دوشنبه ١١ اسفند ١٣٨٢ – ۱ مارس ٢٠٠۴

پايان اصلاح­طلبي شفاهي

 

اصلاح­طلبيِ حكومتي نوعي مبارزه­ي سياسي شفاهي بود و در واقع هيچ­گونه ابتكار عمل سياسي با خود به همراه نداشت. سيدمحمد خاتمي مبارزه انتخاباتي خود را با تاكيد بر حقوق مدني و انتقاد از رويه­هاي ناپسند جاري در كشور آغاز كرد. وزير مستعفي ارشاد هنگامي كه مبارزه­ي پرشورش را آغاز كرد، مجالي براي پرسش از ارتباط آن ارزش­هاي مدرن با نقش او براي دفاع از آنان نبود، در واقع  روشن نبود اين اظهارات يك برنامه­ي سياسي است يا آرزوهاي يك شخصيت فرهنگي

مهم­ترين شعار اصلاح­طلبان توسعه­ي سياسي بود و طبعاً چنين شعاري به معناي باز شدن فضاي سياسي و اجازه­ي فعاليت به گرايش­هاي مختلفي بود كه تا آن زمان از حق فعاليت سياسي محروم بودند. اما هيچ گاه در اين جهت حركتي جدي صورت نگرفت و نيروهاي ملي و لائيك هم­چنان پشت درهاي بسته ميدان مبارزه سياسي ماندند. به تدريج شعار توسعه­ي سياسي به عباراتي مبهم آميخته شد،

 

آرشين ايراني

http://gharibeyeirani.persianblog.com

 

صحنه­ي ديگري از سناريوي محافظه­كاران با ختم غائله­ي انتخابات ظاهراً با موفقيت اما با مقداري رسوايي اجرا شد و اين تنها صحنه­اي بود كه در آن مردم نيز نقشي داشتند. بخش عمده­ي آن علني بود‏‏، و از اين جهت براي طراحان اين سناريو حساسيت ويژه­اي داشت و ازاين­رو باتمام قوا بسيج شده بودند.

از آن­جا كه به معناي حداقلي هم در اين انتخابات رقابتي وجود نداشت صحبت از پيروزي يا شكست در آن تا حد زيادي بي­معني است. از يك طرف اصلاح­طلبان كه بازيگر عمده­ي صحنه­ي سياسي بودند نه در فهرست بودند و نه حتا مي­توانستند صداي­شان را به گوش مردم برسانند. در نهايت هم از اين معركه  چندان افتخاري نصيب­شان نشد‏، ميزان مشاركت با تحريم آنان نسبت به آخرين انتخابات كه با تمام قوا حضور داشتند تفاوت محسوسي نداشت و گويا تلويزيون كه انتخابات پيش را تحريم كرده بود اين بار با حضوري تمام عيار به راحتي جاي خالي آنان را پر كرد.

سوي ديگر قضيه يعني محافظه­كاران تندرو نيز چندان با واقعيت سروكاري ندارند و به عبارت بهتر با داشتن قدرت برتر اهميتي براي دانستن ميزان علاقه مردم ندارند. مهم اين است كه هر چه سريع­تر پرانتز اصلاحات بسته شود. با نداشتن رقيب آن­ها به زحمت توانستند درصد قابل توجهي از آرا را به دست آوردند، اما اين موضوع كم­ترين تأثير را در برنامه­ي آنان دارد.

اگرچه اين انتخابات چندان حرف ناگفته­اي نداشت‏ اما با عبور از اين مرحله به نظر مي­رسد كه سرنوشت اصلاحات دارد به گردنه­هاي مخوفي نزديك مي­­شود. از هم­اكنون سركوب مطبوعات آغاز شده است و پرونده­ي روزنامه­نگاران و فعالان سياسي يكي پس از ديگري تكميل مي­شود.

 

ooo

 

با نگاهي به تجربه­ي اين دوره از اصلاح­طلبي، اگر ساده­لوحانه نخواهيم همه­ي تقصيرها را بر گردن مخالفان اصلاحات بيندازيم بايد اذعان كنيم به جز موانع و بحران­هايي كه محافظه­كاران ايجاد كردند‏، مبارزه­ي سياسي اصلاح­طلبان براي نيل به جامعه مدني و ساختاري دمكراتيك دست كم دو مانع بزرگ دروني داشت.

يكم، اصلاح­طلبيِ حكومتي نوعي مبارزه­ي سياسي شفاهي بود و در واقع هيچ­گونه ابتكار عمل سياسي با خود به همراه نداشت. سيدمحمد خاتمي مبارزه انتخاباتي خود را با تاكيد بر حقوق مدني و انتقاد از رويه­هاي ناپسند جاري در كشور آغاز كرد. وزير مستعفي ارشاد هنگامي كه مبارزه­ي پرشورش را آغاز كرد، مجالي براي پرسش از ارتباط آن ارزش­هاي مدرن با نقش او براي دفاع از آنان نبود، در واقع  روشن نبود اين اظهارات يك برنامه­ي سياسي است يا آرزوهاي يك شخصيت فرهنگي. در فضاي سياسي آن زمان وجود يك نامزد باصلاحيت كه بخواهد از آن ارزش­ها دفاع كند‏ غنيمتي بزرگ و يك فرصت استثنايي بود، به ياد بياوريم كه اگر ميرحسين موسوي دعوت مجمع روحانيون را براي نامزدي چپ­هاي اسلامي پذيرفته بود‏، اين ارزش­ها تاكنون هم­چنان مهجور مي­ماند و اساساً جنبش اصلاح­طلبي نضج نمي­گرفت. استقبال روشنفكران و فرهيختگان جامعه در آن مقطع نيز كاملا منطقي به نظر مي­رسد‏ به هر حال ميان گروهي كه خشونت را ترويج مي­كنند و كسي كه از مدارا دفاع مي­كند حتا اگر برنامه­ي مشخصي هم نداشته باشد، تمايز كافي وجود دارد.

اما با گذشت زمان و بروز بحران­هاي پياپي به تدريج آشكار شد كه خاتمي و هوادارانش كه پس از وي و براي حمايت از او وارد ساختار قدرت شدند، هيچ­گونه پاسخي سياسي در برابر مخالفان ندارند. از آزادي مطبوعات سخن بسيار رفت، اما زماني كه گروهي از روزنامه­نگاران اصلاح­طلب دست به انتشار روزنامه زدند نه تنها هيچ حمايتي از آنان نشد، حتا از اين كه احساس بشود از انتشار مطالب آنان راضي هستند، اعلام برائت مي­كردند. رئيس­جمهور با هيچ يك از روزنامه­هاي اصلاح­طلب مصاحبه­اي اختصاصي انجام نداد. زماني كه روزنامه­ها توقيف شدند نيز عكس­العملي جدي به جز ابراز تاسف از خود نشان ندادند. حتا در برخي موارد از توقيف مطبوعات دفاع كردند.

مهم­ترين شعار اصلاح­طلبان توسعه­ي سياسي بود و طبعاً چنين شعاري به معناي باز شدن فضاي سياسي و اجازه­ي فعاليت به گرايش­هاي مختلفي بود كه تا آن زمان از حق فعاليت سياسي محروم بودند. اما هيچ گاه در اين جهت حركتي جدي صورت نگرفت و نيروهاي ملي و لائيك هم­چنان پشت درهاي بسته ميدان مبارزه سياسي ماندند. به تدريج شعار توسعه­ي سياسي به عباراتي مبهم آميخته شد، «ما مي­گوييم كه دولت بايد خدمت­گزار مردم باشد» اين عبارت اگر چه در حوزه­ي اخلاق و مذهب ممكن است معاني­اي را تداعي كند اما واقعيت اين است كه در حوزه­ي سياست واجد هيچ معناي روشني نيست. هيچ فرمانرواي مستبدي نيست كه در عين هيچ­انگاشتن ديگران خود را خدمت­گزار آنان نداند. عبارت مبهم­ ديگري نيز كه كاربرد زيادي داشت اين بود كه دولت مي­خواهد «همه­ي گروه­هاي سياسي شناسنامه­دار باشند» نه منظور از شناسنامه مشخص است و نه اين كه چه كسي بناست و حق دارد به ديگران شناسنامه بدهد. نتيجه توسعه­ي سياسي در نهايت چيزي جز چند مجوز تجمع به دانشجويان و امكان بروز اعتراض به هوادران منتظري نبود كه البته پاسخ­گوي عواقب آن هم نبودند.

بصيرت و پويايي جامعه­ي دانشجويي بارها مورد ستايش قرار گرفت، اما در قبال مشكلات فراواني كه براي دانشجويان پيش آمد حتا واكنشي نشان دهنده­ي نارضايتي بروز نكرد. بسياري از فعالان سياسي دانشگاه­ها از حق انتقاد و تحصيل در دانشگاه محروم شدند و حتا در فاجعه­ي كوي دانشگاه جان آنان نيز مورد تعرض قرار گرفت، اصلاح­طلبان حكومتي نه تنها اقدام عملي در دفاع از آنان انجام ندادند‏ حتا به آنان هشدار دادند كه مبادا پا را از گليم خود فراتر بگذارند و وظيفه­ي آن­هاست كه مراقب نهال نحيف اصلاحات باشند و مبادا با شتاب­زدگ­ي ناشي از شور جواني تمام دستاوردهايي را كه عمده­ي آن البته نامرئي بود بر باد بدهند.

در زمينه­ي سياست خارجي هم شعار تنش­زدايي عالم­گير شد، گرچه در اين راه گام­هاي بزرگي برداشته شد اما مهم­ترين معضل سياست خارجي ايران يعني ايالات متحده هم­چنان مغفول ماند. رئيس­جمهور در مصاحبه­ي تاريخي خود با خبرنگار سي­ان­ان گرچه با احترام از مردم آمريكا سخن گفت اما گويا خود را صاحب صلاحيت براي گفتگو با دولت آمريكا نمي­دانست و ديپلماسي عجيبي اتخاذ كرد «خواهان گفتگوي دو ملت بزرگ هستم» او فراموش كرده بود نماينده­ي ديپلماسي ايران است و نه نماينده فرهنگ ايراني. عبارت­هاي كلي هم به اين سياست اضافه شد كه «خواهان احترام متقابل» هستيم و در عين حال در همان مصاحبه از شعار «مرگ بر امريكا» نيز دفاع كرد. و بهترين فرصتي كه با ظهور جنبش اصلاح­طلبي پيش آمده بود با كلي­گويي بي­حاصل ماند.

هنرمندان و نويسندگان با شور و اشتياق فراواني از جنبش اصلاح­طلبي حمايت كردند. اما آن چيزي كه به دست آوردند به هيج وجه براي­شان رضايت­بخش نبود. نه سانسور پايان گرفت و نه به آنان اجازه­ي فعاليت صنفي علني داده شد. در عوض زندان­هاي اوين و بازداشت­گاه­هاي بي­نام و نشان با حضور آنان رونقي دوباره گرفت. برخي از آنان قرباني قتل­هاي زنجيره­اي شدند. در نهايت دولت اعتراف كرد كه چنين اتفاق­هايي از سوي آنان رخ داده است. اما نه پي­گير كشف كامل حقيقت شدند و نه حتا قتل همه­ي آنان را به رسميت شناختند. پيروز دواني و بسياري ديگر از نويسندگان قرباني حتا نام­شان برده نشد و قتل­شان هم از سوي دولت به رسميت شناخته شد و وقتي كه در جمع دانشجويان يكي از بستگان وي از رئيس­جمهور خواست كه دست كم نشاني قبر او را بدهند، خاتمي سوآل او را  نشنيد و در رسانه­ها نيز اين سوآل سانسور شد.

اصلاح­طلبان مدافع حقوق مدني و اجتماعي بودند اما اين به اين معنا نبود كه اگر روزنامه­اي تعطيل شود يا به تجمعات اعتراض شود يا حتا عده­اي بي­گناه به قتل برسند آنان دست به ابتكارعملي بيش از ابراز تأسف بزنند و درك همين موضوع از سوي محافظه­كاران سركوب آنان را شدت بخشيد.

 

دوم، اصلاح­طلبان تناقضات سياسي آشكاري در باورها و ارزش­هاي‌شان داشتند. در كنار برخي شعارهاي مدرن جنبش اصلاح­طلبي از قبيل تحقق جامعه مدني، نهادينه كردن قانون و توسعه­ي سياسي و آزادي بيان از اصول ديگري نيز دفاع مي­شد كه چندان با اين ايده­ها سازگاري نبودند: پيروي و ستايش از رهبر كبير انقلاب و تمام گفته­ها و رفتارهايش و دفاع از انقلاب و حفظ اهداف اوليه­ي آن و بازگشت­هاي انتزاعي به صدر اسلام و سنت­هاي قديمي آن دوران.

اصلي­ترين شعار اصلاحات جامعه­ي مدني بود اما پس از مدتي در حالي كه اكثر روشنفكران و سياست‌مداران از معني مدرن آن دفاع مي­كردند و آن را به تشكيل نهادهاي مدني و دفاع از حقوق مدني و شهروندي ترجمه مي­كردند، ناگهان مفهوم غريبي از سوي رئيس­جمهور ارائه شد كه جز ابهام چيزي نيافريد. «جامعه­مدني مبتني بر مدينه­النبي است». حال اين كه در مدينه­النبي چه خبري بوده است و چه رفتاري با مخالفان صورت مي­گرفته است و اين موضوع چه حاصلي مي­تواند براي ما داشته باشد، پرسش­هايي بود كه مجالي براي طرح آن نبود.

زماني كه در بحبوحه­ي تشنج­هاي كوي دانشگاه جنبش دانشجويي به دنبال محكوم كردن ضاربان و گروه­ها و شخصيت­هاي حامي آنان بودند، ابتدا دولت ابراز هم­دردي نمود، اما زماني كه تشنج بالا گرفت با جمله­ي «ما انقلاب­مان را ارزان به دست نياورديم» مجوز سركوب را صادر كردند. در واقع اگر ما هزينه‌ي گراني را بپردازيم حتا اگر به ازاي آن چيز باارزشي هم به كف نياوريم بايد آن را به هر قيمتي كه شده است پاسداري كنيم. از انقلاب حدود 20 سال در آن زمان مي­گذشت و اكثريت جامعه در آن زمان و به ميزان بيشتري اكنون از كساني تشكيل شده است كه نقشي در به وجود آوردن آن نداشته‌اند. فارغ از اين كه مطالبات انقلابيون در آن زمان چه بوده است و اصولا خواسته­هايي روشني داشته­اند، بايد پرسيد گذشت اين دوران آيا فرصت كافي براي پياده كردن آن اهداف نبوده است؟  اگر زمان كافي نبوده اصولا زماني براي پايان نهادينه شدن ارزش­هاي انقلاب متصور است. و در اين ميان خواسته­ي نسلي كه پس از انقلاب آمده است چه مي­شود، معلوم نيست اصل بر مطالبات نسل درگذشته يا در حال موت است يا نسلي كه زنده است و يكي از عبرت­هاي بزرگي كه از اين انقلاب گرفته است همين است كه دست به چنين جنبش­هاي كوري نزند.

مسئله­ي قانون و قانون­مندي سرلوحه­ي ميموني در برنامه­هاي جنبش اصلاح­طلبي بود. در جامعه­ي پيش از دوم خرداد كه جولان­گاه گروه­هاي فشار بود و گروه­هايي حقوق فراقانوني داشتند اين موضوع مورد استقبال اقشار فرهيخته­ جامعه قرار گرفت. در سال­هاي اوليه نيز همه­گير شدن اين مفهوم خود مانع بزرگي در مقابل ترك­تازي مخالفان بود. اما به تدريج مخالفان دريافتند براي اعمال نيات خود با نام قانون چندان راه سختي را نبايد بپيمايند. در واقع از آن قانوني كه به معناي اراده­ي اكثريت جامعه و حافظ حقوق اوليه شهروندان آن طور كه در جوامع مدرن حاكم است، در ايران خبري نيست. در واقع در ايران نه مسير سرراستي براي تغيير و تصويب قوانين وجود دارد و نه قوانين شفافيت كافي دارند و اتفاقا تفسير آن هم بر عهده­ي بخش انتصابي حاكميت است. حتا اگر از اين ويژگي­ها هم بگذريم در صورتي كه آشكارا تخلفي صورت بگيرد باز دادخواهي را بايد به همان بخش انتصابي برد و در واقع قانون در ايران همان صورت بزك كرده­ي فرامين پادشاهي است. با وجود اين نه تنها از ضرورت تغيير قوانين دفاعي به عمل نيامد حتا زماني كه بحث تغيير قانون اساسي از سوي برخي روشن­فكران و سياستمداران پيش كشيده شد خاتمي پاسخي داد كه حتا از محافظه­كاران بعيد مي­نمود: «هر گونه صحبت از تغيير قانون اساسي خيانت است» 

ولايت فقيه نظريه­اي فقهي است كه مبدع آن آيت­الله خميني است. از ويژگي­ مهم اين تز جاي نداشتن چيزي به نام ملت و كشور در آن است،‏ در واقع اين تز ادامه حاكميت اسلام است. از همين رو براي ولايت فقيه در قانون اساسي نيز شرطي براي ايراني بودن قائل نشده­اند. وقتي بناست اسلام جهان‌گير شود ديگر ايرانيت معنايي ندارد. ويژگي ديگر آن حق انحصار حاكميت بر فقيهي است كه بايستي كشف شود. گمان مي­كنم همين دو ويژگي كافي باشد كه نشان دهد اين نظريه با دموكراسي سازگار نيست. اما اصلاح­طلبان در عين حال كه مي­خواهند از دموكراسي دفاع كنند خود را معتقد به ولايت فقيه نيز مي­دانند. و حتا گاهي مرزي كه ميان خودشان و ديگر اصلاح­طلبان مي­كشند مسئله­ي ولايت فقيه است. از يك طرف خواهان بسط آزادي­هاي سياسي و اجتماعي هستند و از سوي ديگر پذيرفته­اند كه بايد تحت امر ولي فقيه باشند. البته در يك صورت تناقضي در اين بين ايجاد نخواهد شد و آن حالتي است كه ولي فقيه خود نيز اصلاح­طلب باشد. اين حالت كمي بعيد است و البته در اين صورت چندان نيازي به وجود آنان هم نيست.

اصلاح­طلبان حكومتي اصرار زيادي دارند كه از امام و انقلاب همواره دفاع كنند. در واقع بسياري از فعاليت­هاي سياسي ايشان كه اعتراضي به سلب آزادي­ها و قانون­شكني­هاست دليل اول و اساسي آن دفاع از انقلاب و وجهه نظام است و در مرحله­ي بعد به حقوق شهروندي هم گاهي اشاره مي­شود. بارها از رهبران اصلاحات شنيده­ايم كه براي نظام جمهوري اسلامي خوب نيست كه مثلا روزنامه­ها توقيف شوند، يا به دانشجويان حمله شود يا روشنفكران به قتل برسند. در واقع اگر در اين ميان بتوان راهي پيدا كرد كه حيثيت نظام لكه­دار نشود و كسي از قضيه بويي نبرد باقي مسائل فرع موضوع هستند. حتا در آخرين نطق فاطمه حقيقت­جو بيش از آن كه صحبت از دموكراسي و حقوق مردم باشد، از اسلام ناب محمدي و انقلاب و امام دفاع شده است.

امام همواره موضوعي نقدناپذير در مباحثات اصلاح­طلبان است. از ميان گفته­هاي وي البته مي­توان گلچيني انتخاب كردد و همواره امام را با آن تعريف مي­كنند «ميزان رأي ملت است» و با اين جمله او را با دنياي مدرن سازگار نمود‏، اما واقعيت اين است كه محافظه­كاران در اين مورد از اصلاح­طلبان صادق­ترند و اتفاقا رفتارهاي­شان نيز از امام ملايم­تر است. يك دهه زمام­داري سنديت بيشتري دارد تا يك جمله كه دقيقا هم معلوم نيست به چه منظوري عنوان شده است. برخورد آيت­الله خميني با مطبوعات،احزاب و مخالفان روشن­تر از آن است كه اصلاح­طلبان بتوانند در دفاع از آزادي­ها به آراي او تمسك بجويند.

 

ooo

 

اگر اتفاق غيرمترقبه­اي رخ ندهد، به نظر مي­‌رسد براي مردم ايران باز هم راهي به جز اصلاحات از درون  وجود نخواهد داشت، و قطعا اصلاحات جديد با دستاوردها و تجربه­هاي گران­سنگي كه از اين دوران كسب كرده است راه دشوار پيش رو را قدرت­مندتر خواهد پيمود.