دوشنبه ١١ اسفند ١٣٨٢ – ۱ مارس ٢٠٠۴

مسلخ

 

بهروز امين

 

 

فيلسوف هاي آخرين مدل

                با ترمزهاي دوبل

                صددرصد بي خطر

                جديدترين محصول كارخانجاتِ مام بي مثال وطن

                به ارزان ترين قيمت

                به اقساط 5 ساله

                                در سرزمين افشين و حاج ميرزا آغاسي

                                                به مزايده گذاشته شده است

                بشتابيد....بشتابيد

                                غفلت موجب پشيماني است

معروف است كه خوشبختي سرزده وارد مي شود بدون اين كه بوق و كرنائي در ميان باشد.  من هميشه مي گفتم، مگر چنين چيزي ممكن است! خلاصه، سعادت ياري كرد و توانستم در محضر فضلا از فيض مجالست و از خوان معرفت بي كرانشان بهره اي گيرم. فضلائي به نهايت سر زنده و بشاش، بشاش و بخشنده و حاتم طائي صفت. بدون كوچكترين بخل و چشم تنگي. و آن سان كه گوئي هر يك به علم خويش دست آن حكيم نيشابوري را از پشت بسته بودند. مجادله شان داغ و محاوره شان به مراتب خاطره انگيز.. وگرماگرم بحث و جدل پيرامون مسائلي قابل غور و بررسي. از هر كس و از همه چيز مي گفتند و به همه كس و همه چيز ايراد مي گرفتند غير از خودشان كه عالِم بودند و كامل.

يكي كه از ديگران بلند قامت تر بود گفت. همة گناهها، به گردن شاه سلطان حسين صفوي است كه افغانها را به اصفهان راه داد. و آن ديگري كه از بقيه فربه تر بود با قيافه اي حق به جانب ميرزا آغاسي را مقصر مي دانست كه باعث شده است تا يك قرن ونيم بعد، ماي از چاله در نيامده در چاههائي كه به دستور او كنده بودند سرنگون شويم. يكي كه از ديگران مسن تر بود گفت، شما را بخدا از بررسي نقش نظام الملك غفلت نكنيد چون اگر سياست نامه نمي نوشت، ما هم سياسي نمي شديم تا اين طور دربدر بشويم. جواني كه از بقيه جوان تر بود اخمهايش در هم رفت. غرغر كنان زير لب گفت وقت اين جور سخن گفتن ها، مدت هاي مديدي است كه گذشته است. همگان بر او شوريدند  كه حرف دهنت را بفهم. يعني چه؟ كه وقت گذشته است؟ مي خواستي در اين دوره،  از چه سخن بگوئيم؟ وقت آن حرف و سخن هاي قديمي ديگر گذشته است. و جوان بدون اين كه سرش را بلند كند، پرسيد: كدام حرف؟ ديگران يك صداگفتند: هماني كه تو در ذهن داري! جواني و جوياي نام و نمي داني كه گفتمان اين عصر وزمانه چيز ديگري است. بايد از سلطان ازبك مدد بخواهيم تا بيايد و اين قبرستان را گلستان كند. گفت از كجامي دانيد كه در ذهن چه دارم از آن گذشته، سلطان ازبك كجا را گلستان كرده است كه اين جا، دومي اش باشد؟ صداي قهقهه برخاست. بلند قامت با صدائي كه به زحمت شنيده مي شد گفت، ما شما را مي شناسيم! هشتاد سال است ما را زمين گير كرده ايد؟ جوان با نيشخند گفت شما هشتصد سال پيش هم زمين گير بوديد. بلند قامت كه قدش كش مي رفت گفت آيا آن چه با ما كرده ايد، كافي نيست. از چاله در نيامده، مارا به اين چاه گرفتار كرده ايد. وفربه ترين با صدائي نازك و زنگ دار فرياد زد: صددرصد موافقم. ديگر اجازه نمي دهيم بدور ذهنيت ما سيم خاردار بكشيد و همة اين تفكرات انحرافي را از بطن اروپا براي ما وارد كرده و درذهن ما زورچيان كنيد. از هرآن چه خوشمان بيايد   يعني همان چيز هائي كه داشتيم- همان، معناي خوبي است. و جوان ترين كه به مقدار زيادي خود را باخته بود گفت،  كوه پيمائي كه هميشه از ميان راه بر مي گردد هرگز پا بر قله اي نگذاشته است. جماعت در حاليكه به شيطان لعنت مي فرستادند،يك صدا گفتند. به كجا دوست داري بفرستيمت؟ « چهرازي»، يا« امين آباد»... يك بز گر براي گله خطرناك است... و اين بار نوبت جوان ترين بود كه ديوانه وار قهقهه زد... گلة  بي چوپان، طعمة لذيذيست  براي گرگ وگرگان گرسنه.. وگله با چوپان... راهش به مسلخ است.. چرا كه « گله» درذات خويش سربراهي دارد.

آن كه از ديگران مسن تر بود، گفت. همه چيز زير سر انگليسي هاست.... اين جوان چه مي گويد؟ و بعد رو كرد به جوان و پرسيد: جوان تو براي انتليجنت سرويس كار نمي كني؟ هدف تو از اين تفرقه افكني چيست؟ و جوان ترين مبهوت و مات  به آنها نگريست. كمي بعد، انگار كه به ناگهان از خواب پريده باشد، پرسيد: با من سخن مي گوئيد؟ كدام تفرقه؟  گله، مرا بياد گرگ و  مسلخ مي اندازد. همين. همگان گفتند، تا زماني كه با هم هم جهت و همراه نشويم يا طعمه گرگيم و يا قرباني مسلخ و جوان كه ترسش ريخته بود گفت، تا زماني كه ندايند چرا بايد هم جهت بشويدو تازه معلوم نباشد، در كدام جهت، هم چنان قرباني مسلخ باقي مي مانيد، گيرم كه گرگ را ترسانده باشيد. فربه ترين به گريه افتاد و در حالي كه مي گريست گفت: من از دندان هاي گرگ واهمه دارم. من مي گويم همراه بشويم، بعد...و جوان پرسيد، بعد... چي؟ پيرترين گفت. گفتم همه چيز زير سر انگليسي هاست. من مي گويم يك رئيس سني انتخاب كنيم و او براي مان تصميم بگيرد. يكي كه عينكي به چشم داشت و كتاب مي خواند سرش را بلند كرده و گفت. مي گويم همة مرزها را برداريم. جوان وپير، بلند و كوتاه، فربه و لاغر.... مرزها تفرقه انگيزند.. وقتي مرزها را برداشتيم همة مشكلات و مصائب مان برطرف مي شوند...

جوان ترين كه ديگرنمي ترسيد گفت. فرمايشات سرسيري است و شايد از فرط گرسنگي. چرا كه تا دنيادنيا بوده است،  كسي براي كودكي شيرخوار، چلوكباب گوشت گوساله تعارف نمي برد.

همگان خنديدند وجوان ترين از شرمساري گريه اش گرفت. خواست حرفش را پس بگيرد. يك صدا گفتند. مندليف وچود چنين پديده اي را پيش بيني كرد و از آن گذشته امتحان كرديم نتيجة خوبي داد. ما خودمان، به همين نحو، گوشت خوارشده ايم.  امتحان كن، با يك بار امتحان مشتري خواهي شد. ومن  كه در حاشيه نظاره گر بودم و هم چنان سرم پائين بود، گريه ام گرفته بود زار زار.

ياد مادر بزرگ مرحومم افتادم كه يادش بخير، پير زن آخر مُرد و بالاخره نفهميد، چرا قصاب محله مان مغز را اين قدر گران مي فروشد.

لندن، يا يك جاي ديگر