حکومت يکدست و آسان
مسعود بهنود
www.behnoudonline.com
میگويند با
انتخاباتی که انجام شد مملکت يکدست و يکپارچه شده و روزنامههای
هوادار ولايت نويد میدهند که ملت روزهای خوبی
روبرو خواهند بود که ميل به خدمت به مردم سرمشق خواهد بود و روزنامههای
فرنگ مینويسند دو دستگی بخشهای
انتصابی و انتخابی پايان میگيرد و هر آن
چه تصميم گرفته شود به اجرا در میآيد. اين
مضمون در نوشتههای پيروزمندان و هم شکست خوردگان میآيد.
تاريخ نخواندهاند.
در قرن نوزده در ايران و در کمتر جای جهان خبری از
دموکراسی و انتخابات بود. اما در همان زمان هم بين بخش انتصابی که شاه باشد با بخش
اچرائی درگيری بود. در ايران ناصرالدين شاه در سال ۱۳۰۶ قمری که میشود
صد و پانزده سالی پيش، احساس میکرد که نيازی
ندارد به افراد با تجربه که سليقههای گونهگونه
دارند. وزارت اعظم که همان رياست دولت باشد را به علیاصغرخان امينالسلطان
سپرد و به قول معيرالممالک کار دولت «يکدست و يکسره» شد، پيش از آن هم قدرت
يکپارچه بود، يکپارچهتر شد و مزاحمت و تداخل
دو بخش [چنان که در دوران کوتاه اميرکبير و در دوره ميرزا حسينخان
سپهسالار معمول بود که آنها نقشهای
و طرحی برای مملکت داشتند] پايان گرفت. اما در همان زمان که شاه احساس میکرد
رعيت در ناز و نعمت است و قدرت حکومتی بیمنازع تير
ميرزا رضا که از ظلم به ستوه آمده بود به آرزوهای او پايان داد و عيش هفت ساله را
عزا کرد.
روزگاران گذشت. مشروطيت و قانون آمد. بعد از تجربه
تلخ محمدعلی شاهی بخش انتصابی ماند اما به نوعی دموکراسی تن داد و مزاحم بخش
انتخابی نشد و انتخابات تکليف مملکت را تعيين میکرد تا
سرانجام از دل ضعف و سستی و به هم ريختگی رضا شاه به قدرت رسيد. خواست جمهوری کند
و مادامالعمر بر راس بنشيند مدرس و ديگران به تصور
آن که نقشه انگليسی است مخالفت کردند. شاه شد و باز مزاحمتها
در تضاد درباره و دولت آغاز تا آن که رضاشاه شش و هفت سالی بعد از رسيدن به سلطنت،
خود را از شر همه قديمیها و همراهانش
در رسيدنش به سلطنت خلاص کرد، مجلس و دولت همه را «يکدست و يکپارچه» کرد، از سال
۱۳۱۳ شمسی ديگر خود ماند و خود و دولت و مجلس و قضا و غذا همه به رضا واگذار شد.
جز امر امر مبارک است چيزی نشنيد و خاطر قبله عالم آسوده شد که رعيت به دعاگوئی
مشغول است. چيزی که در تصورش نمیگنجيد همان
بود که در شهريور سال ۲۰ اتفاق افتاد و چون خارجی يورش آورد حکومت چون خانهای
از مقوا به بی اعتنائی مردم فروريخت و مردم در خانه ماندند نه که برای او اشگی
نريختند که فردايش رقصی چنان در ميانه ميدان میآغاز کردند.
شاه قدر قدرت وقتی به تبعيد برده میشد مردم به
تمايشايش هم رغبت نمیکردند.
بيست و سه سالی گذشت و آخرين شاه وقتی حسنعلی
منصور نخست وزيرش به تير محمد بخارائی از هيات موتلفه اسلامی کشته شد، ديگر خود
کارها را در دست گرفت. اميرعباس هويدا از همان لحظه که خبر ترور منصور دوستش را به
شاه رساند و مامور اداره موقت کابينه شد هر کار که بود به دربار برد، و هيچ خبری
را تا به تائيد شاه نرسيده بود اعلام نکرد. شاه بعد از بيست و سه سال سلطنت و سر و
کله زدن با مجلسها و دولتهای
مختلف به اين نتيجه رسيده بود که بهتر است خود زمام امور به دست گيرد و هويدا کسی
بود که آشکار پذيرفت که چنين بايد. پس باز مملکت يکسره و يکدست شد. از چهرههای
سابق کسی نماند، در راس مجلس يک استاد دانشگاه نشست که کسی در عالم سياست قبلا
نامش نشنيده بود. مهندس رياضی آشکار به نمايندهای که بیحواس
پيشنهادی در مورد لايحهای داده بود
با لهجه شيرين اصفهانی میگفت «مثه اين
که شما تو باغ نبودين. آقای وزير فرمودن اعلی حضرت اين لايحه رو ديدن و تائيد
فرمودن» هويدا خود بارها وزيری را خواست و گفت چه کردهای که فرمودهاند
بروی. حالا ديگر نيا تا در فرصتی اجازه بگيرم و شغلی به تو بدهيم. رييس ساواک و
فرماندگان ارتش و روسای دواير و استانداران و سرانجام در آخرهای کار مديران عامل
بانکهای خصوصی و شرکتهای بزرگ
صنعتی هم بیاجازه سفر نمیکردند و در
خبر رسمی درباره طلاق نخست وزير و همسرش ليلا امامی هم نوشته شد با کسب اجازه از
پيشگاه اعلیحضرت همايونی آقای اميرعباس هويدا و خانم
ليلا امامی .... به زندگی مشترک پايان دادند. و گزارشهای پی در پی
از احساس نعمت و سعادت مردم رسيد. اما دوازده سال بعد زمانی که در آمريکا دموکراتها
بر سر کار آمدند و شاه با اطمينان از قدرت و محبوبيت بینظير خود و در
حالی که میگفت بی او ايران ايرانستان میشود
و از زمين و زمان فرياد خدا شاه ميهن بلند بود اول ارتش خط ماژينوئی کشيد که
تظاهرکنندگان به شمال تهران و نزديکی کاخهای محل اقامت
او راه پيدا نکنند و بعد در حالی از صداهای نيمه شبی الله اکبر بیخواب
شده بود به تماشای راه پيمائیها رفت و چون
دانست که مردم او را نمیخواهند و اگر
بخواهد به توصيهها عمل کند و بماند بايد
تن به کشتن بسياری از مردم بدهد، رفت. در اين فاصله جمعی از آنها
را که به بندگی او مفتخر بودند و بیاجازه او
مرخصی هم نمیرفتند به زندان انداخته بود بلکه مردم از
انقلاب منصرف شوند اما نشد. چنان که عذرخواهی تاريخی «صدای انقلاب شما را شنيدم»
هم کاری نکرد. او رفت و با خود نظام دو هزار ساله را هم برد.
اين سه دوره تاريخی يکسره شدن کارها و يکدست شدن
مملکت و ساکت شدن ملت که برشمردم اولی هفت، دومی هم هفت و سومی دوازده سال به طول
کشيد و در وجوهی کاملا مشترک بودند. از دوره اول امتياز نفت و تنباکو زاده شد و
افزون شدن بر رفت و آمد خارجيان و تاسيس بانک و پست و مدرسههای
جديد ... از دوره رضاشاه دانشگاه و رفع حجاب و شهرها و امنيت داخلی و نظم و رونق
گرفتن کار تجارت و کشيدن راه .... از دوره سوم اما بسيار تحولات رخ داد و در پرتو
روابط محکم شاه با ابرقدرتی مانند آمريکا و بالارفتن بهای نفت ناگهان مملکت جهشی
جدی کرد، طبقهای نو پديد آمد و دانشگاهها
گسترش يافت و ذوب آهن و هواپيمائی و سدها و کارخانههای بزرگ و
بانکها پديد آمد و رونقی در تجارت که هرگز
سابقه نداشت. پس اين دورهها دوره رونق
و پيشرفت اقتصادی بود.
وجه ديگر تکرار مدام «من که گفته بودم» برای هر
کار که کج در آمد و افتخار و بزرگنمائی رسانههای
وقت برای هر کار که به سامان رسيد. در مجموع هر کار که درست آمد به نام نامی شخص
اول مملکت بود و هر کار که نقصانی پذيرفت به بدکاری مسوولی بدعاقبت. در هر سه دوره
دستگاههای اطلاعاتی و امنيتی حاکم شدند و مستقيم
به بالاترين مقام گزارش دادند و نفس از نفسکش بريدند. در
دوره اول نظميه و در دوره دوم اداره سياسی شهربانی و در دوره سوم ساواک. در هر سه
دوره قوای نظامی تحت امر در آمد و نمايشهای پروسرصدا
و ابهتساز که بايد قدرت و ابهت را به نمايش
بگذارد برپا بود گرچه معلوم میشد که در
نهايت شخص اول را راضی میکند. در هر سه
دوره مردم به کار و کاسبی مشغول و از تصميم گيری و مشارکت در سرنوشت دور. در هر سه
دوره دعاگوئی ظاهری فراوان و بدگوئی در نهان معمول.
و شايد مهمتر آن که در
هر سه دوره بدگوئی از دورههای گذشته
برای نشان دادن آن که ما به سرنوشت ديگريم و به کاری ديگر باب و معمول. يعنی که
تجربه ديگران به کار ما نمیآيد. حتی شاه
آخرين هم پدر خود و دوران وی را به نقد گرفت و او را «ديکتاتور بیسواد»
دانست. هر سه راس حکومت به کاريزمائی در خود میديدند که از
چشمانشان میتراويد و میگفتند که اين
ماموريت را از ماوراالطبيعه به دست آوردهاند.
ناصرالدين شاه اعتقادات مذهبی محکمی داشت و حتی پزشگ فرانسویاش
هم معتقد بود که از جنس ديگری است و آدمی زاده نيست. رضاشاه تا قدرت بگيرد در
عزاداری محرم گل بر سر میريخت و شمع بر
دست میگرفت در شام غريبان. موقع تاجگذاری علمای
بزرگ را بر تخت خواند اما چند ماهی بعد از رسيدن به سلطنت متولی حرم حضرت معصومه
را به شلاق بست و لباس از تن روحانيون کند. اما با اين همه مقام توليت آستان قدس
را رها نکرد و بر نام هفت پسرش رضا را افزوده بود. آخرين شاه به جد معتقد بود که
امامان معصوم او را مراقبند و به مشورت علما عمل میکرد و به آنها
احترام داشت و حتی بعد از ۲۸ مرداد که سلطنتش را بازيافت اول به زيارت کربلا رفت
باز به ميهن برگشت. سالی يکبار حتما به مشهد و زيارت میرفت و حتی به
خبرنگاران مسيحی خارجی هم از نظرکردگی خود میگفت و در
کتابش مینوشت که پيامبر و حضرت عباس از خطرات نجاتش
دادهاند و گاه ائمه با او در ارتباطند و به
همين جهت بارها از مرگ نجات يافته است. او نيز به انتهای نام پسرانش رضا را افزود
و در شروع هر سفر امام جمعه تهران بايد در گوشش دعای سفر میخواند
و وليعهدش را واداشت که در کنار جتهای اف شانزده
در دوره خلبانی در تگزاس هم عکسی در حال نماز خواندن بگيرد.
پس با گذشت اين همه تحول در کشور انگار ماجرای ما
از ديدگاه قدرت تغييری نکرده است. اما از ما که بگذريم جهان تغييراتی بنيادی
پذيرفته و از آن جمله مردم و مشارکت آنها در
سرنوشتشان عمومی و همگانی شده و از جمله در فاصله ربع قرن تعداد کشورهائی که
دموکراسی و انتخابات آزاد بر آنها حاکم شده
آن چنان فزونی گرفته که بر خلاف دوره ناصرالدين شاه اکثريت نه که با حکومتهای
دارای قدرت انتصابی نيست که تعداد اين گونه کشورها به تعداد انگشتان دو دست رسيده
است و در آخرين تحول... بشنويد که باری زمان مناسبی برای نديده گرفتن مردم و يکدست
شدن و يکپارچه شدن نبود. اگر زمان ناصرالدين شاه بود به هيات ميرزا ملکم خان در میآمديم
که به شاه نوشت «کمی به رعيت نظر کنيد و ديده عبرت بين به تاريخ ملل بدوزيد تا...»
اگر به دوران رضاشاه بود مانند سليمان ميرزا اسکندری اما در زيرزمين خانه آب سردار
در میبستيم و هيچ کس نمیپذيرفتيم
تا تاريخ کار خود بکند. اگر دوران محمدرضا شاه بود يا مانند احمد قوام نامه ای مینوشتيم و هر
چه شرط بلاغ است میگفتيم و يا مانند دکتر
مصدق در دادگاه يادآور میشديم آنها
که به شاهنشاه میگويند همه مردم را زير
تسلط بگيريد و قانون را محدود به نظر خود کنيد، خدمتی به اعلی حضرت نمیکنند»
و اگر امروز سال ۶۵ بود مینوشتيم «حکومت
يکدست آسان و بیآينده است » چنان که
نوشتم اما امروز...