بينش تراژيک و اِشيل
اينجا
سخن از بينش تراژيک و چيستی آن به ميان خواهم آورد و خواهم کوشيد آنرا در دل
تراژدی اشيل به جستار کشم و بکاوم. دو
تراژدی از اِشيل برميگزينم که به باور من يکی در برابر آنديگری می ايستد . نخستين پارسيان
است : کهنترين تراژدی ای که به دست امروزيان افتاده است (تاريخ نمايش ۴۷٢ پيش از
عيسا) . دومين تراژدی اورسته است که فرجامين تراژدی اِشيل می باشد (تاريخ
نمايش ٤٥٨ پيش از عيسا). از آنجا که در گزارش (تفسير) من، کانون تراژدی اِشيل نه
آدمی که خدايان می باشند، پس بيشتر بايد بکوشم و آفرينش دينی – اخلاقی اِشيل را
نشان دهم. به باور من در اين دو تراژدی با دو گونه از خدايان روبرو می شويم که در
نخستين، خدايان رشک ورز، تبهگِن، پليد و مرگ آفرينند. آدمی را چونان تخته سنگ
سيزيف بالا برده و از چکاد به مغاک فرومی افکنند و از اين کار خود دلشادند؛ و آدمی
کاری بجز تاب آوردن سرنوشت دهشتناک نميتواند كرد .
در دومىخدايان دادورز و سامان خواه فرمان
ميرانند. در تراژدی پارسيان دوگونهبينش دربرابر هم می ايستند؛ بينشی که از همان سرودِ يکِ
اوديسه ونيز نزد
هزيود و پيندار و بويژه سولون بخود ريخت داده
و ميتوان آنرا زنجيره ی سولونیِ انگيزه و انگيختار(علت و معلول) خواند که اوبريس
و اندازه دری و ايرنگ (خطا) آدمی را بنياد
ميگذارد و بدنبال خود آته را کارى وپويا(فعال) ميسازد و جانگدازه
(فاجعه) بارمی آورد؛ و آدمی سزاوار پادافره ای است که می بيند. در اين بينش که
اندکی آزادی به آدمی داده شده تا برگزيند و بيانجامد، پس آهنگ(تصميم) از آن ِ آدمی ميشود و او پاسخگوی کردار خود ميشود. پس
چارپايه ی آزادی – گزينش – پاسخگويی و سزاواری ِ پاداش و پادافره
را به دنبال مياورد. بينش هميستار بينش تراژيك ايليادى است كه بر آن
خدايان رشك ورز و ويرانساز شهرها فرمان ميرانند.
در
سرود نخست اديسه، اجيست ، به هشدارباش و گوشزدهای خدايان گوش فرانداد و به راهی رفت كه پاسخگوی
کردار خود شده و پادافره ای سنگين پرداخت که همانا مرگ او
بود. بوارونه،
آنی که از آغاز به گوشزدها و هشدارهای خدايان سرفرود می آورد اوليس است که يکسره به پس رنجهای فراوان ،
فرزانه تر ازپيش به خانه و کاشانه و شهر و شاهی
بازمی آيد.
درباره ى پارسيان
بسيارى از يونان شناسان برآنند که خشايارشا اندازه دری کرده و سرپيچى او از خدايان، بويژه
خواستِ افکندن ِ يوغ به گردن دريا(پوزئيدن) و خود بزرگ بينی و بی
خردی،
انگيزه ى اين
همه بدبختی شد که بر سر پارسيان آمد . پس آنچه بر سر
خشايارشا و سپاه ايران می آيد پادافره ايست از سوی خدايان که آنان سزاوارش هستند؛
پس در چارچوبِ داد بايد ارزيابی شود. سخن داريوش هم به گونه ای اين
بينش را نمايندگی می کند و يا به اين بينش نزديک است . در حاليکه درسخن آتوسا،
پيک، خشايارشا و بسيارجاها درآواز کُر، بوارونه، ما نه با خدايان
دادورز که با خدايان رشک ورز و تبهگن روبرو هستيم؛ و اين آته است که
خشايارشا را بسوی تور و تله می کشاند و اندازه دری و
پيمان
شكنى ِ او خود فريب آته است . او
با سر خود نمی انديشد و با سر خود آهنگ (قصد) نمی کند، که بوارونه آته است که بر او درآمده و بر آهنگ او فرمان ميراند. اينجا دو بينشی که
ميان مردم يونان درگير بوده، دردل نمايش خود را مينماياند و درپايان اين باورکهن است که بر
باورنوين می چربد
: باوری که درايلياد آمده بود با خدايانی که چيستيکِ
(problématique) دادورزی ندارند و به لاشخورانی
ميمانند که تباهی و نابودی آدميان را دوست می دارند و از آن دلشاد ميشوند.
پارسيان سوگ آوازی است بلند برای آدميان در دل جهانی که خدايان تبهگن بر آن فرمان ميرانند و بينش
تراژيک، دارا شدن اين دانايی است ؛ دانايی ای که بسيار دير بدست می آيد و بيشتر
تلخی به بار می آورد تا فرجامى شادى آفرين و هايی
(مثبت). نوشدارويی است به پس مرگ سهراب.
يونانيانی
که بااين بينش بارآمده بودند مردمانی دلير و زنده دل بودند و به
شور و شيدايی و زيبايی زندگانی باور داشتند، به همه ی تلخی ها و رنجهای آن آری می
گفتند و پوچ بينی، نگاه آنان را فرمان نمی راند. بدبينی تراژيک هيچ پيوندی با پوچ بينی و پوچ گرايی نداشت .
آنان چون مرگ را راستين و بزرگ و دردمند ميدانستند، به زندگی مهر ميورزيدند و آنرا
بزرگ ميداشتند : بر پارسيان اين بينش تراژيک دامن گسترانده است.
بوارونه
در اورسته ما با خدايانی
روبرو می شويم که بغرنج و چيستيک دادورزی دارند : چه نزد خدايان المپ و چه خدايان زيرزمينی؛ کين ستانی يکسره در چارچوب دادورزی
روی ميدهد. ديکه در برابر ديکه – آرس دربرابر آرس.
ديگرسانی ِ برداشت و گزارش دو گروه از
خدايان درباره ی دادورزی است که خود را می نماياند. اِشيل اين تريلوژی بزرگ را
پرداخته و در آن بينش دينی – اخلاقی خود را به پخته ترين ريختی درآورده است. اِشيل
باور دارد که بايد ازدلِ رنج گذشت و فرزانه شد؛ چيزی که اوديسه
نيز به اين بينش نزديک است.
اِشيل
به گونه ای ژرف باور به اين دارد که گناه را پشت در پشت، اين تبار است که
ميپردازد. پدر اوديپ گناهی می کند و او و فرزندان اوديپ بهايش را می پردازند :
"هفت در رويارويی تب" . و يا در اورسته همهی آنانی را که در کاخ زيسته اند و ميزيند دربرميگيرد : پدر آگاممنون، كاكو(عمو)ى او، فرزندان اين
دومی ، آگاممنون و همسرش و فرجامين کاکوزاده (پسرعمو). تراژدی همانا تراژدی کاخ
است . گويا کاخ جاودانه يزش (قربانی) می کند. گويا کاخ به كشتارگاه دگر شده است . کاخ به هر رو
سراسر آلوده است و بايد پالايش يابد، ولی آدمی توانايی اينکار
ندارد و خود خدايان بايد به اين کار دست يازند.
ازآغاز،
جام هستومندی (وجود) آدمی را دلهره لبالب ميسازد. زيرانداز مخملين و سرخی که زير پای
آگاممنون افکنده شده و تا کاخ می رود برای من نشان از رود
خونی است که از کاخ به بيرون روان است. در اين خون است که آگاممنون پابرهنه گام برميدارد و به سوی كشتارگاه ميرود؛ هرچه به کاخ نزديکتر
ميشود،
خون ِ زير پا گرمای خود را بيشتر به سهش (حس) می آورد.
او در
دل کاخ است که يزش ميشود. همسر اوست كه او را مى كشدولى همسر او، تنها، دستى است كه پشتش ارينى ها هستند و كامه
(اراده) ى آنان است كه دست كشنده را بالا مى
برد و بر آگاممنون فرومى كوبد. فرمان ديگرى از سوى آپولون مى آيد و از زبان نهانگوى دلف به اورسته ميرسد كه
مادر را بايد بكشد. او فرزندى است كه از براى كشتن مادر زاده شده است. او فرمان
خداى دلف را بى آنكه دلش يكسره خرسند باشد بجاى مى آورد. اكنون از تبار آتريدها به
پس
آنهمه كشته و خون، تنها اورسته و الكتر زنده اند؛ پس يا تبار يكسره نابود
ميشود و يا اورسته از خون و گناه پاك
و پالوده
مى شود و نيز كاخ از ارينى ها كه بر آن فرمان ميرانند رها ميشود. اِشيل اين كار را
به دل شهر آتن مى كشاند و اورسته اى كه زين پيش در دل ستايشگاه دلف از سوى آ پولون پالايش يافته و از خون پالوده شده، به فرمان خود آ پولون به آتن مى آيد و در
اينجاست كه داد گاهى
ازآدميان (آرئوپاژ) بفرمان آتنا ريخت ميگيرد و به بغرنج اورسته رسيد گى ميكند. ارينى ها مرگ اورسته را ميخواهند، آپولون رهايى او را
خواستاراست و پاسخگويى كشتاررا به دوش خود ميگيرد. آتنا نيز ازاورسته پشتيبانى مى كند. راى هاى دو
سو برابر است و اورسته رهايى مى يابد. ولى ارينى ها اين برآيند و فرجام را نپذيرفته و مى خواهند آتن را ويران و آتنيان را نابود سازند و كين
ستانى از اورسته را پى گيرند.
اينجاست كه ديگر هم اورسته و هم آ پولون از پيشنما (صحنه) رفته اند و درگيرى ِ دهشتناكى ميان آتنا و ارينى ها روى ميدهد كه در پهنه ى سخن است ولى ميتواند
به كنش درآيد و يكسره سامان جهان را به آشفتگى و بيسامانى و مغاك
فروغلتاند .
آتنا ميوه ى رنج فراوان
شكافته شدن سرِ زئوس با تبر هفائيستوس است كه به جهان مى آيد؛ خردى است زئوسى و با
بهايى سنگين
و درد فراوان زاده شده است. او با نيرو و خرد خود
و جداى از زئوس به كنش نمى پردازد؛ به گونه
اى ميتوان گفت
خرد و زور زئوس است كه به خود ريخت داده و در كالبد آتنا پديدار ميشود. آتنا از مغز
زئوس بيرون آمده و خرد و زور و خشم زئوس را نيز دارد چرا كه بخشى از خود اوست. پس بيهوده نيست كه تنها او
از سراچه
ى آذرخش پدر
آ گاه
است . آتنا خود از سراچه ى فرمان زئوس زاده شده است. هم اينجاست كه از زئوس چونان نگاهبان انجمن سخن بميان مى آيد؛ درست كارى كه آتنا مى انجامد. او به سخن و خشنودسازى
(اقناع) دست مى زند با آنكه از نابسنده بودن سخنِ تنها و انجمنِ تنها آگاه است. او تنها مى كوشد جنگ خانگى را از شهر دور كرده و
آنرا به سوى بيرون راهبرى كند. انجمن آدميان در شهر، نه جايى كه گراميداشت نباشد ميتواند به
خود هستينه دهد و نه جايى كه هيچ ترسى فرمان نراند. بى گراميداشت، خودكامگى پديدار ميشود و در نبود بيم ، بى سالارى و بى سرورى (آنارشى) خود را مى گستراند و بى سامانى پديدار ميگردد.
اينجاست كه آتنا زيركانه
ترين و هشيارانه ترين سخن خرسندساز (اقناع كننده) را به كار مى بندد و سياست نان
شيرينى و گرز
را پيش
گرفته
و در پى
ِ چهاربار
گفت
و شنود سرانجام ارينى ها دست از تباهگرى و نابودسازى ميكشند و به آبادسازى و آرامش روى مى آورند.
سخن خرسندساز آتنا با آذرخشى كه از ميان واژگان او ميگذشت به ارينى ها چيره ميشود. سخن از برون
راندن جنگ
خانگى
از شهر ميرود، سخن از بارورى دختران و جانوران و گله ها پيش مى آيد ، سخن از پربارى گياهان و درختان ميرود. داد چيره ميشود، آدميان آتن فرزانه خوانده ميشوند. خدايان آشتى مى كنند، آسمان و زمين و
زيرزمين دست در دست هم ميدهند
و نيكبختى را به كاخ و شهر و
فرمانروايى بازمى آورند و يا براى نخستين
بار آنرا مى آفرينند. پس جايى كه هم گراميداشت آدميان باشد و هم فرمانبردارى ِ زاده از بيم و خشنودى (اقناع) ،
آنجا ميتوان از آشتى و آرامش سخن گفت. در پارسيان رنج و دردمندى، آگاهى تلخ و بسيار دير را از آن ِ آدمى ميكند كه بر دردمندى مى افزايد و آنرا
به زارى و سوگ دگرميسازد. در اورسته
رنج و دردمندى، آگاهى
و فرزانگى
بارمى آورد و آدمى را بسوى درمان و بهبودى و نيكبختى ميكشاند. خداى خردورز و
فرمانده اِشيل پيروز
ميشود و توموس (دل) را چونان يار و ياور لوگوس (سخن- خرد) بكار ميگيرد و نيكبختى را، نه ازآن ِ بخشى، كه به وارونه، ازآن ِ همه ميسازد. در اين بينش
نوين كه بسيار به پوليتياى
افلاتون نزديك است، دادورزى در ميان خدايان و آدميان خود را مى هايد
(تثبيت ميكند). بينش تراژيك در اين تراژدى شكست ميخورد و به بيرون شهر رانده ميشود . درست آرزويى كه افلاتون در پوليتيا (شهربانى - شهريارى) چونان جان زيبا شهر آورده است. آرزوى افلاتون در زيبا شهر اين
نيز بود كه بتواند نيكبختى را از آنِ همه ى شهر و شهروندان سازد و نه تنها ازآن ِ
بخشى از آن. نزد اِشيل ما با ايده ى افلاتونى ِ داد روبرو نيستيم ولى بدانيم كه زياد هم از آن دور نمى باشيم.
اينجا از استوره دور شده و به سياست نزديك ميشويم .
اين مرگ تراژدى است.
دريغا ! ...
Bibliographie
sommaire
- Le drame musical
grec
- Socrate et la tragédie
- La vision dionysiaque du monde
- La philosophie à l'époque tragique des Grecs
- L'État chez les Grecs
- La joute chez Homère
- Sur la personnalité d'Homère
- Introduction à la lecture des dialogues
de Platon
- Introduction aux leçons sur l'Oedipe-Roi de Sophocle
- Le service divin des Grecs
- Dithyrambes
de Dionysos
Nietzsche, Ritschle, Rohde, Willamowitz, Wagner; Querelle autour de la naissance de la
tragédie
- Europe, Les
tragiques grecs, janvier février 1999