اتحاد جمهوريخواهان برآمد تلاش و تجربه
سه نسل سوخته
نقدی بر نوشته آقای کيانوش
توکلی
مهرزاد وطن آبادی
موضوع اتحاد جمهوريخواهان و اقدامات تبعی آن باعث
تکانشی در ميان کوشندگان سياسی و برخی عناصر منفرد شد. آنچه که چنين تکانش را نشان
می دهد آن است که عليرغم گذشت يکسال از صدور بيانيه اتحاد و بيش از دو ماه از
برگزاری همايش سراسری اتحاد جمهوريخواهان هنوز نه تنها بيانيه اتحاد ومصوبات همايش
از جوانب گوناگون آماج نقد و بررسی نيش دار، هتاکانه و پرخاشگرانه
توسط ساير نيروهای جمهوريخواه قرار دارد بلکه اقدامات سياسی گنگ و مبهمی
در برابر روند اين اتحاد صورت می گيرد. بايد تاکيد کرد که نيروهای جمهوريخواه که
به شکل دوجريان چپ و راست فعاليت می کنند هر دو تحت لوای اين اصل که کليد حل معمای
ايران از متن برنامه و راهکار آنها
يافت شدنی است بيشترين اقدامات اتحادستيزانه را بکار می بندند. چنانچه بعد همايش
سراسری جمهوريخواهان و تشکيل شورای هماهنگی ، دو جريان مذکور در هر فرصتی بر
مصوبات همايش شوريدند. جريان چپ يا راديکال با ريشخند گرفتن مواضع شورای هماهنگی
همچنان بر مواضع خود مبنی بر تقويت وگسترش جبهه جمهوريخواهی ( صدای مستقل سوم)
تاکيد می ورزند. ازآنجائيکه قصد ورود به نقد وارزيابی اين جريان نيست از آن می
گذرم. اما بلافاصله بعد از يورش جريان راديکال جمهوريخواه متوجه تهاجم سياسی-
تبليغی از ناحيه جريان راست می شويم.اخيرا تهاجمی از ناحيه جريان راست مدعی
جمهوريخواه آغاز شده است که چنين تهاجمی همراه با مصاحبه ها ، موضعگيريهای رسانه
های لس آنجلسی بود. که بطور هدفمند در صدد تحميل مواضع خود بر آمده اند. بنابر اين
جهت تحقق اهداف خود ظاهرا مريد جمهوريخواهی گشته اند. البته چنين ترفند
ماکياوليستی از سلطنت طلبان قدرت خواه چندان غير منتظره نمی نمايد. آنچه که متعجب
کننده است موضعگيری برخی عناصر منفرد جمهوريخواه است که با طرح موضوع همکاری با
سلطنت طلبان می کوشند. از جمله کوشندگان سياسی که چنين هدفی را در دستور کار دارند
کيانوش توکلی است که مقاله ای با عنوان « اتحاد جمهوريخواهان تجارب سه نسل يا
ادامه اشتباهات سه نسل» منتشر کرده است .
نويسنده در مطلب ۱۴ صفحه ای خود در صدد بر آمده تا
خواننده خود را در فضای سياسی خاصی قرار دهد. وقتی که از خواندن مقاله فارغ می شوی
اگر کيانوش را نشناخته باشی ، چهره سلطنت طلب پهلوی خواه دوآتشه ای در ذهن تجسم می
کند.
نويسنده در مبحثی تحت عنوان « انقلاب چه بود » نقش
اليت جامعه و روحانيت طرفدار خمينی ، روشنفکران ، سياسيون چپ و غيره را گمراه کردن
مردم ميداند. سپس چنين نتيجه ای را کشف ميکند انقلاب ۲۲ بهمن يک خطای ملی بود
تبيين توکلی از انقلاب بهمن وتاکيد او بر خطای ملی
بودن گر چه با تعريف انقلاب بر اساس اصول جامعه شناسی مدرن مطابقت ندارد ، هيچ ،
حتی چنين درکی از انقلاب نمی تواند عامل تطهير سلطنت طلبان باشد. بايد تصريح نمود
که انقلاب ۵۷ هم مطالبات دموکراتيک روشنفکران را مورد توجه قرار داد وهم بر خواست
اخلاق گرايانه روحانيون تاکيد داشت و اساسأ تحولات منجر به شکل گيری انقلاب بهمن ،
ادامه انقلاب ناتمام ۱۹۰۶ مشروطيت در ايران می باشد.
اگرعنوان شود که مقاله فوريه ۲۰۰۴ توکلی متاثر از
منشور « ميثاق با مردم» رضا پهلوی است چندان خلاف واقع گفته نشده است. چرا که به
موازات تلاشهای اغوا کننده و گمراه کننده رضا پهلوی ، نويسنده مقاله مذکور نيز می
کوشد تا ثابت نمايد که نظام سکولار ومدرن رژيم پهلوی با دمکراسی در ستيز نبوده
است. البته توکلی همچون رضا پهلوی از نقد عملکرد رژيم گذشته طفره می رود و همچنان
بر ارزيابی جانبدارانه پای می فشارد. من جهت اثبات اين موضوع که بن مايه سلطنت
پهلوی پدر و پسر با دمکراسی در تقابل بود خاطر توکلی را متوجه اين واقعيت می کنم
که سقوط دولت ملی دکتر مصدق چه سنخيتی با اصول دمکراسی دارد. بايد تأکيد نمود که
نتايج سقوط دولت ملی دکتر مصدق صرفأ بر کناری يک دولت يا يک جريان فکری- سياسی در
عرصه سياسی ايران نبود بلکه باعث عقب ماندن جامعه ايرانی از تجربه حکومت کردن بر
اساس ظرفيت های موجود در چارچوپ رعايت اصول دموکراسی و حکومت غير فردی گرديد. لازم
به ياد آوری است که ايران در پيش و بعد از دو انقلاب ( مشروطيت و بهمن ) با ۴ حرکت
اصلاحی ( قائم مقام - امير کبير - مصدق وخاتمی )مواجه بوده است. حرکت اصلاحی دولت
ملی در دوران سلطنت محمد رضا پهلوی صورت گرفت و يکی از افتخارات اين ديکتاتور
مستبد ، کودتا با همراهی خارجيان بر عليه آن بود. واقعيت نشان ميدهد که حرکت اصلاح
طلبانه دکتر مصدق از درون ساخت قدرت ، يک جنبش اجتماعی و اصلاح طلبانه بود که می
خواست در چهارچوپ نظام و قانون اساسی مشروطه ،استبداد داخلی را مهار و به مداخله
گری خارجيان پايان دهد و در صدد بود تا با استقرار يک حکومت ملی و نظام دموکراتيک
کشور را در مسير توسعه هدايت کند. اگر اين جنبش بر موانع خود غلبه می کرد و با
کودتای آمريکايی سرکوب ومتوقف نمی گرديد با ماهيت مردمی وترقيخواهانه خود ، با
امکان تحول از راههای قانونی وپارلمانی برای يکدوره طولانی ضرورت انقلاب را منتفی
می ساخت. اما در عمل چنين نشد و ماحصل چنين اقدامات غير ملی و ضد دموکراتيک رژيم
پهلوی آن شد که فرو پاشيد تا به تعبير توکلی « استبداد دينی » سر بر کشد .
اساسأ اغتشاش فکری چنان بر ديواره ذهن نويسنده چنگ
می کشاند که باعث ارائه موضعگيری های سياسی از اين دست می شود/ موضعگيريهايی که از
بن واساس با هيچيک از اصول متعارف علم سياست و توليد انديشه سياسی انطباق ندارد.
توکلی در نقد سياست خارجی اتحاد جمهوريخواهان از ميان کشور های موجود ، انگشت را
متوجه اسرائيل می کند و آنرا يگانه کشور دمکراتيک می شمارد و از اينکه دوستان
اتحاد جمهوريخواه در سند راهبردی خود ازبه رسميت شناختن اسرائيل سخن بميان نياورده
اند به خروش در آمده است. قضاوت در زمينه که اسراييل را يگانه کشوردمکراتيک خاور
ميانه ميداند را به کوشندگان سياسی وا می گذارم اما هر چه با خود انديشيدم رابطه
مشخصی با دمکراتيسم کشور اسرائيل ومسئله سرزمين های اشغالی وديوارحائل ( ديوار دوم
برلين) نيافتم وکيانوش نيز ازتبيين خصلت دمکراتيک کشور اسراييل سخنی بميان نياورده
است.
کيانوش در مبحث « اتحاد برای جمهوری يا اتحاد برای
دمکراسی» بر اتحاد جمهوری خواهان خرده ميگيرد و سند راهبردی اتحاد مزبور را با
معنای خاص خود تصويرمی کند بدين قرار « اتحاد عمل جمهوريخواهان با اصلاح طلبان
حکومتی منجر به تقويت مردمسالاری دينی می شود» اما در حوزه اتحاد عمل خود با سلطنت
طلبان روشن نمی سازد که منجر به تقويت چه روند و روی کار آمدن چه جريانی خواهد شد؟
بايد تصريح نمايم که توکلی همچون سايرين با طرح ايده مشروطه خواهی سلطنت طلبان
مقصد يکسان سازی اين دو واژه يعنی سلطنت طلبی ومشروطه خواهی را دارد. اما فراموش
ميکند که سلطنت در ايران هيچگاه مساوی انديشه يا فرآيند آزادی و دمکراسی نبوده است
وآنچه که از مشروطه می توان سراغ داشت آنست که چنين واژهای در تاريخ معاصر متحقق
نشده، چون عليرغم طرح ايده های آن در انقلاب مشروطيت اساسأ هيچگاه از فرصت تاريخی
برخوردار نشده تا به توليد سنت مشروطه بيانجامد والبته بايد با جسارت کامل بگويم
در طول حيات سياسی رژيم پهلوی در هيچ برهه ای از تاريخ رژيم سياسی مذکور شاهد جزئی
ترين و بديهی ترين گام در راستای تحقق مشروطه خواهی نبوده و نيستيم.
کيانوش توکلی در جای ديگری از مقاله خود ادعا
مينمايد که مؤسسين اتحاد جمهوريخواهان با طرح آلترناتيو جمهوری لائيک - دمکرات
همچنانکه توانسته اند بخشی از جمهوريخواهان راديکال را به سمت خود بکشانند بر آن
شدند تا سدی در مقابل سلطنت طلبی ايجاد کنند. قبل از هر گونه گمانه زنی در اين
زمينه بايد ابراز نمود که اگر سلطنت طلبان خود را از قيد حکومت های نوع پادشاهی
رها سازند و بجای صرف انرژی جهت بازگشت (( ناممکن )) پادشاهی کوشش کنند تا اين
انرژی در خدمت استقرار جمهوری و دمکراسی قرار گيرد، آنگاه می توان ورود آنان به
جبهه جمهوريخواهی را به فال نيک گرفت. اما تا چه حد امکان چنين مهمی از سوی سلطنت
طلبان وجود دارد؟
موضوع ديگری که ما را در پذيرش همکاری با سلطنت
طلبان با ترديد جدی روبرو می سازد و باعث می شود که دست دراز شده شان را جهت
همکاری نفشاريم آنست که نه تنها سلطنت طلبان بلکه حتی رضا پهلوی نيز نسبت به
عملکرد رژيم گذشته و ارائه طرح روشن وبدون ابهام نسبت به شکل حکومت پيشنهادی از
خود برخورد صادقانه نشان نداده و همواره با برخورد های گنگ و بعضأ دوپهلو شکاف
بحران اعتماد بين روشنفکران ، نيمه روشنفکران و سلطنت طلبان را عميق تر مينمايد .
بطور مثال رضا پهلوی از يکسو سعی ميکند در افواه عموم در صدد وانمود سازی از خود
به عنوان شخصيتی ليبرال بر می آيد تا به جوانان بقبولاند که تنها دغدغه او برای
نجات کشور برقراری دمکراسی در ايران است هر چند که در صدد بر نمی آيد عنوان
شاهزاده را از زايل نمايد تا به عنوان يک رهبر سياسی ، نه ميراث دار قدرت فرو
پاشيده مطرح شود. هدف وی از يدک کشيدن عنوان فاقد اعتبار ديپلماتيک آن است تا هر
گاه در ارتباط با سالخوردگان باز مانده از هئيت حاکمه پدرش قرار می گيرد به آنان
بقبولاند که کوشش وی نه تنها اميد برای احياء سلطنت پهلوی بلکه بازگرداندن آنان به
ساختار سياسی آتی ايران است . بايد خاطرنشان کرد که بر خلاف ادعا های شاهزاده و
ديگر سلطنت پرستان ، تجربه محمدرضا پهلوی نه تنها آزادی سياسی برای ايرانيان به
ارمغان نياورد بلکه نهاد های مدنی را حتی در پيشبرد و عملياتی کردن آرمانهای
مشروطه خواهی گسترش نداد تا امروز بتوان ادعا نمود که رضا پهلوی در تداوم تلاش
دمکرات مآبانه و مشروطه خواهانه پدرش ، پايه های ورود مدرنيته در ايران را بحد
نسبتأ گسترده ای استحکام بيشتری بخشيد. پس طرح واژه مشروطه خواهی رضا پهلوی و شفاف
نبودن شکل حکومت پيشنهادی او سرابی است در راستای کسب جايگاه در ميان صفوف
اپوزيسيون مسالمت جو و دمکرات.
و در پايان نگاه ريز بين و درايت سياسی کيانوش را
به جملاتی از رضا پهلوی در منشور معروفش معطوف می دارم. « جنبش اعتراضی را به شورش
عمومی بر ضد پادشاهی ايران تبديل کردند» بايد گفت که رضا پهلوی همچون ديگر تحريف
کنندگان تاريخ در صدد ايده سازی است تا عملکرد رژيم گذشته را تطهير نمايد. طبعأ
کسی نمی تواند منکر نوسازی ساختار اجتماعی واقتصادی ايران از آغاز حيات رژيم پهلوی
باشد و اساسأ آنچه که در جامعه شناسی از آن تحت عنوان مدرنيزاسيون ياد ميشود در
مقايسه با عملکرد ۵۷ ساله رژيم پهلوی چنين حاصل جمعی ميدهد که عملکرد مزبور شبه
مدرنيزاسيون بود که در خلاء سياسی وفقدان باز سياسی پيش می رفت .اگر مدرنيزاسيون
محمد رضا شاه با توسعه سياسی - به تعبير رضا پهلوی - همراه و همگام بود طبعأ نه
بايستی کودتای خارجی بر عليه دولت ملی مصدق موفق می شد و قطعأ در چنين صورتی شاهد
شکل گيری انقلاب بهمن نمی شديم.انقلابی که در مقايسه با انقلاب کبير فرانسه ، روسيه
، چين ، کوبا ونيکاراگوئه از نگاه فوکوياما چنين تبيين ميشود. انقلابی که نگاه به
آسمان داشت.