جمعه ۱ اسفند بهمن ۱۳۸۲ - ۲۰ فوريه ۲۰۰۴

ژاک دريدای فرانسوی و يورگن هابرماس آلمانی

تروريسم چيست ؟

 مصاحبه با دو روشنفکر بزرگ در باره مفهوم تروريسم

لوموند ديپلماتيک -

برگردان: آزيتا نيکنام

 

در کتاب « مفهوم يازده سپتامبر » که به تازگی در پاريس منتشر شده ( انتشارات گاليله ) و ما در اينجا بخش هايی از آنرا به چاپ می رسانيم ، دو روشنفکر معاصر: ژاک دريدای فرانسوی و يورگن هابرماس آلمانی که از فردای يازده سپتامبر بر سر معنی تعيين کننده اين واقعه تامل کرده اند، به طور جداگانه، به سئوالات جيوانا بورا دوری، استاد فلسفه کالج « واسار » در نيويورک، پاسخ می دهند: تروريسم چيست؟ چه رابطه ای با جهانی شدن دارد؟ ربط و وصل اسلام با خشونت در چيست؟ و در اين زمينه، فلسفه چه نقشی دارد؟

 

 

علائم

اگر به باور يورگن هابرماس عقل ( که موجب ارتباطات شفاف و بی پرده می باشد) قادر است دردهای ناشی از تجدد ( مدرنيزاسيون ) از جمله، افراط گرايی مذهبی و تروريسم را درمان کند؛ به زعم ژاک دريدا: تنش های ويرانگررا می توان رديابی و نام گذاری کرد، ولی نمی شود به طور کامل آنها را کنترل و مغلوب کرد. به نظر هابرماس، مقصر، سرعتی است که « تجدد» با آن خود را تحميل کرده و در نتيجه در شيوه های زندگی سنتی، واکنش های دفاعی به وجود آورده است ؛ ولی دريدا معتقد است که اين عکس العملهای دفاعی، خود، محصول مدرنيته می باشند. به عقيده او، تروريسم، علامت مرض خود ويرانگری است ( اتو ايمون ) که حيات دموکراسی مشارکتی ، نظام قانونگذاری که ضامن اجرای آن است و همچنين، جدايی حقيقی امر مذهبی از امر لائيک را تهديد می کند. اين خود ويرانگری، باعث مرگ خود جوش ساخت کارهای دفاعی است که در برابر حمله خارجی، وظيفه دفاع از بدن را به عهده دارند. دريدا، با اين تحليل اضطراب آور، تشويق مان می کند، تا آرام و با حوصله، در جستجوی راهی برای درمان باشيم ( .....)

شبح تروريسم جهانی، مثل جنگ سرد، آينده ما را مشوش می کند؛ زيرا، نويد به فردايی را نابود می کند که رابطه خلاق با روزمان، وابسته به آن است. يازده سپتامبر، به علت سهمناک بودنش، شرايطی را فراهم آورده که ما مدام در انتظار حادثه هولناکتری به سر می بريم. خشونت حملاتی که برج های دو قلو و ساختمان پنتاگون را مورد هدف قرار دادند، دهشت ژرفی را به وجود آورده که ديگربرای سالها، شايد هم دهها سال، تمامی وجود و فکر ما را ، مشغول خواهد کرد. نامگذاری اين واقعه به تاريخ آن، يعنی يازده سپتامبر، اهميتی تاريخی به او می دهد، و اين نامگذاری همان قدر به نفع تروريست می باشد که به نفع رسانه های خبری غرب است.

برای هابرماس، همچنان که برای دريدا، جهانی شدن، نقش اساسی را در تروريسم بازی می کند. اگر اولی رشد نابرابری ها را نتيجه روند شتابزده تجدد می داند، دومی شرايط را، با توجه به زمينه شان، به شيوه ای متفاوت تفسير می کند. مثلا به زعم دريدا، جهانی شدن موجب شد تا دموکراتيزاسيون های سريع و به نسبت آسان ملت های اروپای شرقی که در اردوگاه شوروی جای داشتند امکان پذير شود. در اين مورد، او جهانی شدن را مثبت ارزيابی می کند ( .... )

برعکس، از تاثيرات جهانی شدن بر پويايی منازعات و جنگ ها به شدت مضطرب است.

" جنگ تصاوير و بيانيه های دو به اصطلاح سردار جنگی، دو خصم : بن لادن و بوش، با شتاب هر چه بيشتر به روی امواج می روند و بيش از پيش، حقيقتی را که اين جنگ بر ملا می کند، از نظر دور و پنهان نگه می دارند " ص ۱۸۳

با اينهمه، موقعيت هايی وجود دارند که در آنها، جهانی شدن چيزی بيش از ترفند کلامی که بی عدالتی ها را پنهان می کند، نيست. دريدا توضيح ميدهد که اين همان اتفاقی است که در فرهنگهای اسلامی رخ می دهد؛ جايی که جهانی شدن نقشی را که به او واگذار شده بازی نمی کند؛ دريدا در اينجا به هابرماس نزديک می شود، جهانی شدن را نه فقط به بی عدالتی ها، بلکه به مسئله مدرنيته و روشنگری نيز ربط می دهد( ... )

از دو منظر، جهان اسلام، موردی خاص است : اول اينکه، دموکراسی را که جوهر تجربه مدرن است نمی شناسد؛ امری که برای دريدا، مثل هابرماس، همچون عنصری ضروری به حساب می آيد تا فرهنگی بتواند به شکل مثبت با پديده جهانی شدن رو به رو شود. دوم اينکه، بسياری از اين فرهنگهای اسلامی در سرزمينی هايی رشد می کنند که سرشار از منابع طبيعی مثل نفت می باشند. چيزی که در نظر دريدا آخرين مالکيتی است که نه مجازی شدنی است ونه می توان آن را از تعلق به سرزمينی جدا کرد. اين موقعيت، مجموعه کشورهای اسلامی را نسبت به تجدد وحشيانه آسيب پذير تر کرده است؛ حامل اين تجدد وحشيانه، بازارهای جهانی شده اند که در چنگ تعداد محدودی از دولت ها و شرکت های چند مليتی قرار دارند .

اگر هابرماس، تروريسم را نتيجه ضربه ای می داند که تجدد، به علت سرعت عجيب فراگيريش در جهان، به وجود آورده است؛ برای دريدا، تروريسم، علامت مرضی است در ذات تجربه مدرن که مدام چشم به آينده دوخته است ؛ آينده ای که، بيمار گونه ، به مثابه نويد، اميد و تائيد خود تلقی می شود.

دو تامل ياس آور بر ارثيه روشنگری و بر جستجوی سازش ناپذير موضعی انتقادی که می بايد از تحليل خود حرکت کند.

 

بخشی از مصاحبه جيوانا بورا دوری با يورگن هابرماس

سوال : تعريف شما از تروريسم چيست؟ آيا منطقی است که تروريسم ملی را از تروريسم جهانی تفکيک کنيم؟

هابرماس: تروريسم فلسطينی تا حدی از نوع قديمی تروريسم می باشد. دراينجا، منظور کشتن و به قتل رساندن است؛ نابودی کورکورانه دشمن ، حتی زنان و بچه ها، هدف اين ترور است. کشته در برابر کشته ؛ و از اين بابت، با تروريسمی که از نيمه دوم قرن، به شيوه های شبه نظامی - چريکی و در شکل مسلط جنبش های آزاديخواهانه اعمال شده و همچنان ادامه دارد، متفاوت است ؛ مثلا : مبارزات استقلال طلبانه چچن ها. در مقابل اين تروريسم ، تروريسم جهانی که با واقعه يازده سپتامبر به اوج خود رسيد، دارای مشخصات آنارشيستی قيامی ناتوان است ؛ زيرا عليه دشمنی است که با اعمال هدفمندی که منطق واقع بينانه ای را دنبال کند به هيچوجه مغلوب شدنی نيست. تنها عمل ممکن، وارد کردن ضربه روانی و ايجاد نگرانی در مردم و دولتها است. از نقطه نظر تکنيکی، ضعف و حساسيت شديدی که جوامع پيچيده ما نسبت به تخريب دارند، موقعيت مطلوبی برای فلج کردن موقت فعاليت های روزمره به وجود می آورد که می تواند با کمترين هزينه ای خسارات عظيمی به بار آورد.

تروريسم جهانی دو امر را به افراط می کشاند : يکی نداشتن هدفی واقع گرايانه است و ديگری : توانايی در استفاده از

 

شکنندگی نظام های پيچيده.

سوال : آيا می بايد بين تروريسم و جنايتهای معمولی، و يا اشکال ديگر توسل به خشونت، فرقی قائل شد؟

جواب : هم بله و هم نه. از نظر اخلاقی، عمل تروريستی، در هر موقعيتی و با هر انگيزه ای که انجام شود، به هيچوجه قابل بخشش نيست. هيچ چيزی به ما اين رااجازه نمی دهد که با استناد و عتايت به اهدافی که تروريست ها برای خود تعيين می کنند، مرگ و رنج ديگری را توجيه کنيم . هر قتلی، مرگی است اضافی. اما از نظر تاريخی، تروريسم نسبت به جرمهايی که در صلاحيت قاضی جزايی است، از موقعيت کاملا متفاوتی برخوردار است . تروريسم، د رتمايز با جنايت خصوصی، جنايتی است که به عموم مربوط می شود و در قياس با جنايت ناموسی، به نوع ديگری از بررسی و تحليل نياز دارد؛ وانگهی، اگر اينطور نبود ؛ ما حالا گفتگونمی کرديم.

تفاوت بين تروريسم سياسی و جنايت معمولی، به ويژه، هنگام تغيير رژيم ها آشکار و مسلم می شود، وقتی که تروريست های ديروز را به قدرت می رسانند و آنها را به عنوان نمايندگان محترم کشورشان معرفی ميکنند. اين می ماند که چنين تغيير سياسی فقط می تواند مطلوب تروريست هايی باشد که واقع گرايانه اهداف سياسی قابل فهمی را دنبال می کنند و روزی می توانند به استناد ضرورت رهايی از وضعيت ظالمانه آشکار، با اعمال جنايتکارانه خود نوعی مشروعيت کسب کنند. من به سختی می توانم موقعيتی را تصور کنم که روزی بتوان از جنايت وحشتناک يازده سپتامبر يک عمل سياسی ، ولوغير قابل فهم، ساخت و به هرعنوانی مسئوليت آن را بعهده گرفت.

سوال : به نظر شما فکر درستی بود که اين عمل نوعی اعلام جنگ تلقی شد؟

جواب : حتی اگر کلمه « جنگ » در قياس با گفتمان کسانی که جنگ های صليبی را مطرح کردند، کمتر توليد اشتباه کند و از منظر اخلاقی ايراد کمتری بر آن وارد باشد؛ با اين وصف، به نظر من، تصميم ژرژ بوش در فراخوان جنگ عليه تروريسم ؛ هم به علت هنجار های معمولی و هم از جهت واقع گرايی عملی، اشتباه بزرگی است؛ زيرا از لحاظ عرفی، در حقيقت، جنايتکاران را تا حد جنگجويان دشمن بالا می برد و از لحاظ واقع گرايی عملی، جنگ عليه « شبکه ای » که با هزاران مصيبت هم نمی شود هويت اش را شناخت، غيرممکن می باشد ( اگر می بايستی، برای کلمه جنگ معنی مشخصی را حفظ کرد. )

سوال : اگر حق اين است که غرب می بايد در رابطه با تمدن های ديگر توجه و حساسيت اش را عميق تر کند و نسبت به خود برخورد انتقادی تری داشته باشد، چگونه بايد اين مهم را عملی کند؟ در اين خصوص، شما از « ترجمه » و از جستجوی « زبانی مشترک » سخن می گوييد. منظورتان چيست؟

جواب : از يازده سپتامبر به اين طرف، با توجه به واقعه ای چنين خشونت بار، مدام از خود می پرسم آيا کل استنباط من در باره فعاليتی که در جهت تفاهم و نزديکی است، (که من از زمان نوشتن نظريه کنش ارتباطی همواره در جهت بسط آن بوده ام ) به امر مسخره ای تبديل نشده است؟ البته، حتی در قلب جوامع ثروتمند و بی دغدغه متعلق به « سازمان همکاری و توسعه اقتصادی » ( OCDE ) با خشونتی ساختاری سر و کار داريم که در واقع، به آن عادت کرده ايم. اين خشونت از نابرابری های اجتماعی تحقير آميز ، تبيعضات تنزل دهنده، فقر و به حاشيه رانده شدن مردم ناشی می شود. اما، دقيقا، به اين دليل که عمليات نظامی، بازيچه شدن و خشونت در روابط اجتماعی ما رخنه کرده اند، نبايد دو واقعيت ديگر را از نظر دور بداريم : اولا، اعمالی که زندگی روزمره ما را با ديگران می سازند، بر پايه محکم اعتقادات مشترک و بر عناصری که ا ز نظر فرهنگی امر مسلمی به حساب می آيند و همچنين بر انتظارات متقابل بنا شده اند. در چنين موقعيتی، رفتار هايمان را به دو طريق هماهنگ می کنيم؛ يکی از راه بازيهای زبان معمولی و ديگری با ارتقا ميزان توقع اعتباری متقابل که به طور ضمنی قبولشان داريم ( اين آن چيزی است که فضای عمومی ما را با دلايل کم و بيش موجهی می سازد ) ثانيا، گفته بالا واقعيت دومی را توضيح می دهد؛ يعنی وقتی ارتباطات مختل می شوند، وقتی تفاهمی به وجود نمی آيد يا سو تفاهمی در کار است يا وقتی پای فريب و تزوير به ميان کشيده می شود ، آنگاه ، درگيرهايی بروز می کنند که اگر پيامد هايشان دردناک باشند ، ديگر به حدی رسيده اند که يا سر از روان پزشک در می آورند و يا کار شان به دادگاه کشيده می شود.

دور خشونت، با دور اختلال در ارتباطات شروع می شود که از طريق بی اعتمادی متقابل غير قابل کنترل، به قطع رابطه منجر می شود. بنابراين، اگر خشونت با اختلال در روابط شروع می شود، تنها پس از انفجار می توان فهميد که مشکل چه بوده و چه بايد ترميم شود. به نظر من، از اين نقطه نظر، با اينکه پيش پا افتاده است، می شود برای درگيری هايی که از آنها صحبت کرديد، استفاده کرد. درست است که اين مورد پيچيده تر است؛ زيرا ملت ها، شيوه های مختلف زندگی و تمدن ها از بدو امر از هم دورند و به غريب ماندن از يکديگر گرايش دارند. آنها، مثل اعضا يک محفل، يک جمع، حزب يا يک خانواده با هم ديدار نمی کنند؛ چون در اين جا، اعضا هنگامی به غريبه تبديل می شوند که ارتباطات به طور منظم دچار انحراف شده باشد. به علاوه، در روابط بين المللی، ميانجی حقوقی که وظيفه جلوگيری از خشونت به عهده اوست، در قياس، نقشی ثانوی ايفا می کند. و حد اکثر، در روابط بين فرهنگ ها، به درد تربيت مديران مسئولی می خورد تا، به طور صوری، تلاش برای تفاهم را همراهی کنند. ( مثلا : کنفراس حقوق بشر که از طرف سازمان ملل در وين تشکيل شد. ) اين ملاقات های رسمی نمی توانند، به تنهايی، ماشين کليشه سازی را متوقف کنند. ( ولو اينکه گفتگوی بين فرهنگ ها، که در جدال برسر استنباط از مسئله حقوق بشر تا سطوح متفاوتی پيش می رود، مهم و اساسی باشد. )

يرای گشودن ذهنيت و نگرشی، بايد از راه آزاد سازی روابط و دفع واقع بينانه اضطرابها و فشار ها اقدام کرد. در رفتار روزمره ارتباطاتی، بايد انباشتی از اعتماد به وجود آيد؛ و اين سرمايه، پيش شرطی ضروری است تا توضيحات عاقلانه، از طريق وسائل ارتباط جمعی، مدارس و خانواده ها، در ابعادی وسيع، انتقال يابند. همچنين، بايد اين توضيحات معقول، مقدمات فرهنگ سياسی نگرش مورد نظر را در بر گيرند.

اما، آنچه به ما غربيان مربوط می شود و ، در اين مقطع، عامل مهمی به حساب می آيد، نقش رسمی و شناخته شده ای است که ما در برابر فرهنگ های ديگر از خود عرضه می کنيم . اگر غرب، در تصويری که از خود دارد بازنگری کند، می آموزد که چه چيزی را بايد در سياست اش تغيير دهد تا به عنوان قدرتی شناخته شود که قادر است به تلاش تمدن ساز خود شکل بدهد. اگر سرمايه داری بی حد و مرز امروز را، از جهت سياسی، مهار نکنيم، ديگر نمی توانيم لايه های نابود کننده اقتصاد جهانی را کنترل کنيم؛ دست کم، می بايد در عواقب ويرانگر اين ناهمخوانی ها، که از پويايی توسعه اقتصادی ناشی شده اند، تعادلی بر قرار کنيم ( منظورم از عواقب، فقر و حقارتی است که گريبانگير بسياری از مناطق و قاره ها شده است. ) چيزی که در پس پرده رابطه با فرهنگ های مختلف وجود دارد، فقط تبعيض، تحقير و يا به قهقرا رفتن نيست. بلکه اين منافع آشکار غرب است که در پشت موضوع و مسئله « تصادم فرهنگ ها » از نظر پنهان می شود. ( مثل اينکه در استفاده از منابع نفتی ادامه دهد و ذخاير انرژی خود را تامين کند.)

 

بخشی از مصاحبه جيووانی بورادوری با ژاک دريدا

سوال: اينکه يازده سپتامبر، رويدادعظيمی است يا نه، به جای خود؛ ولی شما در اين مورد چه نقشی برای فلسفه قائليد؟ آيا فلسفه می تواند در فهم اين واقعه به ما کمک کند؟

ژاک دريدا: بدون شک، چنين « واقعه » ای نيازمند پاسخی فلسفی است ؛ يا بهتربگويم ، جوابی لازم است تا افراطی ترين پيش فرض هايی که در گفتمان های فلسفی، بيش از بقيه بينش ها ريشه دوانده اند، را زير سوال ببرد . اين بينش ها، که اغلب اوقات در آنها "واقعه" توصيف، ذکر و گروه بندی شده است، از « خوابی جزمی » ناشی می شوند که بدون انديشه جديد فلسفی، نمی توان از آن بيدار شد؛ بدون تاملی بر فلسفه، به ويژه بر فلسفه سياسی و ارثيه آن. گفتمان رايج، يعنی گفتمان وسايل ارتباط جمعی و لفاظی های رسمی، خيلی راحت، به برداشتهايی مثل « جنگ » يا « تروريسم » ( ملی يا بين المللی) تکيه می کند.

مثلا قرائتی انتقادی از کارل اشميت (۱) بسيار مفيد به نظر می رسد، از طرفی، بايد تا حد ممکن، بين جنگ ها تفاوت قائل شد: بين جنگ کلاسيک ( که در سنت حقوق اروپايی به درگيری مستقيم و اعلام شده بين دو دولت متخاصم گفته می شود ) و « جنگ داخلی » و يا « جنگ پارتيزانی » : ( که از همان اوائل قرن نوزده در اشکال جديدی ظاهر شده و مورد قبول اشميت است. ) ولی، از طرف ديگر، می بايست در مخالفت با اشميت اذعان کنيم : خشونتی که امروز طغيان کرده است ناشی از جنگ نيست، اين اصطلاح « جنگ عليه تروريسم » بسيار مبهم است، بايد اين ابهام و منافعی که با سو استفاده زبانی ادعای خدمت به آن می شود را مورد تجزيه و تحليل قرار داد. بوش از « جنگ » حرف می زند، ولی از تعين هويت دشمنی که به او اعلام جنگ داده ناتوان است. اين حرف، بارها، گفته شده که مردم و ارتش افغانستان دشمن آمريکايی ها نيستند.

حالا، به فرض اينکه بن لادن در آنجا تصميم گيرنده بلامنازع باشد، ولی همه می دانند که او افغانی نيست و از کشورش رانده شده است ( همانطور که تقريبا و بدون استثنا از طرف همه کشورها و تمامی دولت ها طرد شده است) و اينکه، تا چه حد، خود شکل گيری سازمانش مديون آمريکا است ؛ به ويژه اينکه، او تنها نيست و دولتهايی که غير مستقيم به او کمک ميرسانند، به عنوان دولت اقدام نمی کنند؛ هيچ دولتی، به طور علنی، از او حمايت نمی کند و مشکل بتوان دولتهای پناه دهنده به شبکه های تروريستی را شناسايی کرد.

ايالات متحده آمريکا و اروپا، همچنين لندن و برلن، پناهگاه و محلهای آموزش و کسب اطلاعات برای همه « تروريستهای » جهان هستند. مدتهاست که ديگر برای شناسايی پايگاه عملياتی اين تکنولوژهای جديد ارتباطات و تهاجم، نسبت دادن آن به جغرافيا و يا « سرزمين » معينی جايز نيست ( برای تعمق و تدقيق آنچه در بالا در مورد تهديد تمام عيار از محلی ناشناس و غير دولتی ذکر شد، اين را هم سريع و گذرا بگويم که تهاجمات از نوع تروريستی، ديگر نيازی به هواپيما، بمب و داوطلب عمليات انتحاری نخواهد داشت؛ کافی است، ويروسی در برنامه های کامپيوتری که داری اهميت استراتژيکی هستند وارد کرد؛ و يا به منظور فلج کردن منابع اقتصادی، نظامی و سياسی در يک کشور يا در يک قاره، اغتشاشات خطرناکی به وجود آورد. اين گونه عمليات می توانند در هر کجای دنيا و با هزينه و ابزاری محدود عملی شوند ).

ديگر رابطه بين زمين، سرزمين و ترور تغيير کرده است. بايد دانست که علت آن دانش است، يعنی تکنولوژی - علم. اين تکنولوژی - علم است که تشخيص جنگ از تروريسم را مغشوش می کند. ازاين منظر، درمقايسه با امکانات ويرانگر و آشوبهای قيامتی که برای آينده، درمخزن شبکه های کامپيوتری جهان ذخيره شده اند، واقعه يازده سپتامبر، از نوع نمايشهای باستانی خشونت است که هدفش تشويش اذهان عمومی است. فردا می توان؛ بی سر و صدا و به طور نامريی، آنهم سريع و بدون خونريزی، با حمله به « نت ورک » های کامپيوتری که همه حيات (اجتماعی، اقتصادی، نظامی و غيره) يک « کشور بزرگ » يا بزرگترين قدرت جهان به آن وابسته است، ضربه بدتری وارد کرد. روزی خواهند گفت : يازده سپتامبر مربوط به دوران « خوش » آخرين جنگ بود؛ دوره ای که همه چيز عظيم، قابل رويت وسترگ بود! به چه ابعادی ! به چه ارتفاعی! ولی وضع بدتر شد. از اين پس، تکنولوژی های مينياتوری، از هر نوع و به مراتب قوی تر، نامرئی و تسخير تاپذيرتر، در همه جا، رخنه کرده اند. در زمينه علم ذره شناسی، با ميکروبها و باکتريها برابری می کنند. اما، ديگر ناخودآگاه ما حساس شده و از آن اطلاع دارد؛ و همين است که توليد ترس می کند.

اگر خشونت يازده سپتامبر، « جنگ » بين دول نيست، از نوع جنگهای داخلی و يا جنگهای پارتيزانی، به معنای اشميتی آن هم نيست؛ زيرا، اغلب جنگهای پارتيزانی، يا قيامی ملی هستند يا حتی جنبشی آزاديخواهانه که هدفشان به دست آوردن قدرت در سرزمين وکشور مشخصی می باشد ( ولو اينکه يکی از اهداف جانبی و يا اصلی شبکه های بن لادن متزلزل کردن حکومت عربستان سعودی، اين متحد ناروشن ايالات متحده آمريکا، و بر قرارکردن قدرت جديدی در آنجا باشد).

حتی اگر اصرار داشته باشيم از « تروريسم » حرف بزنيم، اين اصطلاح، مفهومی تازه و وجوه تمايز جديدتری را در بر ميگيرد.

سوال : فکر می کنيد، می شود اين تمايزات را مشخص کرد؟

ژ- د : از هميشه مشکل تر است، اگر نخواهيم کورکورانه از زبان رايج پيروی کنيم؛ زبانی که اغلب پيرو سخنوريهای وسائل ارتباط جمعی و يا نمايشات کلامی قدرت سياسی مسلط است، می بايستی وقتی عبارت « تروريسم » و به ويژه « تروريسم جهانی » را به کار می بريم، محتاط باشيم. ابتدا، بايد ديد ترور چيست؟ و چه چيزی ترور را از ترس، نگرانی و هراس متمايز می کند؟ لحظه ای پيش، وقتی گفتم : رويداد يازده سپتامبر « واقعه » عظيمی است؛ زيرا آسيب روحی عميقی بر آگاه و ناخوداگاه وارد کرده، و گفتم که اين نه به خاطر آن چيزی است که اتفاق افتاده، بلکه به سبب تهديد نامشخص آينده ای است خطرناکتر از جنگ سرد؛ درآنجا، از کداميک حرف ميزدم : از ترور، ترس، هراس يا اضطراب؟

وجه تمايز بين تروری که طراحی، توليد و تنظيم شده با اين « ترسی » که نزد بخش بزرگی از سنت فکری، از هابز گرفته تا اشميت و يا حتی والتر بنيامين، به عنوان شرط اقتدار قانون و شرط اعمال خود مختار قدرت وحتی شرط سياست و دولت قلمداد می شود، چيست؟ در « لوياتان » هابز تنها از " fear " ترس حرف نمی زند ، از " terror " ترور هم می گويد. بنيامين در مورد دولت می گويد: گرايش دولت بر اين است که با تهديد، به طورمشخص، خشونت را به انحصار خود در آورد. البته خواهند گفت که هر تجربه ای در ترور، حتی اگرويژگی خود را داشته باشد، لزوما نتيجه تروريسم نيست. در اين شکی نيست، ولی تاريخ سياسی کلمه ی « تروريسم » از مراجعه به « تروريسم انقلابی » فرانسوی ناشی شده است، تروری که به نام دولت اعمال شد و دقيقا بااين فرض که انحصار مشروع خشونت از آن اواست.

اگر به تعاريف رايج وصريح قانونی از تروريسم مراجعه کنيم، چه می يابيم؟

در اين تعاريف، تروريسم ناظر به جنايتی است که عليه حيات انسانی و با تجاوز از قوانين ملی وبين المللی رخ ميدهد. بر اساس اين تعريف، هم نظاميان از مردم متمايز ميشوند ( قربانيان تروريسم عمدتا غيرنظامی تصورمی شوند) و هم اينکه، هدفی سياسی مد نظر قرار ميگيرد ( ترساندن و مرعوب کردن مردمان غير نظامی به منظورتاثير گذاشتن ويا تغيير سياست يک کشور). در نتيجه، تعاريف موجود، « تروريسم دولتی » را حذف نمی کنند. همه تروريست های دنيا مدعی اند که عملشان پاسخی است برای دفاع از خود، عليه تروريسم دولتی که به اين عنوان عمل نمی کند و با استدلال های کم وبيش معتبر اعمال خود را توجيه می کند.

مثلا و به ويژه، از اتهاماتی که عليه امريکا وجود دارد اطلاع داريد.اين کشور متهم به اعمال و تشويق تروريسم دولتی است . از طرف ديگر، حتی در دوران جنگ های « اعلام شده » دولت با دولت ، در اشکال قديمی حقوق اروپا، تجاوزات تروريستی رايج بود. از قرنها پيش، از بمبارانهای کم و بيش شديدی که در طی دو جنگ جهانی اخير انجام شد، ارعاب مردم غيرنظامی حربه ای معمولی بود.

در اينجا بايد کلمه ای هم در مورد « اصطلاح » تروريسم بين المللی بگوييم که آبشخور گفتمانهای سياسی رسمی در همه جهان است. اين اصطلاح را در بسياری از قطعنامه های رسمی سازمان ملل هم می بينيم. بعد از يازده سپتامبر، اکثريت قريب به اتفاق نمايندگان ( درست به خاطر ندارم؛ شايد هم اکثريت مطلق، بايد ديد.) چيزی را که تروريسم بين المللی مينامند محکوم کرده اند؛ همانطور که اين امر، طی سالهای گذشته، چندين بار اتفاق افتاده است. تا جايی که کوفی عنان در جريان جلسه ای که از تلويزيون پخش می شد به بحث های فراوانی که پيش از رای گيری انجام شده بود اشاره کرد و گفت : حتی در لحظه ای که نمايندگان آماده می شدند تا به محکوميت آن رای دهند، بعضی از دولتها، در مورد روشنی اين برداشت از تروريسم بين المللی و ملاکهايی که موجب شناسايی ان می شوند، اظهار ترديد کردند. چيزی که در اين برداشتها، گنگ، جزمی يا غير نقادانه است؛ مثل بسياری از مفاهيم حقوقی که پيامدهای سنگينی دارند، مانع از اين نمی شود تا قدرتهای موجود و به اصطلاح مشروع، آنگاه که به نظرشان مناسب برسد، از آنها استفاده نکنند.

برعکس، هر چه بينشی مبهم تر باشد، بيشتر به درد تصاحب فرصت طلبانه می خورد. وانگهی، به دنبال همين تصميمات عجولانه و بدون کمترين بحث فلسفی در مورد تروريسم بين المللی و اعلان محکوميت آن بود که سازمان ملل به دولت آمريکا اجازه داد تا برای حفاظت خود، از هر وسيله ای که مناسب ديد، در برابر به اصطلاح « تروريسم بين المللی » استفاده کند.

حالا اگر به عقب برنگرديم و يا حتی، چيزی را که به درستی اين روزها تکرار ميشود متذکر نشويم که تروريستها ميتوانند، در مقطعی، به مثابه مبارزان آزادی مورد ستايش قرار گيرند ( مثلا در مبارزه عليه اشغالگران شوروی در افغانستان ) و در مقطعی ديگر به عنوان تروريست مورد تقبيح واقع شوند (که اغلب همان مبارزان و با همان اسلحه هستند). معهذا، نبايد فراموش کنيم که در مورد تشخيص ملی يا بين المللی بودن تروريسمی که تاريخ الجزاير ، ايرلند شمالی، کرس و يا اسرائيل و فلسطين را تحت الشعاع قرار داده است، با مشکلات فراوانی روبرو خواهيم بود.

هيچکس نمی تواند منکر شود که نوعی تروريسم دولتی در سرکوب الجزايريها توسط دولت فرانسه از ۱۹۵۴ تا ۱۹۶۲ وجود داشته است. وانگهی، تروريسم مبارزان الجزايری تا مدتهای مديدی به عنوان پديده ای محلی تلقی می شد؛ زيرا الجزاير، در آن زمان، بخشی از سرزمين ملی فرانسه به حساب می آمد؛ همانطور که تروريسم دولت فرانسه نيز به عنوان عمليات پليسی و امنيت داخلی معرفی می شد. تازه، پس از گذشت دهها سال، در سالهای ۱۹۹۰ مجلس فرانسه به اين مخاصمه عنوان « جنگ » داد ( يعنی مقابله بين المللی)، آن هم با اين هدف که بتواند به مطالبه حقوق بازنشستگی پارتيزانهای فرانسوی پاسخ مثبت دهد.

اين قانون چه چيزی را آشکار ميکرد ؟ اينکه می بايست و می شد، برای توصيف چيزی که پيش از آن در الجزاير محجوبانه و به حق « وقايع » ناميده شده بود، عناوين استفاده شده تا آن روز را تغيير داد (يکبار ديگر، اذهان عمومی از نامی مناسب برای آن « چيز » محروم شد.) از طرفی، اختناق مسلحانه به عنوان عمليات پليس داخلی و تروريسم دولتی يکمرتبه به « جنگ » تبديل شد و از طرف ديگر، از اين پس، در بخش عظيمی از دنيا، تروريستها به عنوان مبارزان راه آزادی و قهرمانان اسقلال ملی شناخته شده و می شوند. و اما، تروريسم گروههای مسلحی که تاسيس دولت اسرائيل و به رسميت شناختن آن را تحميل کردند، آيا ملی بود يا بين المللی؟ و همينطور گروههای مختلف تروريستی فلسطينی امروز؟ يا ايرلنديها؟ يا افغانيهايی که عليه شوروی می جنگيدند؟ و يا چچن ها؟

از چه زمانی، تروريسمی ميتواند به اين عنوان ديگر تقبيح نشود و به مثابه تنها منبع و امکان مبارزه مشروع مورد ستايش قرار گيرد؟ يا برعکس! در کجا می توان مرز بين ملی و بين المللی را قرار داد؟ مرز بين پليس و ارتش؛ مرز دخالت برای « حفظ صلح » و جنگ؛ فرق تروريسم و جنگ؛ مرز بين نظاميان و مردم غير مسلح در سرزمينی و در ساختارهايی که امکانات دفاعی يا حمله ای يک « جامعه » را تامين می کنند، در کجا است؟

من کلمه « جامعه » را همين طوری و کلی به کار ميبرم؛ زيرا، در مواردی، مجموعه های سياسی کم و بيش سازمان يافته و فعالی وجود دارند که نه دولت اند و نه غيراز آن؛ بلکه دولت بالقوه اند؛ مثل آنچه، امروز، فلسطين يا دولت خودگردان فلسطين می ناميم.