واژهاي
چند در بارة
روشنفكري
و روشنگريِ ديني (۷)
“نيلوفرانِ
آبيِ مرداب”
مسعود نقره كار
در
ميانِ انواع و تيپهاي گونهگونِ روشنفكري و روشنگري، روشنفكري و روشنگريِ ديني
(مذهبي) مطرحترين و بحث انگيزترينها بوده و هست، ويژگياي كه ميتواند حكايتٍ
حضور واقعي، مؤثر و پر اهميت اين پديده باشد، به ويژه در جوامعي كه دين به گونهاي
قدرتمند در ساخت و بافتٍ جامعه و حكومتها نفوذ داشته و دارد.
در
باره تاريخ پيدائي، تطور و نيز نقش روشنفكري و روشنگريِ ديني در جهان نظرگاههاي
متعدد و مختلفي مطرح شده است كه به سه مورد آن اشاره ميكنم:
1-
برخي به حضور و نقشِ چنين پديدهاي باور
دارند. و تاريخ ظهور اين پديده را نيز تاريخ پيداييِ اديان ميدانند. اينان
پيامبران، به ويژه پيامبران “كتاب”دار را به نوعي روشنفكران و روشنگران دينيِ
دوران خود ميدانند. و بسياري از پيروان آنان را نيز در زمره روشنفكران و روشنگران
دينيِ قلمداد ميكنند. اين افراد با تعابير و تفاسير خود بر انسان دوستي، صلح
خواهي، عدالت جويي و انديشه ورزي اين پيامبران و پيروانشان تأكيد ميكنند. و امر
اصلاح ديني را از همان هنگام گره خوردگي فلسفه و دين ميپندارند. اينان براي نمونه
به بسياري از پيامهاي مسيح، و كردار او و پيرواناش اشاره ميكنند. همين دست
تعابير و تفاسير نيز در مورد ساير پيامبران نيز بيان ميشود.
2-
برخي ديگر وجود و اثر گذاري اين پديده را قبول
دارند اما تاريخ پيدائياش را آغاز اصلاحات ديني در اروپا، به ويژه در دوران
رنسانس و رفورماسيون ميدانند. اينان بر اين باورند كه تفاسير و تأويلهاي متفاوت
از متون ديني، و نقش كشيشاني هم چون مارتين لوتر، جان كالوين، و به ويژه “سروه”
اسپانيائي در تضعيف حركات ارتجاعي كليسا و سلسله مراتب روحانيت، گامهاي بزرگي در
شكل گيري پديده روشنفكري و روشنگريِ ديني داشته است. اصلاحات ديني به ويژه در
مسيحيت راه را براي دستيابي به اومانيسم، سكولاريسم، لائيسيته، مدرنتيه و مدرنيسم
و … هموار كرد. و سبب تقويت خصلتهاي آزاديخواهي و دمكراتيك عصر
روشنگري شد.
بسياري
از كساني كه بر اين نظر گاه ايستادهاند مفاهيم و مقولههايي هم چون آزادي،
دمكراسي و جامعه مدني را مفاهيم و مقولاتي غير ديني ميدانند كه با باورهاي ديني،
ايماني و مقدس خوانايي ندارد، اما ترديد نميكنند كه روشنفكري و روشنگري ديني در
تحقق آزادي و دمكراسي در بسياري از كشورها نقش ايفا كرده است. و دستيابي به جامعهي
مدني و دولت مدني بدون تلاش اين گروه از روشنفكران و روشنگران عملي نميشد. اينان
حتي از “ديد رو”، “ولتر”، “روسو”، “منتسكيو” و… به عنوان روشنفكران
و روشنگرانِ “خدا باور” و ديندار نام ميبرند، و به بسياري از نظرات آنها در
باره خدا، دين و مسيح اشاره ميكنند.
اين
گروه براي بسياري از كشيشان و روحانيون دوران معاصر نير چنين نقشهايي قائلاند و
به كشيشان و روحانيونِ امريكاي لاتين، اروپا، امريكا و… استناد ميكنند.
3-
عدهاي ديگر از بيخ و بن منكر وجودِ
روشنفكري و روشنگريِ ديني هستند، و بر اين باورند كه روشنفكري و روشنگري پديدههايي
غير ديني هستند و هيچ گونه وجوه اشتراك و هم خواني با اديان نداشته و ندارند.
هستند
كساني كه معتقدند روشنفكري و روشنگريِ ديني شايد زماني معنا ميداشت، اما در جهان
امروز معنايي ندارد و تاريخ مصرفشان رو به پايان است.
٭٭٭
در
رابطه با تاريخ پيدايي، تطور و نيز نقش روشنفكري و روشنگري ديني در ايران نيز نظر
گاههاي متعدد و مختلفي وجود دارد، كه از اين جملهاند. سه نمونهاي كه به آن
اشاره ميشود، نمونههاي مشابه آن چه كه در باره روشنفكري و روشنگري ديني در جهان
اشاره شد؛
1-
عدهاي در پارههايي از پيام زرتشت و
پيروان او، و نيز پيام آورانِ ديگر دينهاي ايراني، سپس تر در پيامهاي محمد و
بسياري از پيروان راه او، آغاز پيدايي، تطور و نقش روشنفكران و روشنگران ديني را
يافتهاند. و نيز در آثار و كردار بسياري از فلاسفه و اهل قلم دين باور تجليِ
روشنفكري و روشنگري ديني را مورد تأكيد قرار دادهاند. به اوج گيريِ خرد گرايياي
متكي به عقل نهاد و شك اسلوبي و فاصله گرفتن با جزم گرايياي ديني، در قرنهاي دوم
تا هفتم هجري اشاره ميشود، ويژگيهايي كه بسياري از اهاليِ فلسفه و ادبيات و ادب،
كه دين باور و “مذهبي” بودند از خود بروز دادند، حتي به كساني استناد ميشود كه
خدا را تنها واقعيت نميدانستند، و به قدرت تفكر و تعقل انسان نيز ايمان داشتند.
2-
عدهاي آغاز گفتمانهاي سياسي و فرهنگي مدرن را
شروع پيداييِ روشنفكري و روشنگريِ ديني قلمداد كردهاند، و عمري حدود دو قرن برايش
قائل شدهاند. اينان برخي از جنبشهاي اجتماعي- فيالمثل جنبش بابيگري- را جنبشهاي
مذهبي- اجتماعيِ روشنفكرانه و روشنگرانه دانسته، و برخي از رجال سياسي، فرهنگي و
هنري و روحانيون معمم و مْكلا را نيز در زمره روشنفكران و روشنگران ديني نام بردهاند.
3-
برخي رابطهي روشنفكري و روشنگري با دين را
رابطهي “جن و بسم الله” خواندهاند و بر اين باورند كه صيغهاي به نام روشنفكري
و روشنگري ديني وجود نداشته و ندارد. اينان هيچ گونه همخواني و سازگاري ميانِ فكر
روشن و روشنگري با ماهيت و عملكرد اسلام، به ويژه تشيع نميبينند، و حتي بر اين
عقيدهاند كه اسلام (به ويژه تشيع) مانعي بزرگ در راه نوانديشي و تجددگرايي بوده و
هست، و دنياي باورهاي ديني و ايمانيِ اهل تشيع ربطي به دنياي فلسفه و علم ندارد.
از ديدٍ اين گروه روحانيون معمم و مْكلا “مشتي شريعت مدار و نفع پرست و سرشار از
تهياند”.
٭٭٭
نگارنده،
به عنوان يك روشنفكر و روشنگر لائيك، بر اين باورم كه روشنفكري و روشنگري ديني به
عنوان يك جريان فلسفي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي در جامعهي ما، و به عنوان بخشي از
جنبش روشنفكري و روشنگري ميهنمان وجود داشته و دارد.
و
در حال حاضر نيز گرد آمدگان به دور مجلهي كيان- معروف به اصحاب كيان- شخصيتها و
چهرههايي از جريانهاي سياسيِ نهضت آزادي، جبهه مشاركت و … برخي از تشكلهاي
دانشجويي و دانشگاهي، بسياري از مسلمانانِ اهل قلم، و به ويژه روزنامه نگاران، اهل
فلسفه، اساتيد دانشگاهها و … عمدهترين بخشهاي روشنفكري و روشنگري ديني در داخل ايران هستند.
از
شخصيتها و چهرههايي كه نمادِ اين جريان هستند نيز ميتوان به عبدالكريم سروش،
اكبر گنجي، محسن كديور، يوسفي اشكوري، آقاجري، عماد الدين باقي، علوي تبار و… كه ادامه دهندگان
راه روشنفكران و روشنگرانِ دينياي هم چون مهدي بازرگان، علي شريعتي، آيت الله
طالقاني، طاهر احمد زاده، كاظم سامي، پيمان و… هستند، نام برد.
واقعيت
اين است كه در طول تاريخِ جنبش روشنفكري و روشنگري ايران، روشنفكري و روشنگري ديني
نير فعالانه حضور داشته است. اما جريانهاي روشنفكري و روشنگري ديني و شخصيتها و
چهرههاي اين جريانها در دهههاي اخير به اين دليل كه از دستاوردهاي “دارالفنونها
و مدارس و دانشگاهها” بوده و هستند، كيفيت نويني از روشنفكري و روشنگري ديني
ارائه دادهاند، و از “مكتبها و حوزههاي علميه” دورتر شدهاند. تفكر نوانديشي و
نوگراييي ديني، با محتوي و شكل امروزيناش، به ويژه دستاورد دانشگاههاست، و شايد
بتوان مهدي بازرگان را در زمره پيشكسوتان اين حركت دانست.
در
واقع روشنفكري و روشنگريِ ديني حرف و كردارش “جنس” ديگري شده است، جنسِ حرفهاي
بازرگان، شريعتي، آل احمد و به ويژه نسل جديدتر سروش، گنجي، كديور، باقي و… با آن چه سيد جمال
الدين اسدآبادي، طباطبايي، بهبهاني، ميرزاي تهراني،آخوند نائيني، مدرس و … ميگفتند فرق ميكرد
و ميكند. ديگر تنها مخالفت با ديكتاتوري و تفكر ديني در عرصههاي مبارزه سياسي نماد
روشنفكري و روشنگري ديني در اين مجموعهي “نوين” نبود و نيست، از ديد برخي از اين
روشنفكران و روشنگرانِ ديني حتي“اسلام به ذات خود دارد عيبي”. فاصله گيري از
حليته المتقينها و اصول كافيها و رسالههاي عمليه و علميهي ارتجاعي و زير سؤال
بردنِ اين “ذاتِ بي عيب” گامي بزرگ در عرصههاي روشنفكري و روشنگريست.
سخن
اينان، سخن از “مبارزه با خرافه” و برخوردهاي انتقادي با دين و مباني عقيدتي و
دينيست، و اين كه دين را بايد در “جغرافياي عصر” ديد، سخن از ديني “خرد پسند، گره
گشا و دلربا”ست كه به گوهر معترض به ستمگري و نابرابريست و حقيقت جو. سخن از
دينيست كه تأكيد بر حق دارد نه تكليف، سخن از جامعهاي مدنيست كه در آن حقوق بشر
رعايت شود، به فرديت و آزاديهاي فردي، اجتماعي و دمكراتيك احترام گذاشته شود. و
بتوان به امر قدرت (دولت و سياست) برخوردي انتقادي داشت و…
چنين
سخناني، گامهاييست بزرگ- حتي كج رو و لغزان- به سوي ايجاد جامعهاي كه آزادي،
عدالت و توسعه ستونهاي اصلياش خواهند بود.
در
اين ميان از روشنفكران و روشنگران لائيك، به گمان من انتظار ميرود برخوردي سنجيده
و دقيق با پديدهي روشنفكري و روشنگري ديني در ايران داشته باشند.
-
نفي و رد روشنفكري و روشنگري ديني، و ناديده
گرفتن و بدتر از آن تضعيف اين پديده به جاي نقد سازنده، تضعيف روندٍ نوانديشي و
تجددگرايي در جامعهمان خواهد بود. بحثهايي از اين دست كه روشنفكري و روشنگري و
دين مثل “جن و بسم الله” هستند و چنين صيغهاي وجود ندارد، و يا تاريخ مصرف اين
نوع روشنفكري و روشنگري رو به پايان است، و “روشنفكري ديني به پايان غم انگيز” خود
رسيده است، ساده كردنِ مسأله است آن هم در پرتو برخوردي غير واقعي.
-
اين نيز كه كدام يك جاده صاف كن ديگري هستند،
روشنفكران و روشنگران ديني يا روشنفكران و روشنگرانِ لائيك نيز دامن زدن به بحث و
جدليست بيثمر. آن چه كه روشنفكري و روشنگري لائيك بايد از خود بروز دهد، حفظ
استقلال فكري و كرداري خود و عدم دنباله روي از روشنفكري و روشنگري ديني، و ساير
جنبشهاي اجتماعيست.
ترديدي
نيست كه با توجه به شرايط جامعهي ما، و نيز زمانهي ما، نميتوان ويژگيها و
خصائل روشنفكري و روشنگري ديني ايران امروز را با آن چه اروپا و امريكا و ساير
كشورها تجربه كردهاند و ميكنند يكي دانست و دست به شبيه سازي و يا نفي مطلق زد.
اگر
روشنفكري و روشنگريِ ديني بتواند با رفورمهاي ديني، اسلام، و به ويژه تشيع را، به
يك “دين مدني” تبديل كند، كمك بزرگي به روندٍ شكل گيري جامعه مدني خواهد كرد. به
نظر ميرسد روشنفكران و روشنگران ديني ايران چنين ظرفيت و توانايي را داشته باشند،
به اين شرط كه تنها در گفتار و نوشتار خود روشنفكر و روشنگر ديني باقي نمانند.
تجربه
“سيد محمد خاتمي” رئيس جمهور جمهوري اسلامي از تجربههاي تلخيست كه روشنفكري و
روشنگري ديني نميتواند به سادگي از آن بگذرد. خاتمي در بخش اعظم گفتار و نوشتارش
روشنفكر و روشنگري ديني مينمايد، اما در كردار، و به ويژه در “ساحتٍ سياست” “نشان
داده است، كه شايستهي چنين عنواني نيست. او حتي اگر فقط به بخشهايي از نوشتههاي
كتاباش، “از دنياي شهر تا شهر دنيا- سيري در انديشهي سياسي غرب- وفادار ميماند،
“قدرت” و مصلحت طلبي اين حد ديگر گونهاش نميكرد تا بازيچهي دست مرتجعترين و
“بيتمدن”ترينِ انسان نماها قرار بگيرد. خاتمي ميتوانست هم چون بسياري از
روشنفكران و روشنگران دينيِ جامعهمان حداقل “نيلوفر آبي”ي مرداب باشد، بي آن كه
بوي گند مرداب را به خود گرفته باشد.