جمعه ۱ اسفند بهمن ۱۳۸۲ - ۲۰ فوريه ۲۰۰۴

بگو وارطان، بگو که قهرمان نمی خواهيم

وارطان دلم برايت تنگ شده است ، سخن بگو و باور بدار که دوستت خواهم داشت ، بگو قهرمان نمی خواهيم ، قهرمان نيستم ، بگو ميليون ها انسانيم که دلمان برای يکديگر تنگ شده است ، بگذار مرا نيز انفرادی ببرند ، و يقين بدار که اگر تمام آزادی هايم را سلب کنند، زندگی ام را به تاراج ببرند ، و شرافتمان را لکه دار کنند، ولی نمی توانند حريتم را ، رهاييم را ، عشق به ميهنم را سلب کنند. بگو وارطان، سخن بگو ، ما قهرمان نمی خواهيم ، بگو ما ميليون ها انسانيم، رها از هر بايد ونبياد قرون وسطايی.

 

 

سيد عليرضا مرتضوی

http://www.tahkimdemocracy.com/

 

وارطان سخن بگو، قسمت می دهم به بامداد، به شب های دهگانه، به عروسک های دختر کوچکت، به خاطر خدا سخن بگو، به خاط دوستانت که دوستشان داری ، به خاطر اين بوم و بر ، سخن بگو، وارطان ای گرامی ترين ، دست از گمان بدار ، با مرگ نحس پنجه ميفکن ، سخن بگو ، نام مرا و نام نشان تمام آن کسانی را که دوستشان داری نام ببر ، بگو که آزاد انديشی و آزادی می خواهی ، تمام آنچه در دل نهان کرده ای بگو ، ايکاروس گرامی من، در اين غبار آلود سوزان، بر آفتاب نگاه اين بی مهران نه جای پرواز است. طوفان ؛ نه جای همچون تويی است، تو را نگاه عاشقانه امنی ، امنيت نگاه عشقی آشيان بايد.

سخن بگو وارطان ، ايکاروس عزير من ، قهرمانان ما معجزه نمی کنند، روی آب راه نمی روند، زير شکنجه جان نمی دهند، سکوت نمی کنند، فرياد می زنند . بگذار بدانند که تنها نيستی ، قهرمانان ما کاری بهتر و بهتر از معجزه دارند، قهرمانان ما انسان های خندانند، شادی می بخشند. رهبران ما کودکانند، وارطان سخن بگو، بگذار مرا نيز با خود ببرند، آزادی نمی خواهم ، انديشه و جامعه مدنی نمی خواهم ، نه آزادی بيان و نه هيچ چيز ديگر ، تمامش ارزانی آنها . هر چه از من و دوستانم می دانی بگو، بگذار تمام زندگی مان را ببرند، تمام کتاب هايم را ، شاهزاده کوچولو را ، هوای تازه شاملو را ، زمستان اخوان را، اوهام ريچارد باخ را ، چنين گفت زرتشت نيچه را ،قمار عاشقانه سروش را، مانيفست گنجی را ، راستی قلعه حيوانت جورج اورول را فراموش نکنيد، آن را هم با خود ببريد، حتی گيتارم و تمام ترانه هايم را ، دفتر شعر ها و نامه های عاشقانه ام را با خود ببريد، بهترين نوارها و سی دی هايم را نيز ببريد، يار دبستانی ، جمعه فرهاد، فريدون فروغی ، شعر های شهيار عنبری را با خود ببريد ، به آتش بکشيد ، بشکنيد ، بسوزانيد، بگذار تمام زندگی ام را ببرند، نمی خواهم چيری را با خود به جهنم ببرند ، بهشتشان هم ارزانی خودشان ، فرياد بزن وارطان ، هر چه می دانی بگو ، بگو ما ميليونها انسانيم ، بگو ما هزاران دانشجو هستيم ، بگذار توقيف کنند، مسدود کنند ، بازداشت کنند، سخن بگو وارطان ، تمنا می کنم سخن بگو ، مگذار جسم تو را تسخير کنند، بگذار آزادی دوستانت را نيز بگيرند، بگذار تمام آنهايی که دوستشان داری بازداشت کنند، تمام همسايگانت را ، فرزندانت را ، همه را ، تمام کسانی که حتی تو را نمی شناسند، بگذار ايرانی بودنم را نيز سلب کنند، هر چه می دانی بگو، به فرياد هم بگو ، نه به ناله و مويه ، نامم را که می دانی، پدرم را می شناسی ، پس فرياد بزن ، نامم را بر سرشان فرياد بزن، و باور بدار دوست خواهم داشت ، بگذار همه را ببرند ، بگذار شکنجه کنند، اعدام کنند، بگذار هر چه می خواهند تهمت بزنند، شليک کنند، شلاق بزنند ، حکم صادر کنند ، تکفير کنند، وارطان مگذار جسم و روحت را تسخير کنند، به خاطر خدا سخن بگو ، من هيچ مقاومتی در مقابلشان نخواهم کرد ، بگذار مرا به سلول انفرادی ببرند، بگذار مرا نيز چهل و هشت ساعت بدون لحظه ای خواب و استراحت سر پا نگهدارند، بگذار هر چه می خواهند انجام دهند.

فرياد بزن وارطان ، بگو تنها نيستی ، بگو قهرمان نمی خواهيم ، بگو از قهرمان و توتاليتر های اسطوره ای حالمان به می خورد، و بگو انسان را بيشتر از اسطوره دوست خواهی داشت ، بگو ما پادشاهان زيادی داشته ايم ، همه تاج بر سر می گذاشتند، و راهبان فراوانی نيز داشته ايم ، که دستان ظريفشان را به آسمان می برند و برای ما دعا می خوانند، بگو ذيگر دعا نکنند، نفرينمان کنند ، به مادرم نيز بگوييد که ديگر برايم دعا نکند، بگو سربازهايشان را خبر کنند ، فرياد مرگ سر دهند ، تير باران کنند،با پوتين هايشان لگدمان کنند، از سقف آويزان کنند ، اما وارطان تو سخن بگو ، بگو اسطوره نمی خواهيم ، بگو انسان را دوست می داريم ، بگو تنها نيستی، بگذار همه را با خود ببرند،و از تمام وجود دوستت خواهم داشت ، عاشقانه دوستت خواهم داشت .

وارطان سخن بگو ، مردم من قهرمان نمی خواهد، انسان می خواهد ، پری کوچک غمگينی که دلش برای ديگران می تپد حتی برای فرزند دشمنش. تو برای آزادی همسايه ات فرياد کشيده ای وارطان ، اسرار هويدا کرده ای، همسايه ات دلش برايت تنگ شده است ، وارطان دلم برايت تنگ شده است ، سخن بگو و باور بدار که دوستت خواهم داشت ، بگو قهرمان نمی خواهيم ، قهرمان نيستم ، بگو ميليون ها انسانيم که دلمان برای يکديگر تنگ شده است ، بگذار مرا نيز انفرادی ببرند ، و يقين بدار که اگر تمام آزادی هايم را سلب کنند، زندگی ام را به تاراج ببرند ، و شرافتمان را لکه دار کنند، ولی نمی توانند حريتم را ، رهاييم را ، عشق به ميهنم را سلب کنند. بگو وارطان، سخن بگو ، ما قهرمان نمی خواهيم ، بگو ما ميليون ها انسانيم، رها از هر بايد ونبياد قرون وسطايی.