گفتوگو با غلامرضا وطندوست،
استاد دانشگاه
قانونگرايي از مشروطه تاکنون
۱۰۰ سال ناکامي
يوسف ناصري - روزنامه ايران
اکنون همگان دريافتهاند که حاکميت قانون ميتواند زندگي فردي و اجتماعي را از گزند و تعرض گروهها و
افراد قدرتمند مصون کند و بستر پيشرفت را
فراهم سازد.
اما بهنظر ميرسد
هنوز تا استقرار حاکميت قانون در ايران زمان زيادي مانده است و اين در حالي است که جامعه ايران از يکصد سال پيش تاکنون براي مستقر کردن قانون، هزينه ميدهد.
البته آنچه فعلا مشاهده ميشود قابل قياس با گذشته نيست و بي گمان رهاورد عظيم جنبش دوم خرداد،
اعتنا به قانون حتي در گفتار
قانون شکنان
است.
غلامرضا وطندوست، استاد دانشگاه شيراز در گفتوگوي حاضر سير توجه به
قانون و وضعيت فعلي قانون در جامعه ايران را مورد توجه قرار داده است. گفتوگو با او را بخوانيد:
\در عصر مشروطه
بحث نظري درباره قانون با انتشار روزنامه قانون توسط ميرزا ملکم و کتاب معروف »يک کلمه« نوشته
مستشارالدوله به اوج خود
رسيد. اين روند تا دوره ما نيز ادامه يافت و يکي از شعارهاي محوري دوم خرداد مثل يک سده قبل همان بحث
قانون و قانونگرايي بود. بهعنوان
اولين سوال مي
خواهم بدانم که پيشگامان عصر مشروطه تا چه ميزان با مفهوم واقعي قانون وقانونمند شدن جامعه آشنا بودند؟
*بحث قانون و
قانونگرايي در تاريخ ايران به صورت علمي و مدون و به سبک جوامع غربي در دوره قاجار
مطرح شد. يکي از اولين دانشجوياني که زير نظر عباس ميرزا در سال ۱۱۹۴ ش (۱۸۱۵ م)
به اروپا اعزام شد، شخصيتي به نام ميرزا
صالح شيرازي است. ميرزا صالح براي کسب وياديگريدانش در
زمينه زبانهاي فرانسوي و انگليسي و ادبيات اروپا و تاريخ و طبيعيات
به خارج اعزام شده بود. او ضمن کسب مهارت
کافي در زمينههاي ياد شده،
دستگاهچاپ کوچکي را هنگام بازگشت به ايران به
همراه آورد و اولين روزنامه کشور يعني »کاغذ اخبار« را
چاپ و منتشر کرد.
ميرزاصالح در نوشتههاي خود،
جامعه غرب و انگليس را با جامعه سنتي خود مان
مقايسه کرده و دلايل پيشرفت غرب را در وجود قانون و اجراي دقيق آن و موسسات اداري
کار آمد عنوان کردهبود.
در دوره مشروطه، شخصيتهايي همچون آخوندزاده، ميرزا
آقاخان کرماني و ميرزا ملکم خان و يوسف خان مستشارالدوله،
بحث قانون و قانونگرايي را با دقت بيشتري
مطرح ميکنند. مستشارالدوله علت جوامع غربي را وجود
قانون و قانونمندي آنها مي داند و علت عقب
ماندگي مشرق زمين را در نبود قانون اعلام ميکند.
در واقع ايشان بدون اينکه به کسي مستقيما اهانتي بکند،
عنوان مي کند که در مشرق زمين، قانوني وجود ندارد و استبداد حاکم است و قوانين
مملکت بنا به راي و اراده شخصي شاه به اجرا در مي آيد. اتفاقا در کتاب »تاريخ
ايران« که به فارسي هم ترجمه شده، سرجان ملکم
نوشته: » در تاريخ دنيا هيچ کس به اندازه شخص شاه ايران قدرت ندارد.
شاه بهقدري قدرت دارد که هرچهرا
که اراده کند، بهدست مي آورد و مال و
ناموس هر کسي را تصرف ميکند و هيچقانوني
هم نيست که او را محدود کند.«
مستشارالدوله بيان مي کند که بايد يک مجلس عرفي
متشکل از متفکران و نمايندگان ملت تاسيس
شود که قوانين مورد نياز را به تصويب برساند و منافع ملت
را تضمين کند و نه منافع يک گروه خاص را. او به اين اصل اشاره مي کند
که نبايد در يک کشور، منافع يک گروه محدود به بهاي استثمار شدن
اکثريت جامعه تامين شود.
بحث بسيار مهم ديگري که مستشارالدوله بيان مي کند،
موضوع تفکيک قواست. يعني قواي سهگانه مجريه،
مقننه و قضاييه از همديگر جدا باشند. او معتقد بود که قدرت اجرايي يا قوه مجريه که
در راس آن شاه هست، بايد مهار، کنترل و
محدود شود تا يک نهاد برنهاد يا نهادهاي ديگر تسلط پيدا نکند.
\ناصرالدين شاه پس از ملاقات با بيسمارک صدراعظم
توسعه گراي آلمان که
او را به اصلاحات در ايران تشويق ميکرد، در چند مرحله اصلاحاتي صورت داد. چرا اين اصلاحات هر بار پس
از مدتي متوقف ميشد؟
*ناصرالدين شاه
بهدنبال اصلاحات محدود بود. او آدم عياشي بود
ولي در عين حال برجستهترين و با
استعدادترين پادشاه قاجار بود و در عين حال اهل قلم و
شعر و مطاله بود. متاسفانه او شخصي مستبد بود و همچنان
مستبد باقي ماند و بالاخره ترور شد.
\آيا دستور او
مبني بر انحلال فراموشخانه که سازماني غير دولتي بود و بحث حقوق بشر و آزادي بيان و... را
تبليغ ميکرد،
در همين راستا صورت
گرفت؟
*دقيقا ،
ناصرالدين شاه در فراموشخانه، جاسوس گماشته بود و وقتي متوجه شد که
طرح مباحث جديدي مثل آزادي و برابري انسانها و ... باعث ميشود
که سلطنتش از هم فروبپاشد، آنجا را تعطيل کرد. حدس او هم درست بود و
اين نهايتا منورالفکران هستند که سلطنت مطلقه را به سلطنت مشروطه
تبديل کردند.
\چه تفاوتي بين
آموزههاي کتابهاي
»حيرت نامه« ، »تحفه العالم« و »مرآت
الاحوال« نوشته نويسندگان ايراني که در سالهاي قبل از ۱۸۱۰ م به اروپا و هندوستان رفته بودند، با آموزههاي مطرح شده در عرصه مشروطه ديده ميشود؟
* گروه اول صرفا تجربيات خودشان را در باره مظاهر
تمدن غربي نوشته بودند ولي هيچکدام
از اين افراد نتوانسته بودند که راه و روشي را پيشنهاد کنند.
اما در دوره دوم، نويسندگان و متفکران و يا منورالفکران بحث قانون و
راهکارهاي اجرايي را هم مطرح ميکنند. در
تاريخ ما هم بحث عدالت و
مقابله با ظلم و ستم طرح شده ولي در اين دوره صحبت از اين ميشود
که چگونه قانون را پياده کنيم که اگر شاه
يا حاکم مستبد، ظلم را رواج دهد، جلو او
راسد کند.
مشروطه ما در پي استقرار سيستمي است که بتواند،
قواي مختلف را چک و کنترل کند.
در نتيجه، نه شاه کاملا قدرت مطلق هست و نه ارتش،
بلکه همه بخشها تابع قانون و مقرراتي هستند که همگي موظف به اجراي آن هستند.
شايد مظفرالدين شاه متوجه نبود که با امضاي فرمان
مشروطه در واقع ميگويد
که من تابع قانون هستم. دقيقا بهدليل اينکه
مشروطه، قدرت بي حد و حصر شاه را محدود کرد، براي ما
ايرانيان دوره بسيار مهمي است. بزرگترين
دستاورد مشروطه هم، قانون اساسي مشروطه است و بخش عمده اين
قانون نيز به بحث درباره تفکيک قوا مي پردازد و شايد اين بزرگترين تحول
در کل تاريخ ما باشد. به اين علت که براي اولين بار، با مشروطه عملا
قدرت خود کامه استبداد را مهار ميکنيم و به نظر
من اين اقدام اولين اقدام قانوني در جهت
ايجاد جامعه مدني است و اساس جامعه مدني در اين هست که حقوق
انسانها بهصورت برابر مشخص شده و مورد احترام قرار مي
گيرد. در جامعه مدني اينطور نيست که هر کسي
که ثروت بيشتر دارد، از حق و
حقوق بيشتري برخوردار باشد.
\مستشارالدوله
بهعنوان يک
ديپلمات قاجاري که تجربه پارلمانتاريستي
غرب را ديده بود، فکر مي کرد که باوجود قانون و بحث تفکيک قوا به راحتي مشکلات
جامعه ما حل ميشود
ولي مشکل ما، حاکميت قانون و قانونمند شدن جامعه است؟
*نه، راهکار هم
ارائه مي دهد. به اين دليل مستشارالدوله مي گويد بايد مجلس
باشد که مجلس قوانين را تصويب کند و قوانين را به اجرا در بياورد. \ولي
نتوانسته تشخيص بدهد که اگر مجلس تاسيس شود، موانع ديگر بروز
مي کند...
*وقتي ما قدرت
استبداد را مهار کنيم... \اما حوادث
نشان داد که قدرت مخوف استبداد ناچيز پنداشته شده... *بههر
حال مستشارالدوله مخالف سلطنت نبود ولي معتقد بود که شخص شاه بايد نخست
به ملت و مجلس پاسخگو باشد. درست است که شاه در راس قوه مجريه است
ولي او هم تابع قانون است. متفکران عصر مشروطه بدون اينکه
نظام از هم بپاشد، عملا دارند استبداد را مهار ميکنند و پيروزي
مشروطيت دقيقا به اين معناست که شاه بالاتر
از قانون نيست. شايد اگر ناصرالدينشاه
در قيد حيات بود، فرمان مشروطه امضا نميشد. \آيا
پذيرش مشروطيت به خاطر اين بود که مظفرالدينشاه مريض بود
و پس از امضاي فرمان مشروطه فوت کرد و محمدعلي
شاه با تاييد وخامت مزاجي شاه سابق توسط يک پزشک، در پي لغو مشروطهبود؟
* بله، محمدعلي شاه مي خواست قدرت استبدادي قاجار را احيا کند
و خوشبختانه موفق هم نمي شود. البته در
کتابهاي درسيما، مشروطه را اقدامي
کوچک جلوه مي دهند، در حالي که مشروطه بزرگترين دستاورد تاريخي
ما است. قانون اساسي مشروطه بسيار هم ملي است. ملي به اين معنا که ميخواهد
حقوق ملت را حفظ کند و از محافظت از جنگلها، معادن و... دفاع مي
شود.
ذکر اين نکته ضرورت است که حدود ۸۰ درصد از مفاد
قانون اساسي مشروطه با قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران شبيه است.
\ مظفرالدين شاه در فرمان مشروطيت
آورده که مردم با چنين اصلاحاتي،
همچنان دعا گوي او باشند. انگار که شاه دارد چيزي را مرحمت ميکند. اين همان مريضي بود که چندي پس از امضاي آن فرمان
فوت مي کند و مجلس
شوراي ملي اول با نطق يک جملهاي
او افتتاح ميشود.
*به موضوع جالبي
اشاره کرديد. اولين بار ضبط صوت توسط ملکم پيک
انگليسي به ايران آورده مي شود. او براي بازاريابي اين محصول به دربار
قاجار مي رود و صداي مظفرالدين شاه و امين السلطان را بر روي نوار ضبط
مي کند. در اين نوار که الان هم موجود است و از راديو هم پخش شده و من
هم کپي آن را دارم، شاه به وزراي خودش مي گويد که: »به مردم خدمت کنيد
و اجرتان را خداوند خواهد داد و همچنين نايب خدا که ما باشيم«.
مظفرالدين شاه شخصا به خودش اين عنوان را ميدهد
که نايب خداست و البته تمام پادشاهان اينگونه تصور
داشتند.
\ چرا کساني مثل آيتالله نائيني و آخوند خراساني بهشدت از جريان مشروطه حمايت کردند، ولي برخي ديگر نه؟
* عدهاي از
روحانيون مثل آيتالله العظمي آخوند خراساني
و آيتالله
العظمي نائيني به اين نتيجه رسيده بودند که در غياب امام زمان، يک نظام پايبند
قانون و مشروطه و داراي مجلس بهتر از نظام استبدادي و خودکامه است،
اما برخي ديگر نسبت به اسلام نگرش ديگري داشتند و ميگفتند که در
اسلام، برابري انسانها و برابري مرد و زن محال است. آنها معتقد بودند که
تاسيس مجلس و قانونگذاري توسط افراد کفر است و در فتواهايي هم که
صادر کردند، مشروطهخواهان را کافر ميدانستند.
\ با شکست استبداد صغير و پناهنده شدن
محمدعليشاه به سفارت روسيه، مشروطهخواهان براساس فتواي آيتالله نائيني و آخوند خراساني که شيخفضلالله نوري را مفسد و مخل قواعد اسلام ميدانستند، او را اعدام کردند و مجلس دوم هم شکل گرفت، اما چرا اين
نظام پارلماني دچار مشکل
شده و در نهايت استبداد قاجار در حکومت پهلوي، بازتوليد ميشود؟
* در سال
۱۹۰۷، دو ابرقدرت آن زمان يعني روسيه و انگليس طي قراردادي با تقسيم ايران به
مناطق تحتنفوذ، شريک دخالتهاي يکديگر در امور
کشور ما ميشوند.
بعد از تشکيل مجلس دوم، نمايندگان تصميم ميگيرند
براي سامانبخشي به امور مالي ايران، کارشناساني را به
سرپرستي مورگان شوستر (نه روسي و نه انگليسي)
استخدام کند. با آمدن مورگان شوستر، او در ابتدا تصميم گرفت که وضعيت
ماليات ايران را سروسامان
دهد. او برحسب يک جدولبندي
مشخصي ميخواست از کساني که ثروت بيشتري دارند،
ماليات بيشتري بگيرد. اما خوانين آنوقت
و ازجمله خوانين بختياري و شمال که خود
را عامل پيروزي مجدد مشروطه ميدانستند
و يا تحت حمايت روسيه بودند،
زيربار نرفتند.
دولت روسيه هم با اولتيماتوم و تهديد به اشغال
تهران، دولت و مجلس ايران را تحتفشار قرار داد
که اين امر نهايتا منجر به اخراج مورگان شوستر و انحلال مجلس
در سال ۱۹۱۱ گشت. سهسال بعد از انحلال مجلس،
جنگ جهاني اول (۱۸ ۱۹۱۴) شروع ميشود
و عملا مجلس سوم درحاليکه
کشور تحتاشغال روسيه،
انگليس، آلمان و عثماني است، نميتواند بحث قانون
و قانونمند شدن جامعه را دنبال کند.
در سالهاي بعد از جنگ با بروز قحطي و خشکسالي،
وضعيت کشور بهشدت آشفته ميشود
و جنبشهاي مسلحانه ميرزا کوچکخان در شمال، شيخخزعل
در خوزستان و خياباني در آذربايجان و پسيان در خراسان و حوادث ديگر ر
ميدهد و مملکت درحال فروپاشي
است. تا اينکه کودتاي ۱۲۹۹ پيروز
ميشود و جنبشهاي مذکور سرکوب شده و احساس
امنيت و آرامش در کشور ايجاد ميشود.
اتفاقا اکثريت مردم در آن سالها از اوضاع جديد استقبال
ميکنند.
\ آيا مشروطهخواهان تصور نميکردند که استبداد قاجار بهراحتي شکست بخورد و
درنتيجه تصور
بعد از پيروزي و برنامهريزي
براي استقرار امنيت را نداشتند؟
* خب، يکي از دلايل پانگرفتن مشروطه
همين بيتجربگي خودمان است و
خودمحوري و خودخواهي برخي از رهبران مشروطه که حاضر به پرداخت ماليات
نبودند و منافع شخصي خودشان را بر منافع ملت و کشور ترجيح
دادند. در کنار مشکلات داخلي، بحرانهاي بزرگ جهاني هم بر ما تحميل
ميشود. از انحلال مجلس دوم تا کودتاي ۱۲۹۹،
ما مرتب بحرانهايي را تجربه ميکنيم
که اجازه پاگرفتن مشروطه را نميدهد
و اين هيچ ارتباطي با دستاورد مشروطه ندارد.
کشور ما، در آن زمان نياز به دولت توانمندي داشت که قوانين مشروطه را اجرا کند.
\ آيا ميتوان گفت که قانون تصويب شد، ولي آنچه
که به رسميت شناخته نميشود، احترام به قانون است يا به تعبير
ديگر نهادينه شدن قانون و
حاکميت قانون؟
* بله، به نکته بسيار جالبي اشاره کرديد. مشروطه
واقعا دستاورد بزرگي است، ولي
ما شايد خيلي ارزان آنرا بهدست
آورديم. ما مثل اروپا اتحاديههاي
کارگري و مردمي تشکيل نداديم و با چنگودندان
براي آن مبارزه نکرديم.
\ بهخاطر مريضي مظفرالدينشاه؟
* نه فقط
بهخاطر آن. بهنظر من، خيلي سريع اتحادي بين منورالفکران، بازار
و روحانيت شکل گرفت و منجر به پيروزي مشروطيت شد.
(ادامه
دارد)