خطا های اصلاح طلبان
نقد نگاه های ساختارگرايانه در
نزد فعالان جبهه دوم خرداد
حبيب الله پيمان:
روزنامه شرق
پايان تحصن نمايندگان مستعفی و تصميم دولت بر
برگزاری انتخابات، به رغم پافشاری شورای نگهبان بر مواضع پيشين، مهر پايانی بود بر
پروژه اصلاح طلبی دوم خرداد ۷۶. هر چند، چند هفته ای پيش از آن هم آقای حجاريان
مرگ اصلاحات را رسما اعلام کرده بود. با اين وجود آغاز روزه های سياسی و سپس تحصن
و استعفای نمايندگان مجلس و اعلام آمادگی بسياری از وزرا، استانداران و فرمانداران
برای کناره گيری از کار و خودداری از برگزاری انتخابات که با افزايش فشار سياسی
جامعه اروپا و آمريکا بر حاکميت برای رعايت حقوق بشر و برقراری دموکراسی، همراه
گرديد، عده ای را دچار اين توهم کرد که گويا پيروزی، در دو قدمی قرار دارد و با يک
خيز می توان آن را به چنگ آورد.
زيرا تصور می کردند که مقاومت عملی اصلاح طلبان به
صورت تحصن و روزه های سياسی، از يک سو باعث تحرک نيروهای اجتماعی و به ويژه
دانشجويان می شود و آنها با اقدامات مشابهی، اصلاح طلبان را مورد حمايت قرار می
دهند و از سوی ديگر زمانی که اين حمايت ها با فشار روزافزون و جدی تر جامعه جهانی،
به ويژه اروپا و آمريکا همراه شود، محافظه کاران چاره ای جز پذيرش خواسته های
اصلاح طلبان نخواهند داشت و نخستين پيروزی، راه را برای پيروزی های بعدی هموار
خواهد کرد. آنان از موقعيتی که پيش آمده بود به عنوان «فرصتی طلايی» يا «تاريخی»
ياد می کردند. اما به نظر نمی رسد وقايع در جهتی که اين دسته تحليلگران پيش بينی
کردند جريان يافته باشد. زيرا از يک طرف سطح تماس ها بين نمايندگان جناح محافظه
کار و مقامات غربی افزايش يافت و در اين آمد و شدها نشانه ای که دلالت بر اعمال
فشار جدی و يا دادن «ضرب الاجل» برای رعايت حقوق بشر و اصول دموکراسی از جانب محافظه
کاران باشد، ظاهر نگرديد. به عکس آنها با اطمينان پيش بينی کردند که پروژه اصلاحات
برچيده می شود.
رهبری اصلاحات با بينش ساختارگرايانه
کناره
گيری يا رانده شدن اصلاح طلبان از عرصه قدرت، نشانه شکست خط مشی ای است که با
نگاهی ساختارگرايانه تدوين شده بود. بر طبق اين راهبرد، می بايد با حضور در قدرت و
استفاده از سازوکارهای قانونی ساختار سياسی اقتدارگرايی حذف و ساختار سياسی
دموکراتيک جايگزين آن شود و به اين طريق با مهندسی قدرت از بالا، هدف های توسعه
سياسی را تحقق بخشند. بر طبق اين راهبرد قرار بود، با تغيير ساختار سياسی و نظام
تصميم گيری و کنترل کامل قدرت توسط نخبگان سياسی اصلاح طلب، راه برای توسعه
اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هموار شود. ساختارگرايان با عنايت به مبانی فلسفی و
جامعه شناختی شان، راهبردهای مختلفی را برای تغيير ساختارهای جامعه پيشنهاد و
توصيه می کنند.
۱- مطابق يک نظر، تغييرات در ساختارهای جامعه، تحت
تاثير عوامل مختلفی، نظير تغيير شيوه های توليد، تکنولوژی، جمعيت و... به صورتی
جبری و خود به خودی رخ می دهد. در اين نگاه تاثير عوامل اراده گرايانه انسانی و يا
فرهنگی در تغييرات اجتماعی، هيچ يا بسيار ناچيز است. کمونيست ها و بعضی نحله های
مارکسيستی، پيرو اين نظريه بودند.
۲ _ مطابق نظری ديگر، عوامل اقتصادی _ اجتماعی
نظير تغييرات در شيوه های توليد، فناوری يا جمعيت زمينه های اصلی تغييرات اجتماعی
را فراهم کرده، آنها را گريزناپذير می کند و به مرحله تغيير کيفی نزديک می نمايد.
از آن پس اين اقدامات اراده گرايانه انسان ها است که ظهور پديده نو يا رخداد تحول
کيفی را امکان پذير می سازد. شبيه تغييرات و رشد و تکامل نطفه و جنين در رحم که از
آغاز تا انتها خارج از اراده و خواست انسان ها انجام می گيرد، اما در لحظه ای که
آمادگی کامل برای تولد پيدا می کند، عامل انسانی با دخالت خود، در نقش قابله، به
زايمان و تولد نوزاد کمک می کند. در اين نظريه، رهبران مبارزات سازمان يافته و
احزاب و گروه های سياسی پيشرو، قابله های تحولات اجتماعی محسوب می شوند. از نظريات
مارکس هر دو نوع برداشت جبرگرايانه و خود به خودی و تا حدی اراده گرايانه، به عمل
آمده است. لنين پيرو نظريه اخير بود و بر نقش حزب پيشتاز انقلابی طبقه کارگر به
عنوان مامای انقلاب تاکيد داشت.ساختارگرايان، برخی از نظريه انقلاب و بعضی ديگر از
نظريه اصلاح طرفداری می کنند. بيشتر احزاب کمونيست کشورهای اروپای غربی پيرو نظريه
اصلاح به جای انقلاب شدند و گذر از سرمايه داری به سوسياليسم را به طور تدريجی و
از راه های دموکراتيک و مسالمت جويانه امکان پذير دانستند. انشعاب بزرگ سوسيال
دموکراسی در انترناسيونال کارگری بر همين پايه صورت گرفت.
از ميان متفکرين حامی ليبرال بورژوازی، کارل پوپر
نيز با نگاهی ساختارگرايانه به تغييرات اجتماعی، از اصلاح (رفرم) تدريجی و مهندسی
اجتماعی در برابر نظريه انقلاب دفاع می کرد.ساختارگرايان، نقش عوامل انسانی _
فرهنگی را در تغييرات اجتماعی، روبنايی و کم اهميت جلوه می دهند. در ضمن نگاه
ساختارگرايان از هر دو گروه طرفداران اصلاح و انقلاب به انسان ها، نگاهی ابزاری
است. به همين جهت انتظار اصلاح طلبان از مردم اين بود که با رأی خود در انتخابات
آنان را به قدرت برسانند تا آنان از بالا به اصلاح ساختارها همت گمارند. در چارچوب
اين نظريه، مشارکت سياسی به حضور در پای صندوق های رأی و حمايت از رهبران احزاب و
نخبگان سياسی جامعه محدود می شود و فعاليت های سياسی و تبليغ معطوف به جلب آرای
مردم در انتخابات است. ساختارگرايان طرفدار راهبردهای انقلابی، ظاهرا به مردم
اهميت بيشتری می دهند. اما در نگاه آنها نيز مردم ابزار (نيرويی) هستند که بايد با
بسيج و سازماندهی، برای درهم شکستن ساختار قدرت که با رهبری و پيشتازی رهبران و
نخبگان انقلابی انجام می گيرد، به کار برده شوند. مردم موظفند که پس از به قدرت
رساندن رهبران، به خانه های خود بازگردند و ضمن ادامه اطاعت و حمايت اجازه دهند،
رهبران با ايجاد تغييرات ساختاری، جامعه ايده آل و آرمانی را بر روی خرابه های
جامعه کهن بنا کنند. در اين نگاه هم مشارکت توده ای، مشارکتی ابزاری و محدود به
حمايت از رهبران و فرمانبرداری از آنان است. به عبارت ديگر هر دو گروه
ساختارگرايان، انقلابی يا اصلاح طلب اولا نخبه سالارند نه دموکرات، هر چند شعارشان
برقراری مردم سالاری باشد. ثانيا با رويکردی ابزارگرايانه، مردم را در اطاعت و
حمايت از «خويش» می خواهند نه حاکم بر سرنوشت «خويش» و از اين نقطه نظر تفاوتی با
اقتدارگرايان ندارند.
نظريه اصالت عامل انسانی
ساختارگرايان، عوامل فرهنگی و انسانی را صرفا
محصول کارکرد ساختارها و نظامات (سيستم ها) اقتصادی _ اجتماعی يا سياسی می دانند و
تغييرات آنها را تابعی از تغييرات در متغيرهای اجتماعی و اقتصادی تلقی می کنند. در
حالی که طرفداران نظريه اصالت عامل انسانی، وجود رابطه علت و معلولی يا تابع و
متغيری ميان ساختار (سيستم) و عوامل انسانی و فرهنگی را مردود می شمارند و با
نگاهی تاريخی به حوزه مناسبات انسانی، برای عامل فرهنگی _ انسانی نقش مبنايی
قائلند و تغيير در اين حوزه را مقدمه ای ضروری برای ايجاد تغييرات هدفدار و هدايت
شده در ساختارهای اجتماعی _ اقتصادی و سياسی می شناسند. اين نگاه هرگز به معنای
جدايی و استقلال کامل دو حوزه ذهن و عين از يکديگر نيست.برای آنکه تغييرات بنيادی
اجتماعی به طور برگشت ناپذير و پايدار، در جهت تحقق نيازها و خواسته های جمعی
انسان ها انجام گيرد، لازم است که انباشت کافی از نيروی ذهنی (نظريه ر هايی بخش) و
نيروهای اجتماعی (متشکل) برای آن هدف، صورت گرفته باشد. لازم است که مشارکت سياسی،
اجتماعی و فرهنگی واقعی تحقق يابد.
يعنی حوزه کنش های ذهنی و تفاهمی محدود به تعدادی
نخبگان سياسی باقی نماند، بلکه از طريق گسترش کنش های ارتباطی به درون زيست جهان و
عرصه عمومی، همه اقشار جامعه را نسبت به وضعيت خويش، خودآگاه سازد. همچنين «عمل
اجتماعی» در حوزه وظايف ويژه نخبگان يا پيشتازان اصلاحات و انقلاب محدود نمی ماند،
بلکه اقشار مختلف جامعه خودآگاهانه و اراده گرايانه در عمل معطوف به هدف ها و ارزش
های مشترک، مشارکت می کنند و تغييرات در ساختارها زير فشار نيروهای فکری _ فرهنگی
جامعه و قدرت اجتماعی ناشی از اقدامات سازمان يافته و متشکل توده ها، به شيوه ای
مسالمت آميز و دموکراتيک پيش می روند. با اين روش، مردم از وضعيت مکلف بودن به
اطاعت و حمايت، به وضعيت انسان های آزاد و مستقل و حاکم بر نفس و در مقام پيشوايی
و حکومت بر خود منتقل می شوند و مردم سالاری جايگزين انواع مختلف نخبه سالاری و
پيشوايی افراد می شود.
آيا اصلاح طلبان در قدرت نگاه خود را
تغيير می دهند
پيش از پيروزی انقلاب، در ميان فعالان فکری و
سياسی و گروه های مبارز، طرفداران هر دو گرايش، ساختارگرايانه و فرهنگی _ انسانی
وجود داشتند. ولی اکثريت نيروهای سياسی از چپ و راست، مذهبی و غيرمذهبی به رغم
تفاوت های ايدئولوژيک، به لحاظ مبنايی، رويکردی ساختارگرايانه به تغييرات اجتماعی
داشتند. به تصور آنان ساختار سياسی _ اجتماعی حاکم، مانع اصلی در برابر ترقی و
پيشرفت و آزادی و حاکميت مردم بود و لذا پيش از هر اقدامی لازم می ديدند که آن
ساخت را يا تدريجا و به طور مسالمت آميز اصلاح کنند (گرايش مسلط بر احزاب و شخصيت
های ليبرال) و يا آن را با مشی انقلابی در هم شکسته ساخت و حاکميت جديد به جای آن
بگذارند (گرايش مسلط بر احزاب و شخصيت های انقلابی راست و چپ).
اندک بودند کسانی که برای تغييرات در حوزه حيات
فکری و انسانی تقدم و اولويت قائل باشند و انقلاب در نظام سياسی را پيش از انجام
تحولات فکری و اجتماعی «فاجعه» بشمارند. نظريه پردازان حرکت اصلاح طلبی دوم خرداد،
نيز با تکيه بر همين نگاه ساختارگرايانه، جا پای خود را در عرصه قدرت سياسی تا
حدودی مستحکم کردند، با اين اميد که به کمک اهرم های قدرت و از بالا اهداف توسعه
سياسی و اجتماعی را تحقق بخشند. دغدغه اصلی آنان، خلع يد از جناح مخالف اصلاحات و
تصرف همه نهادهای حکومت بود و اين اقدام را کافی برای برپايی دموکراسی و جامعه
مدنی ارزيابی کردند.
به همين خاطر به کار فرهنگی _ سياسی و تشکيلاتی در
حوزه عمومی و در ميان نيروهای اجتماعی اهميت ندادند. تنها انتظارشان از مردم و
دانشجويان اين بود که ضمن پيروی از فرامين آنها با رأی خود اصلاح طلبان را در اين
کار ياری و حمايت کنند.در اين نگاه نخبه سالارانه، مردم و دانشجويان ابزاری برای
بيرون راندن مخالفان اصلاحات از قدرت و انتقال کامل آن به رهبران اصلاح طلب تلقی
شدند.
متقابلا جريان مقابل هم در استفاده ابزاری از
انسان ها و توده مردم تجربه بيشتر و دست قوی تری داشت و هم پايگاه های آنان در
قدرت نيرومندتر بود و حال آنکه بر پايه نظريه «فرهنگی _ انسانی» تغيير ساختار
سياسی بايد محصول تغييراتی باشد که در حوزه عمومی حاصل می شود و در نتيجه آن مردم
از يک نيروی بی شکل، توده وار و مستعد دستکاری های فکری و عاطفی و «شی وازدگی» و
«مصرف شدن» و از خود بيگانه گشتن توسط سنت و عصبيت ها به يک نيروی اجتماعی سازمان
يافته و برخوردار از خودآگاهی ملی و اجتماعی و طبقاتی و فرهنگی، تکامل می يابند و
زير تاثير فعاليت های روشنگرانه روشنفکران و در جريان تعامل های اجتماعی، مفاهيم
دموکراسی و مشارکت و مدارا و قانونمداری را عميقا درک و در عمل اجتماعی سازمان
يافته و هدفدار و انواعی از جنبش های صنفی و اجتماعی، به آزمون می گذارند و بدين
گونه عرصه زيست جهان از سلطه نيروهای مداخله گر قدرت و سنت آزاد می شود و از آن پس
اگر حکومت گران خواسته ها و رأی مردم را نپذيرند و نسبت به از بين بردن بی عدالتی
ها و نابرابری ها بی اعتنا مانده، راه را بر مشارکت مستقيم و فعالانه آنان در نظام
تصميم گيری، همچنان بسته نگاه دارند، مردم نيز همگی _ و نه فقط معدودی از نخبگان
سياسی - با عدم پيروی از فرامين آنان، امکان ادامه حکومت را از ايشان سلب می
نمايند.
نابرابری توزيع قدرت ميان دو جناح ترديدی باقی نمی
گذاشت که در عدم حضور فعال نيروهای اجتماعی سازمان يافته در ميدان عمل اجتماعی،
اگر اصلاح طلبان به جای کاهش انتظارات خود و کسب امتيازاتی برای اصلاحات، همچنان
بر حذف جناح مقابل و يکپارچه کردن حاکميت اصرار ورزند، برنده نهايی در آن جدال مرگ
و زندگی، جناحی است که در کنترل منابع و ابزار قدرت دست بالا را دارد. به درستی
معلوم نيست که رهبران و فعالان جبهه دوم خرداد، چرا از درک برتری جناح مقابل در
کنترل بر منابع قدرت سياسی، اقتصادی و امنيتی و نظامی و قضايی، عاجز ماندند. آيا
پيروزی بزرگ انتخاباتی خرداد ۷۶، آنان را از ديدن واقعيت ها ناتوان ساخت و گرفتار
همان شتاب زدگی ها و مرحله سوزی هايی شدند که پيش از آن به دفعات، کوشش های
آزاديخواهان ايران را عقيم و ناکام گذاشته بود. مضافا اين که اقتدارگرايان برخلاف
جناح اصلاح طلب، از حداکثر ظرفيت و توان خود و نيروهای اجتماعی طرفدار، استفاده می
کنند.
همه امکانات گسترده تبليغاتی، آموزشی و تشکيلاتی
خود را برای تاثيرگذاری فکری روی توده ها، از طريق القای آگاهی های کاذب و
بازتوليد دائمی محصولات فرهنگی سنتی به کار می گيرند و نيروهای وابسته و هوادار را
در حالت بسيج و آمادگی دائمی و فعال در صحنه عمل نگاه می دارند و لحظه ای از آموزش
و القای توجيهات ايدئولوژيک و تحريک عصبيت ها و دستکاری ذهنی و عاطفی آنان غفلت
نمی ورزند و هر جا لازم باشد از تمام منابعی که در اختيار دارند، استفاده می کنند.
با اين حال به دليل شکاف عميقی که ميان گفتار و عملشان وجود داشته است، قادر به
حفظ يا جلب اعتماد اکثريت مردم نبوده اند.