روسپيگری (... )
صبا جوزيفر (نشريه دانشجويی تحرير
خيال، شماره ۶)
تريبون فمينيستی ايران
روسپی.... سکوت نه...
دنج و باصفا برای بلند بلند فکر کردن
شگفتا وقتی که بود نميديدم، وقتی که ميخواند
نميشنيدم، وقتی ديدم که نبود وقتی شنيدم که نخواند و چه غمانگيز است که وقتی
چشمهای سرد و زلال در برابرت ميجوشد، ميخواند و مينالد تشنه آتش باشی و نه آب و
چشمه که خشکيد، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش
کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد؛ تو تشنه
آب بودی و نه آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو
ميگداخت و اکنون تو با مرگ رفتهای و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر
نفس گامی به تو نزديکتر شوم و اين زندگی من است.
نميدونم جرئت رو در رويی با همجنسای خودم رو فرو
رفته در اعماق باتلاقهای فساد دارم يا نه؟ صبحهای زود وقتی از در خونه بيرون ميام
تا وقتی که به دانشگاه ميرسم قريب به ده تا ماشين جلوی پاهام ترمز ميکنه، رانندهها
از پسرهای منفی گرفته تا مردهای جاافتاده و تا بينهايت مردان مسن هستند. به خودم
نگاه ميکنم و فکر ميکنم چکار کردم که مستحق اين عذاب شدم.
ساعت ۷ صبح موقعی که شايد هنوز نصف مردم تهران در
خوابند چرا نيمی از دختران و زنان جوان ما يا در پی شکارند و يا مست شکار ديشب.
ميگويند دختران فراری يا زنان خيابانی نميدانم دو
واژه اخير نشأت گرفته از چه پنداری است، در کل به اين گروه از زنان روسپی ميگويند.
روسپی از واژه روسپيد که به طعنه و کنايه به زنان بدکاره اطلاق ميشود ميآيد. آمار
چه ميگويد: تا سال ۱۳۷۸ سن دختران فراری ۱۶ سال بوده و در سال ۱۳۷۹ اين مسئله بين
دختران ۷ تا ۱۴ سال رواج يافته است.
تصويری آماری از زنان روسپی نشان ميدهد نيمی از
آنان قبل از ۱۵ سالگی تجربه ارتباط جنسی با مردان را داشتهاند. و جالب توجه اينکه
اين مردان لزوما نبايد پسر همسايه يا پسرهای بالاشهری باشند، زنندهترين نکتهی قضيه
اين است که اين نقش مهم رو گاهی پدر، برادر، دايی و عمو ايفا ميکنند.
نميدونم تا حالا با دختری که پدرش بهش تجاوز کرده
رويارو شدهايد و آيا برای لحظهای چند خود را در شرايط او مجسم کردهايد؟
دبيرستان که بودم دختری رو ميشناختم که از فرط
زيبايی توی مدرسه به مرلين مونرو مشهور بود منتها نه سابقه اخلاقی درستی داشت و نه
سابقه درسی. نميدونم چطوری باهاش صميمی شدم و بازم نميدونم چطوری همه غصههاشو برام
گفت اما اينو ميدونم که شوک ناشی از فهميدن دردش برام آنقدر زياد بود که بعد از
اينکه خودش رو کشت تا يک هفته فکم قفل کرده بود.
اولين بار وقتی ۱۲ ساله بوده پدرش! به تنها دخترش
تجاوز ميکنه، وقتی خودش رو کشت هيچ کس نفهميد واقعا چه اتفاقی افتاده است. بعدا
توی نامهای که برام نوشته بود خوندم که پدرش پدر واقعياش نبوده و اونشب شوم مادرش
تمام مدت بيرون اتاق بيدار منتظر بوده بدون هيچ عکسالعملی!
يک روز مثل سيگاری مرا برافروخت ميان انگشتانش و
نشاند بر لبانش و من تا به خود بيايم ديدم زير پا له شدهام، سرد - خاموش - متعفن.
من هميشه فکر کردم اصلا چرا اين کار هميشه در
اذهان عمل ناپسندی است يا بهتر بگم چه فرقی در برقراری رابطه جنسی با يک نفر از
طريق ازدواج يا حتی صيغه با روابط نامشروع وجود داره، آيا نفس عمل يکی نيست؟ زنانی
که به اختيار خود ۷-۶ بار ازدواج کردهاند يا حتی مردانی که به دفعات روابط جنسی
داشتهاند آيا مقدستر از يک زن خيابانی روانپريش عصيانزده هستند؟
علی رمضانی ۶۵ ساله راننده تاکسی ميگويد: چند شب
پيش ۲ تا دختر جوان يکی ۱۵ ساله و ديگری ۱۲ ساله را سوار کردم. دختر بزرگتر مرتبا
با موبايل با پسری به نام سيا که به گمانم مخفف سياوش بود صحبت ميکرد و آدرس دقيق
محل پارتی که قرار بود بروند رو ميپرسيد. بعد از اتمام صحبتهايش به او گفتم: دختر
جان حداقل از موی سپيد من خجالت نميکشی از روی خواهر کوچکتر از خودت خجالت بکش. او
در کمال ناباوری در جوابم گفت: هه، اين بزمچه اولا خواهرم نيست، دوما اين خودش قاپ
قمارخونهاس، اين دختر همسايهمونه مامانش امشب داده دست من ببرمش پارتی بياد روی
بورس. خودم يه دوست پسر خوشتيپ براش پيدا ميکنم تا همين امشب حجب و حياشو بريزه.
مامانش گفته ديگه خودش بايد نونش رو دربياره.
از ميلهها نترس پرنده!
از شاخهها بترس که پروازت را ميدزدند،
از بالهات بترس و از آبی آسمان که زيبايت کرده
است.
در پارک لاله هستم، روی ميزهای مدور انتهای پارک
از سر ناچاری مجبور به خوردن بستنی در اين هوای سرد شدهام. متلکهای چندين پسر را
ميشنوم و دلم ميخواهد يکی از آنها گشادی مردمک چشمانم را ببيند. در پی يک سوژه خوب
کسی که به اميد روسپی بودن با او صحبت کنم چشم ميگردانم. در تمام نقاط پارک دختران
و پسران زيادی سر در گوش هم برده و برای هم نجوا ميکنند و من مطمئنم معنی دوست
داشتن غير از اين است هرچيزی غير از اين! در همين افکارم که کسی ميگويد مزاحم
نيستم، تا دهان باز ميکنم که بگويم ميخواهم تنها باشم او را ميبينم: سوژه مورد نظر
۲ ساعت انتظار من. پس، لبخند اغواگرانهای تحويل او ميدهم و ميگويم اصلا خواهش
ميکنم بفرماييد.
سيد است و اسمش سيده روحانيه اما حالا ۴ سال است
که او را پانی مينامند. موهايش نميدانم استخوانی، بور، سفيد، هايلايت يا چيست،
صورتش سفيد مات با چشمانی ماتتر از پوست صورتش اما روی هم رفته عروسکی است که به
يک نگاه ميارزد.
پانی: کامبيز و نديدی؟
من: ببخشيد، متوجه نشدم.
پانی: کامبيز و؟
من: نميشناسم، متأسفم.
پانی: مگه مال اين اطراف نيستی؟
من: متأسفانه نه.
پانی: ببينم اصلا واسه چی اينجا نشستی؟
من: فقط يه بستنی بخورم.
پانی: توی اين هوای سرد! خر خودتی، چکارهای؟ مواد،
مکان، دوستپسر،....
آب دهانم را قورت ميدهم، سيب گلويم درد ميآيد،
ميگويم: هيچکدام تو چکارهای؟
پانی: همهکاره، هرچی عشقته.
تصميم ميگيرم همه چيز رو براش بگم بعد از تموم شدن
حرفام ميگه ازت خوشم مياد مثل خودم پر رويی حالا گوش کن:
«۹ تا خواهر و برادر داشتم بابام به يه مرد معتاد
که دو سال از خودش بزرگتر بود منو فروخت ميدونی چقدر؟ ۶۰ هزار تومان. بچهدار شدم
يه دختر، اسمش فاطمهاس حتما اونم ميشه ناتاشا. از سال دوم ازدواجم شوهرم مردانی
غريبه رو ميآورد خونه، خودش ميرفت بيرون بعد از ۴-۳ ساعت هم که مياومد نه من به
روش ميآوردم نه اون. دخترم ۴ ساله که بود يه شب يکی از اون مردا رفته بود بالای سر
فاطمه منم تا اومدم ديدم با چاقو زدمش. افتادم زندون، درم که اومدم افتادم تو کار
خلاف و شدم پانی نه ديگه از بچهام خبری دارم نه از شوهرم. حالا اينجام با اين
قيافه. منم يه روز موهام مثل تو مشکی بود حالا بور شده چون تابلو تره.»
و سخن آخر:
به وهم کدام سادهدلی دقيقههای عقيم انتظار را در
دل دادهی؟
مثل کاجهای خشکيده کنار جاده در امتداد سيم تلگراف
ايستادهای.
باور کن هرگز به تو پيامی نخواهد رسيد اگر حتی تا ابد
شاخههايت را بر سيمها بگذاری.