تنهائي در
ميان هياهو:
به ياد محمدمختاري
اين نيز مي گذرد....
يا، بايد كه
بگذرد......
با كوله باري از غم بر دوش،
چون كوهي
و خنجري به تيزي آتش، از افسوس،
درسينه،
زنبورهاي درشت بغض،
كندو نهاده،
در سردابه هاي سرد گلو هامان،
وعقرب پلشت ندانستن، سرگردان،
در جان خسته و اين
جسم سرنگون،
دريا، دريا، اندوه ....
دنيا، دنيا ، بُهت
و گيجي و منگي ...
با يك جهان ندانستن ........
هزار پرسشِ بي پاسخ...
هزار پاسخ نا
مربوط.....
اين نيز مي
گذرد....
يا
بايد كه بگذرد......
با
درد و آه...
با
غربتي به تلخي يك تبعيد در ميان هياهو
با
گريه هاي شبانه
با
بيداري، با خواب، با كابوس....
با
مويه هاي صبحدمان...
بُغضي
ميان روز،
اشكي
به وقت عصر
و مويه اي به و قت صبحدمان
اين نيز مي گذرد....
يا...
بايد كه بگذرد...
فردا..... مانند روزهاي ديگر..
هم چون امروز...
مانند ماه پيش..
سال پيش....
با اين همه، بيا دروغ نگوئيم...
هرگز نه من ، نه
تو....
ما...
اين همه تنها نبوده ايم...
۱۱ فوريه ۱۹۹۹