وقتی می خواهيم از مرز دوغارون وارد خاک افغانستان
شويم، در نقطه ی صفر مرزی اولين چيزی که همراه خاک باد توجه را جلب می کند، بيرق
رنگ و رو رفته ی افغانستان و موازی آن بيرق پاره پاره شده ی ايران است. پای به خاک
افغانستان که می گذاريم، مفهوم تلخ مرز خود را بيشتر می نماياند. خاک باد و
نوستالوژی بازگشتن به وطن با هم می آميزد و صحنه ای اعجاب آور می سازد از خاک و
نوستالوژی. اين سوی مرز جهان اندازه ی خود را آنچنان نگسترانيده و آن سو نيز اين
جهان محدود نگاه داشته شده است. مرز و زنجير فرضی که دو طرف آن بيرق پاره پاره و
رنگ رفته ی دو کشور را روی دو ميله ی آهنی بالا کشيده اند، با همه ی تلخی اين را
می نماياند که از اين پس تو هستی و اين وطن توست. وطنی که برايت تکه تکه کرده اند
و آن سو ايران است و اين سو افغانستان. ما از اين پس در افغانستان هستيم و در حين
ورود به آنچه اهالی سياست بر آن نام افغانستان را گذاشته اند، سربازان افغان در دو
طرف جاده ايستاده اند. سربازانی که فقط به واسطه ی ايستادن در ابتدای مرز با
کلاشينکف هويتشان را پی می بريم و آن سوتر بيشتر شبيه کارگران مکانيکی ايران بديده
می آيند. با يونيفورم هايی بی ترکيب بر اندام اين مردان مغرور. سرباز می گويد: پيش
برويد که تسمه را می کشم. می گويم: آن طرف مرز هم همين کار را می کنند. اين سوتر
می آييم و دلالان تومان و افغانی به سرمان می ريزند. هرکس برای اينکه بيشتر ارزش
تومان را در برابر افغانی می خواست بداند، می پرسد و چانه زنی های خشک و خالی برای
دلالان می ماند. موتر از آن سوی مرز و پس از مراحل خاص اين سو می آيد تا مسافرانش
را به هرات برساند. به هرات، شهر باستانی و سرزمين ناجو های افغانستان. به شهری که
در بدو ورود با پوستری از پسر کشته شده ی والی می گفت که اين جا قلمرو والی
اسماعيل خان است.
موتر پس از طی مسافتی خود را به جاده ی پخته يا
آسفالت شده می رساند و پيش می رود تا خود را از لابلای خاک باد به شهر برساند. علی
رغم گرمای شديد هوا و خاک باد پرده ها را کنار می کشيم تا افغانستان را مشاهده
کنيم. خانه های گلی، بازارچه ی گلی که وسايل دم دستی را بفروش می رسانند و در
امتداد راه چند نفر که در حوالی خانه های گلی پرسه می زنند. زمين های يکدست خشک،
چند دقيقه بعد گله های بز، به فاصله ی هر دو يا سه کيلومتر تا هرات باز همان مردان
با نام سرباز، با يونيفورم های نامرتب پوشيده و ناشسته را می بينيم که کنار جاده
بيرق رنگ رفته ی افغانستان را بالا کشيده اند و مسلح ايستاده اند. بيرق رنگ رفته
چند بار در طی مسير به آوارگان بازگشته به وطن می گفت که اين جا افغانستان است و
اشتباه نکنيد. در قسمتی از مسير که موتر ناچار بايد در جاده ی خاکی ادامه می داد،
آهسته نگاه داشت و مردی با کلاشينکف و پيراهن تنبان پوشيده بالا آمد. در درگاهی
لحظه ای تعادلش را از دست داد و به سختی خود را کشيد. تا وسط موتر رفت و با اعتراض
مواجه شد که چرا موتر را نگاه داشته است. مشخص بود که چرس جانانه ای کشيده و همين
طور که پايين می رفت، در پاسخ گفت که: خدا برای شما مردم افغانستان بلاهای بدتر از
اين بياورد. موتر همراه باز جواب مسافران حرکت کرد:
- افغانستان ما ويران ست برادرا از خاطر هميطه
آدماست
- اوو؛ خدا ايناره از افغانستان گوم کنه
- خدا مهربانست
- کثافتا سالا جنگ کده، جنگ کده، همه مردمه بيچاره
کده.