پنجشنبه ۲۵ تير ١٣٨٣ – ۱۵ ژوئيه ٢٠٠۴

روايتی از افغانستان لب بسته

کامران ميرهزار

editor@kabulpress.org

http://kabulpress.org/

 

مفهوم تلخ مرز

وقتی می خواهيم از مرز دوغارون وارد خاک افغانستان شويم، در نقطه ی صفر مرزی اولين چيزی که همراه خاک باد توجه را جلب می کند، بيرق رنگ و رو رفته ی افغانستان و موازی آن بيرق پاره پاره شده ی ايران است. پای به خاک افغانستان که می گذاريم، مفهوم تلخ مرز خود را بيشتر می نماياند. خاک باد و نوستالوژی بازگشتن به وطن با هم می آميزد و صحنه ای اعجاب آور می سازد از خاک و نوستالوژی. اين سوی مرز جهان اندازه ی خود را آنچنان نگسترانيده و آن سو نيز اين جهان محدود نگاه داشته شده است. مرز و زنجير فرضی که دو طرف آن بيرق پاره پاره و رنگ رفته ی دو کشور را روی دو ميله ی آهنی بالا کشيده اند، با همه ی تلخی اين را می نماياند که از اين پس تو هستی و اين وطن توست. وطنی که برايت تکه تکه کرده اند و آن سو ايران است و اين سو افغانستان. ما از اين پس در افغانستان هستيم و در حين ورود به آنچه اهالی سياست بر آن نام افغانستان را گذاشته اند، سربازان افغان در دو طرف جاده ايستاده اند. سربازانی که فقط به واسطه ی ايستادن در ابتدای مرز با کلاشينکف هويتشان را پی می بريم و آن سوتر بيشتر شبيه کارگران مکانيکی ايران بديده می آيند. با يونيفورم هايی بی ترکيب بر اندام اين مردان مغرور. سرباز می گويد: پيش برويد که تسمه را می کشم. می گويم: آن طرف مرز هم همين کار را می کنند. اين سوتر می آييم و دلالان تومان و افغانی به سرمان می ريزند. هرکس برای اينکه بيشتر ارزش تومان را در برابر افغانی می خواست بداند، می پرسد و چانه زنی های خشک و خالی برای دلالان می ماند. موتر از آن سوی مرز و پس از مراحل خاص اين سو می آيد تا مسافرانش را به هرات برساند. به هرات، شهر باستانی و سرزمين ناجو های افغانستان. به شهری که در بدو ورود با پوستری از پسر کشته شده ی والی می گفت که اين جا قلمرو والی اسماعيل خان است.

موتر پس از طی مسافتی خود را به جاده ی پخته يا آسفالت شده می رساند و پيش می رود تا خود را از لابلای خاک باد به شهر برساند. علی رغم گرمای شديد هوا و خاک باد پرده ها را کنار می کشيم تا افغانستان را مشاهده کنيم. خانه های گلی، بازارچه ی گلی که وسايل دم دستی را بفروش می رسانند و در امتداد راه چند نفر که در حوالی خانه های گلی پرسه می زنند. زمين های يکدست خشک، چند دقيقه بعد گله های بز، به فاصله ی هر دو يا سه کيلومتر تا هرات باز همان مردان با نام سرباز، با يونيفورم های نامرتب پوشيده و ناشسته را می بينيم که کنار جاده بيرق رنگ رفته ی افغانستان را بالا کشيده اند و مسلح ايستاده اند. بيرق رنگ رفته چند بار در طی مسير به آوارگان بازگشته به وطن می گفت که اين جا افغانستان است و اشتباه نکنيد. در قسمتی از مسير که موتر ناچار بايد در جاده ی خاکی ادامه می داد، آهسته نگاه داشت و مردی با کلاشينکف و پيراهن تنبان پوشيده بالا آمد. در درگاهی لحظه ای تعادلش را از دست داد و به سختی خود را کشيد. تا وسط موتر رفت و با اعتراض مواجه شد که چرا موتر را نگاه داشته است. مشخص بود که چرس جانانه ای کشيده و همين طور که پايين می رفت، در پاسخ گفت که: خدا برای شما مردم افغانستان بلاهای بدتر از اين بياورد. موتر همراه باز جواب مسافران حرکت کرد:

- افغانستان ما ويران ست برادرا از خاطر هميطه آدماست

- اوو؛ خدا ايناره از افغانستان گوم کنه

- خدا مهربانست

- کثافتا سالا جنگ کده، جنگ کده، همه مردمه بيچاره کده.