پنجشنبه ۲۵ تير ١٣٨٣ – ۱۵ ژوئيه ٢٠٠۴

مصطفی تاج زاده

افسون قدرت

نقدی بر يادداشت "افسون فرنگ" محمد قوچانی

 

روزنامه شرق

 

«آيا اروپايی ها کمتر از آمريکايی ها استعمارگرند؟ آيا اروپايی ها بيشتر از آمريکايی ها دموکراتند؟ آيا اروپايی ها کمتر از آمريکايی ها به فرهنگ های ملی و دينی بها می دهند؟... اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) لائيک ترين ملل جهان هستند... الگوی فرانسوی... روسری از سر دختران مسلمان برمی گيرد اما می توان از آمريکايی سخن گفت که محجبه و بی حجاب در کنار هم به مدرسه می روند...

اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) ملی گراترين ملل جهان هستند. جامعه چندمليتی آمريکا مانع از تولد پديده ای به نام نژاد خالص در اين کشور می شود... اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) ايدئولوژيک ترين ملل جهان هستند... اين در حالی است که مردم آمريکا غيرايدئولوژيک ترين مردم جهان هستند... سنت ها را پاس می دارند و هنوز به زير سايه خدا بودن در دلارهايشان افتخار می کنند... هيچ ديکتاتوری را تجربه نکرده اند و هرگز با مذهب يا مالکيت نجنگيده اند.

اروپايی ها استعمارگرترين ملل جهان بودند... زبان خويش را در جهان گسترش داده اند و قانون خود را فراگير کرده اند... آمريکايی ها البته خود روزگاری مستعمره بودند و سپس کوشيدند کشورهايی را تحت الحمايه خود سازند. آمريکايی اما حتی در بدبينانه ترين قرائت چيزی جز تداوم استعمار اروپا نيست. استعماری که در تداوم خويش دموکراسی را صادر می کند. صادرات دموکراسی اما به معنای ايجاد دموکراسی حقيقی نيست اما در شرايط فقدان گوهر اصلی کالای بدلی هم مغتنم است.

از اين رو نوع دخالت آمريکا در ژاپن پس از جنگ دوم جهانی و عراق پس از جنگ سرد از يک جنس است... آمريکايی ها اکنون از طرح خاورميانه بزرگ حمايت می کنند تا با استقرار سرمايه داری در اين منطقه از اقتدار بنيادگرايی جلوگيری کنند... آمريکا هنوز هم کارنامه ای تاريک در خاورميانه دارد... سياستمداران و روشنفکران ايران همه از هراس آمريکا به اروپا روی آورده اند... اما سرانجام روزی ماجرا پايان می يابد. قصه انرژی اتمی تمام می شود و قصه حقوق بشر فرامی رسد... در آن روز جمهوری اسلامی نمی تواند اروپای لائيک ناسيوناليست ايدئولوژيک را بر آمريکای مذهبی چندمليتی ترجيح دهد.»

عبارات فوق از سرمقاله روزنامه شرق (۱۹/۱/۸۳) بهانه ای شد تا نکاتی را در نقد آن و نيز تبيين ديدگاه واقع بينانه در قلمرو روابط بين الملل متذکر شوم.

۱ _ تا قبل از کودتای انگليسی _ آمريکايی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عليه دولت قانونی و ملی دکتر مصدق، نه تنها سياستمداران و روشنفکران ايرانی از ترس آمريکا به اروپا پناه نبرده بودند برعکس، نزد آنان آمريکا وجهه ای مثبت داشت و گمان می رفت می تواند حامی و همکار نيروهای طرفدار استقلال، تماميت ارضی کشور و پيشرفت ايران باشد.

محمدتقی بهار، ملک الشعرا، آزاديخواه و اديب بزرگ در اين زمينه می نويسد:

«ايرانی دريافته است که بايد جل و گليم خود را توسط سرمايه دولت آمريکای شمالی از آب بيرون کشد و مصلحت خود را در آن ديده است که با همدستی دولت اتازونی خود را از گرداب فقر که پياپی او را در آن هل می دهند، نجات دهند.» (تاريخ مختصر احزاب سياسی ايران، اميرکبير، جلد اول، چاپ دوم، ۱۳۵۷، ص ۱۹۴). نگاه ايرانيان به آمريکا آنقدر مثبت بود که عده ای بر اين باورند دکتر مصدق بيش از حد بر حمايت دولت آمريکا از نهضت ملی شدن صنعت نفت در ايران حساب می کرد (به دليل تضاد منافع با بريتانيا) و کمتر به سازش احتمالی دو دولت عليه کابينه خود، به خصوص پس از انتخاب شدن محافظه کاران در انگلستان و جمهوريخواهان در آمريکا می انديشيد.

ملاحظه می شود آنچه دولت ايالات متحده را در افکار عمومی ايرانيان در نيم قرن گذشته منزوی و تا حدود زيادی محکوم کرد، نه «افسون فرنگ»، که واقعيت تلخ دخالت مستقيم آن دولت در کودتا عليه دکتر مصدق و حمايت از بيست و پنج سال استبداد سياه بود که بر ايرانيان تحميل شد و استقرار دموکراسی را در کشورمان به تاخير انداخت.

۲- تاريخ نيم قرن اخير خاورميانه نيز نشان می دهد آنچه دولت آمريکا در اين مدت صادر کرده، نه دموکراسی که کودتا و پشتيبانی از ديکتاتور های منطقه و سپس حمايت از بنيادگرايی اسلامی عليه روس ها بوده است. آمريکايی که نويسنده محترم بحق از تنوع فرهنگی، دموکراسی، عدم تمرکز و غيره در آن سخن می گويد، در نيم قرن گذشته در دسترس مردم منطقه قرار نگرفت که آن را «انتخاب» يا «رد» کنند و همچنانکه وی به درستی متذکر شده است، «آمريکا هنوز هم کارنامه ای تاريک در خاورميانه دارد.» پس مردم منطقه و نخبگان آنها در اين مدت در موقعيتی قرار نداشتند که بين «افسون فرنگ» و جامعه مذهبی چندمليتی و دموکراتيک آمريکا يکی را انتخاب کنند.

۳- طبق تحقيقات پروفسور جان کين از بيست کشوری که آمريکا تاکنون به آنها نيروی نظامی اعزام کرده، تنها در سه کشور پيشرفته صنعتی (آلمان، ايتاليا و ژاپن) دموکراسی مستقر شده است. اين درحالی است که اولا رشد نازيسم و فاشيسم در سه کشور فوق منتفی نيست. ثانيا مردم هر سه کشور با وجود پذيرش دموکراسی، منتقد سياست ها و عملکرد توسعه طلبانه دولت آمريکا هستند. مردم آلمان، ايتاليا و ژاپن، مانند شهروندان ساير کشورهای دموکراتيک «جامعه مذهبی چندمليتی دموکرات» را با «سياست خارجی و جنگ طلبانه دولت آمريکا» يکسان نمی دانند و جنگ با ژاپن را مانند اشغال عراق ارزيابی نمی کنند.

بلوغ افکار عمومی کشورهای اروپايی به زيباترين شکل در جريان شصتمين سالگرد عمليات نرماندی، در جنگ جهانی دوم، طی روزهای اخير متجلی شد. اروپايی ها در مراسم سپاسگزاری از آمريکا به خاطر رهايی از نازيسم و فاشيسم، يکسان انگاری «عمليات رهايی بخش نرماندی» با «عمليات اشغالگرانه عراق» را به نحو بارز و آگاهانه رد کردند.

۴- امروز که گويا کشتيبان را سياستی ديگر آمده است و به قول نويسنده محترم دولت ايالات متحده از «سرمايه داری» در برابر «بنيادگرايی» دفاع می کند، باز هم سخن از «انتخاب آزاد» نيست. صورت عريان اين معادله همان است که جورج بوش می گويد: «يا با ما هستيد يا با «بنيادگرايان». صورت پوشيده آن همان فراز آخر سرمقاله است که بالاخره روزی «قصه انرژی اتمی تمام می شود و قصه حقوق بشر فرا می رسد... در آن روز جمهوری اسلامی نمی تواند اروپای لائيک ناسيوناليست ايدئولوژيک را بر آمريکای مذهبی چندمليتی ترجيح دهد.»

با آنکه می دانم آقای قوچانی به هيچ وجه قصد ندارد مشی «يا با ما هستيد يا بر ما» را توجيه کند، اما متاسفم که بگويم دعوت فوق جز آن نتيجه ندارد، اگر چه تيزی و تلخی آن سخن بنيادگرا تا حدودی تلطيف شده است.

در حقيقت به دليل محدود شدن دايره حق انتخاب ايرانيان، بحث به ناچار، به «گوهر اصلی» و «کالای بدلی» کشيده شده است؛ امری که در شرايط فقدان نهضت های دموکراتيک و حضور درازمدت يک ديکتاتور خون آشام (که اتفاقا تا سال ۹۱ و قبل از حمله به کويت از پشتيبانی دولت آمريکا بهره مند بود) شايد می توانست محل بحث باشد، ولی ملتی که در حافظه تاريخی خود انقلاب مشروطه و نهضت ملی شدن نفت را دارد و در جريان خيزش دموکراتيک خود در سال های اخير، گام های بزرگی را برای چنگ زدن به «گوهر اصلی» يعنی دموکراسی آزاد برداشته است، معلوم نيست چرا بايد تحقير شود و به انتخاب «کالای بدلی» که بدلی بودن آن مورد اذعان سردبير محترم شرق نيز هست، تشويق شود؟

اين چه نوع دموکراسی خواهی است که ما همه گزينه های دموکراتيک را محدود به يک و فقط يک نوع «کالا» بکنيم و جار بزنيم که به زودی، چه بخواهيد و چه نخواهيد، همين يک کالا و نه بيشتر در بازار عرضه خواهد شد! بشتابيد که آن را از دست ندهيد؟ به راستی اگر نشتابيم، چه از دست خواهيم داد وقتی فقط دو گزينه «سرمايه داری» (بنيادگرايی آمريکايی) يا (بنيادگرايی دينی) سرنوشت محتوم ماست!؟ آيا بهتر نيست نويسنده محترم سياستمداران ايرانی را به رعايت حقوق بشر و تحقق شعار مترقی «ايران برای همه ايرانيان» دعوت کند تا با پشتوانه حمايت مردمی، امکان سوء استفاده از قانون شکنی ها از آمريکا و دولت های اروپايی سلب شود؟

۵- اگر مردم و کثيری از نخبگان ايرانی را به بازاری تک کالايی (حداکثر دو کالايی) دعوت کنيم و به آنان بگوييم که انتخاب شما فقط بين «سرمايه داری» و «بنيادگرايی» است، آيا نخواهند گفت که ما از همان زمان که دولت آمريکا بنيادگرايی طالبان را به افغانستان تحميل کرد و حتی پيش از آن، هنگامی که ايالات متحده از شاه و صدام حمايت می کرد، مرز خود را با اشکال بومی ديکتاتوری، فاشيسم و بنياد گرايی ترسيم کرده ايم و امروز در سطح بالاتر، مسئله اصلی ما استقرار دموکراسی متناسب با فرهنگ ملی و دينی ما است؟

آيا مردم دور انديش و حسابگر ما هزينه خريد آن کالای بدلی را محاسبه نمی کنند و نخواهند گفت که ما با هزينه ای به مراتب کمتر و بدون آن که لازم باشد ۵۰۰ هزار کودکمان را در جريان يک تحريم ۱۲ ساله از دست بدهيم و بی آن که سی تا يکصد هزار جوان ما ظرف دو هفته ( از حمله نظامی آمريکا تا سقوط بغداد) کشته شوند و جامعه مان دچار ناامنی شود و تاريخ مجسم ما در موزه هايمان به غارت رود و شکنجه های چندش آور را در ابوغريب شاهد باشيم، به آستانه تحقق بسياری از شعارهايمان نزديک شديم؟

۶- مشاهدات بعضی گزارشگران ايرانی و از جمله خانم بنی يعقوب در عراق می تواند به اين بحث کمک کند. به نوشته وی حافظه مردم عراق سرشار از مواردی است که حمايت دولت آمريکا از صدام را در سال هايی نه چندان دور نشان می دهد. نمی توان اين حافظه را پاک کرد. با وجود اين، جنايات صدام آن قدر زياد بود که عراقی ها نه تنها از سقوط رژيم بعث توسط آمريکا ناراحت نشدند، بلکه خوشحال هم شدند.

همچنان که ملت ما از ورود متفقين به ايران که سقوط ديکتاتوری سياه رضا شاهی را به همراه داشت، خشنود شدند. در واقع حجم فوق العاده و نامحدود جنايات صدام است که جنايات نسبتا کمتر به عراق را «محدود» يا «تحمل پذير» جلوه می دهد. به همين علت تعجب نمی کنم که درصد قابل توجهی از مردم عراق چشم بر «آمريکايی» که در تلويزيون سال های جنگ در کنار صدام ديدند، ببندند، و به جای آن در آمريکايی ديگر در آن سوی اقيانوس ها خيره شوند که «مذهبی، چند مليتی، دموکرات و پيشرفته» است.

با وجود اين يقين دارم ملت ما که در حافظه تاريخی خود نهضت های مشروطه، ملی شدن صنعت نفت، بهمن ۵۷ و خرداد ۷۶ را دارد، به کالای بدلی رضايت نخواهد داد، مگر آن که خدای ناکرده انسداد سياسی زمينه ساز شود. به علاوه دعوت به بازار تک کالايی و تحميلی آمريکا، در بهترين حالت و به فرض اينکه مورد پذيرش ايرانيان قرار گيرد، به جز يأس و خانه نشينی شهروندان نتيجه نخواهد داشت. من انفعال و نااميدی را همان دعوتی می دانم که اقتدارگراها به شکل ديگر و با قوتی بيشتر منادی آن هستند.

۷- با همه احترامی که برای نويسنده محترم قائلم نمی توانم تأسف خود را از بی توجهی وی به ماهيت و سازوکار نزاع «سرمايه داری- بنياد گرايی»، اظهار نکنم. گفته شد آنچه در عراق و افغانستان می گذرد، نه نبرد برای استقرار دموکراسی که جنگ بنيادگرايی آمريکايی- مسيحی با بنياد گرايی اسلامی (افغانی يا عراقی- شيعه و سنی) برای تسلط بر منطقه زرخيز و نفت خيز خاورميانه است. همچنان که منتقدان آزاديخواه و حقوق باور آمريکا گفته اند، اگر قرار بود آمريکا برای جلوگيری از تعدی و تجاوز داخلی و خارجی صدام وی را سرنگون کند، اين کار را می بايست يک دهه پيش در زمان اشغال کويت انجام داد.

نکته مهم تر درباره سازوکار نبرد فوق آن است که ترجيح و نزديکی به هر يک از طرفين تنازع به تقويت سويه مقابل و گسترش اين کارزار می انجامد. بن لادن و صدام فضای جنگ طلبی را در آمريکای پس از ويتنام احيا کردند و محبوبيت بوش را از ۲۵ درصد به ۷۵ درصد رساندند. سياست های نادرست و غير انسانی دولت آمريکا که به جای ايجاد تقويت جبهه جهانی ضد تروريسم، صدور جنگ، تسخير منطقه و کنترل نفت منطقه را در دستور کار قرار داده، بنيادگرايی را در جهان اسلام به طور روزافزون تقويت کرده است.

طبق نظرسنجی موسسه پيو، در بسياری از کشورهای اسلامی به موازات رشد دموکراسی خواهی مردم، آنان نسبت به بن لادن نيز همدلی نشان داده اند. به تعبير خانم آلبرايت، وزير خارجه سابق آمريکا، اين سمپاتی ناشی از جاذبه های شخصی و کاريزمای بن لادن نيست، بلکه سياست ها و عملکرد غلط دولت فعلی آمريکا و تحقير و سرکوب مسلمانان وی را دارای چنين موقعيتی در جهان اسلام و به ويژه در خاورميانه کرده است.

۸ _ به نظر من روشنفکران و سياستمداران آگاه و دلسوز موظفند مردم را نسبت به ماهيت اهداف غيرانسانی طرفين اين جنگ آگاه کنند، زيرا «عدل بنی عباس» و «ظلم بنی اميه» تفاوت ماهوی ندارند و از اين موقعيت در جهت ترويج دموکراسی در واحدهای ملی و استقرار صلح در عرصه جهانی استفاده کنند و مردم منطقه و از جمله ايرانيان را از ترجيح يا نزديکی به يکی از دو طرف افراطی و بنيادگرا برحذر دارند. به خصوص اين ادعای کاذب را به رسميت نشناسيم، که جهان در «بوش» و «بن لادن» و پيروان آنها خلاصه می شود و ما مجبوريم به شعار واحد طرفين تسليم شويم که «هر کس با يکی نيست الزاما بايد با ديگری باشد.»

۹ _ اگر نظام قدرت سلسله مراتبی و عمودی يا استبدادی شود (چه در سطح ملی و چه در عرصه بين المللی) وظيفه آزاديخواهان و عدالت طلبان اين نيست که هر چه سريع تر خود را با راس هرم قدرت هماهنگ کنند تا شايد نصيبی از سفره قدرت نصيب آنان شود. تمايز روشنفکر درباری، يا به تعبير «گرامشی» روشنفکر ارگانيک، با روشنفکر مردمی در آن است که اولی به توجيه سلسله مراتب ظالمانه قدرت می پردازد تا با توجيه نظام سلطه، سهم اندکی از قدرت نصيب او شود.

برعکس، آزاديخواهان با همه وجود می کوشند با سازماندهی، برنامه ريزی، کادرسازی و افشای استبداد و اختناق دايره ظلم و فساد را محدود کنند. وظيفه روشنفکران متعهد پيشگيری از جنگ است نه دست افشانی و پايکوبی به نفع يکی از طرفين جنگ طلب. از نظر آنان «آمريکا» يک نعمت بزرگ برای رفع جهل و فقر و ترس و رفع کمبودهای تئوريک، سازماندهی و سياست ورزی نيست. بر اين اساس وقتی راس هرم قدرت با نيرويی به جنگ پرداخت، نبايد سپر بلا شد يا از يکی از دو طرف حمايت کرد، اگر چه می توان و بايد به گونه ای عمل کرد که قدرت مسلط يا طرف منازعه آن وظيفه فوری خود را نبرد با آزاديخواهان ندانند.

۱۰ - «قدرت» در سياست و روابط بين الملل همان نقش «ثروت» را در مناسبات اقتصادی در سطح ملی و جهانی ايفا می کند. بنابراين به عوض پرداختن به ايدئولوژی يا منش صاحبان سرمايه، لازم است سازوکار توليد و کسب ثروت و توزيع عادلانه آن و نيز چگونگی مقابله با شرايط ظالمانه را تبيين کرد. به عبارت ديگر آمريکا در جهان سخن اول را می گويد چون از نظر نظامی و اقتصادی و علمی و فنی دست بالا را دارد و قوی تر است، نه اينکه چون نسبت به اروپا کمتر لائيک است يا چند مذهبی است. پس لازم است در برابر داعيه های توسعه طلبانه آن از تمام اهرم های قدرت و اقتدار همه منتقدان و مخالفان نظام تک قطبی جهان استفاده کرد تا بتوان از استقلال و يکپارچگی کشور دفاع کرد و منافع ملی را پاس داشت.

۱۱ _ از کودتای رضا شاه تا پيروزی انقلاب اسلامی، انگلستان به تنهايی يا به کمک آمريکا بر ايران تفوق داشت. در چنين شرايطی البته بسياری از سياستمداران و روشنفکران تلاش می کردند با همکاری با کشورهای ديگر اجازه يکه تازی در ايران را به هيچ دولت خارجی ندهند. امروز نيز که آمريکا در عرصه بين الملل يکه تازی می کند، لازم است با توسعه روابط با اروپا، روسيه، چين، ژاپن، هند، کانادا و نيز کشورهای منطقه و سازمان های بين المللی مانع تحميل خواست های دولت آمريکا بر کشورمان شويم، همچنان که عادی سازی روابط با آمريکا و به خصوص پرهيز از هرگونه ماجراجويی يا عملی که به دست دولت ايالات متحده بهانه دهد، لازم است.

براين اساس من نه تنها مخالف برقراری روابط ايران و آمريکا نيستم، بلکه آن را مفيد می دانم و معتقدم که در سال های گذشته برخی فرصت ها برای کاستن از ديوار بی اعتمادی به وجود آمد که استفاده مناسب از آنها نشد. اما عادی سازی و برقراری روابط نه از موضع انتخاب «کالای بدلی» بلکه برای حفظ استقلال و تماميت ارضی کشور و دستيابی به کالای اصلی. به نظر من ايران بايد در شرايط برابر با ايالات متحده به گفت وگو بنشيند، اما به منظور دفاع از منافع ملی و در جهت استقرار «گوهر اصلی».

۱۲ _ در برتری و کارآمدی دموکراسی بر ديکتاتوری ترديد ندارم، زيرا اين نظام در قياس با رقيب خود، گذشته از اينکه انسانی تر و با ثبات تر است، در عرصه های علمی، فنی، اقتصادی و سياست خارجی کاراتر است. دين هم در نظام دموکراتيک انسانی تر از دين در رژيم ديکتاتوری است. به علاوه زمينه رشد فساد در دموکراسی، براساس نتايج يک تحقيق، سی و دو برابر کمتر از ديکتاتوری است و در شرايط کنونی، دموکراسی بزرگ ترين مولفه تامين امنيت ملی کشورمان در برابر جنگ طلبان بيگانه است.

پس همچنان که علم و تکنولوژی را بايد از هر کجا اخذ کنيم و در خدمت مردم قرار دهيم، در عرصه اجتماع و سياست نيز لازم است از تجربيات بشر، از جمله تجربيات مردم آمريکا، به خصوص در «به زمامداری» يا «حکمرانی خوب» استفاده کنيم. در اين زمينه کمتر چيزی به اندازه دموکراسی متناسب با فرهنگ ملی موثر است. به همين دليل در شرايطی که اکثريت قريب به اتفاق مردم ما روش های دموکراتيک را بر شيوه های ديگر ترجيح می دهند، جفا به ملت ايران می دانم که آنان را تشويق کنيم از ترس بنيادگرايی که به برکت انقلاب اسلامی و جنبش اصلاحی دست کم دو دهه آينده ايران را از درون تهديد نمی کند، دموکراسی بدلی را برگزينند. ما سه سال پيش از ۱۱ سپتامبر پرچمدار استقرار دموکراسی و صلح در جهان اسلام و گفت وگوی تمدن ها بوديم. پس شايسته نيست ملت را به قيموميت کسانی دعوت کنيم که خود را پرچمدار جنگ های صليبی می خوانند.

در هر حال نمی دانم چه رخ داده که لازم شده است به اصحاب پيرو «الحق لمن غلب»، (حق با پيروز است)، بپيونديم، ولی هر اتفاقی رخ دهد، حتی اگر مجبور به تمکين در برابر استبداد داخلی يا استبداد بين المللی شويم، هرگز نبايد در دل و ذهن و زبان «زور» را به رسميت بشناسيم و آن را توجيه کنيم. فراموش نکنيم که با همه مبارزات و تلاش های آزاديخواهانه بشر، جهان به نقطه کنونی رسيده است. اگر عنصر مقاومت آگاهانه و عادلانه را حذف کنيم، جز فراگيری ظلمت مطلق چه چيز نصيب بشريت خواهد شد؟

کلام آخر آنکه دموکراسی بدلی همچون مرواريد بدلی نيست که در صورت فقدان گوهر اصلی، بتوان آن را به گردن آويخت و زينت کودکان کرد. دموکراسی بدلی زنجير اسارت ديگری همچون استبداد است، فقط با دموکراسی اصيل می توان از هر دو نجات يافت.