بر سر بازار جانبازان
منادا می کنند
تقصير اکبر گنجی نيست اگر کسی
تو را به جدّ نمی گيرد. تقصير خود توست اگر تقصيری در کار باشد.
که هست.
تقصير اکبر گنجی نيست اگر گذشته
را به سوی آينده، با گام های بلند و کوتاه طی کرده است. تقصيرخود توست که آينده را
به سوی گذشته، با گام های کوتاه و بلند طی کرده ای.
و طی می کنی.
البتّه اگر از همان گذشته، در گذشته،
مدفون نمانده باشی.
وقتی که در مسير ايستاده باشی، و همه چيز از تو عبور کند، تو نايستاده ای. تو
حرکت کرده ای.
به عقب.
اصلاً معنای حرکت، همين است.
فقط وقتی که شتابِ حرکت تو با شتاب
آنچه از تو می گذرد يکی باشد، می توان از سکون سخن گفت.
يعنی تازه آن وقت می شود گفت که
تو ساکن بوده ای.
راست گفته اند آن ها که گفته
اند که "انسان، پرتابی است به جلو."
انسان، پرتابی است به جلو. به جلوتر
از خودش. و مابقی، همه، حرکت اوست در پی رسيدن به خودش !
گنجی را تويی که قهرمان می
بينی. و بعد، ترس بر می داردت.
يا به خاطر مرام و مسلک سياسی
و فکری او، که با مسلک و مرام فکری و سياسی تو همخوان نيست و از همين رو صاحب آن
حقّ حيات ندارد.
و يا از ترس اين که نکند جای
تو را بگيرد. البتّه آن "تو" ی تو که در غايت آمالت قرار دارد. چه به آن
در اوهام خود رسيده باشی، و چه به آن در
غايت اوهام خود خواسته باشی و بخواهی که برسی
و هنوز نرسيده ای و شايد که هرگز نرسی .
گنجی قهرمان نيست. اين ذهن
توست که ميان قهرمان و ضدّ قهرمان در نوسان است. ميان سپيد و سياه. ميان بد مطلق و
خوب مطلق.
و اين نياز توست به يافتن
پاسخی در ديگری.
آن ديگری که يا جبران ناتوانی
های تو باشد، و يا جورکش ناتوانی های تو، و علّت ناتوانی های تو.
و يا نماد توانايی های ناداشته ی تو.
گنجی، آدميزاد است. نه بيشتر؛ و نه کمتر.
امّا آدميزادی که معنای
"آدميزاد" بودن را می داند:
معنای فرزند آدم بودن را.
و فرزند آدم بودن يعنی: با
"نه" شروع شدن. عصيان کردن. و در عصيان شکل گرفتن.
يعنی: به خود شکل دادن.
و گنجی، فرزند آدم است.
اوّل، مثل آدم، گفته است:
-آری.
و بعد، مثل آدم گفته است:
- نه.
و پای اين " نه"
ايستاده است.
تا آخر.
تا لحظه ی ديدار
"دوست".
راست بگو رفيق! برادر! خواهر!
ای که به هفت شمشير آخته، به نبرد
کسی آمده ای که خود، سلاح بر خويش کشيده است!
تو خود، تا کجای راه را رفته
ای؟ و تو خود، تا کجای راه را می توانستی بروی و يا می توانی بروی؟
من که:
با اکبر گنجی همفکر نيستم،
همفکر نبوده ام،
و همفکر نخواهم بود،
با تو چه می توانم گفت؟
وقتی که تو اصلاً فکر نداری؟
يعنی نمی توانی اجزاء را در يک
کلّ، کنار هم بچينی؟
من که:
فرق ميان "نفرت" و "کينه" را
می شناسم،
من که می دانم که:
نفرت، طبيعی است؛ و عکس العملی
است در برابر "چيز"ی؛ و با از ميان رفتن آن "چيز"، از ميان می
رود،
و من که می دانم که:
کينه، غير طبيعی است؛ و عکس العملی
است در برابر "فرد"ی؛ و حتّی با از ميان رفتن خود آن "فرد"،
هم از ميان نمی رود،
و من که می دانم که تو هيچ از اين
ها نمی دانی،
با تو چه می توانم گفت؟
امرو، پنجاه و سوّمين، و يا پنجاه
و جهارمين، روز اعتصاب غذای اکبر گنجی است.
و دلم می خواهد که رساتر از
هميشه بگويم:
سلام بر يکی از فرزندان آدم: بر اکبر گنجی. بر آن که من در
بسياری از موارد، با او اصلاً همراه و همعقيده نبوده ام، نيستم، و نخواهم بود.
بر آن که راه من و او، يکی
نبوده است، و نيست، و نخواهد بود.
و سلام بر هر آن که می تواند
بپذيرد که:
آزادی، مال همه است؛ مخصوصاً مال
آن ها که به گونه يی ديگر می انديشند، و به چيزی ديگر معتقدند.
اين شعر را - شايد- در حدود
بيست و چهار سال يا بيست و پنج سال پيش سروده ام.
از آن موقع تا حالا خيلی چيز
ها در صورت، تغيير کرده اند. در سيرت امّا نه.
اينجا می آورمش.
به حرمت همه ی زندانيان سياسی.
به حرمت اکبر گنجی.
به حرمت تقی رحمانی، هدی صابر، و رضا عليجانی.
به حرمت ناصر زرافشان.
به حرمت عبدالفتّاح سلطانی.
به حرمت همه ی آن ها که گفته
اند:
-نه !
چهارشنبه، دوازدهم مردادماه ۱۳۸۴
محمّد علی اصفهانی
www.ghoghnoos.org
بر سر بازار جانبازان
مُنادا می کنند
بر سر بازار جانبازان مُنادا
می کنند
بشنويد ای ساکنان کوی رندی، بشنويد
حافظ
"بر سر بازار جانبازان
مُنادا می کنند" :
کی، کجا، دريادلان باکی ز دريا می کنند؟
در ميان خيز خيز موج موج بحر
درد
بادبان پيرهن برزخم تن، وا می
کنند
پای: در زنجير، تن: تفتيده،
گلگون دست و بال
رقص ها خونين جگر، بر بام دنيا
می کنند
چرخ چرخ آشفته سر، مستانه در
بزم خدا
گل فشان بر گنبد دوّار مينا می
کنند
"بشنويد ای ساکنان کوی
رندی بشنويد"
طبل شبگير است: گويا عزم فردا می
کنند
ساعت موعود شد نزديک: در ميدان
رزم
عاشقان گُر گرفته، شعله برپا
می کنند
جايشان در هفت توی سينه ی خلق
است و باز
کوچه ها را شحنگان، پايين و بالا
می کنند
کج کلاهان ٭ ، عربده جويان، کجا رفتند پس ؟
مدّعی را ساعت پيکار، رسوا می
کنند
بيضه ها بشکست زير کج کلاه
عربده ٭٭
باز چندين شعبده بنگر که با ما
می کنند
عنکبوتانند و سر در کنج
"بيت وَهن"شان ٭٭٭
با مگس، سودای صيد مرغ عنقا می
کنند !
طُرفه تر بين: لاشه يی مشّاطه
ها، سرمه به مشت
اَمرَدان را- همچو خود- دارند زيبا
می کنند !
هِل بمانند اين: به نکبت، آن:
به دام وَهن خويش
هِل نيايند آن کسان کاين پا و آن
پا می کنند
هِل ببندند و بپوشانند هرچه
راه را
رهنوردان، راه را، در راه،
پيدا می کنند !
----------------------------------------------------
٭ نه هر که طَرفِ کُلَه کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آيين سروری داند
حافظ
٭٭ بازی چرخ بشکندش بيضه در کلاه
زيرا که عرض شعبده با اهل راز
کرد
حافظ
٭٭٭ سست ترين خانه ها، خانه ی عنکبوت است، اگر بدانيد !
قرآن