يک سده، پس از انقلابِ مشروطه:
بازگشتِ دوباره ي اِستبداد!
هوشنگِ گُلاب دِژ
روزِ 14 مُرداد، نود و نُهُمين سالروزِ صُدورِ فرمان «مشروطيت»
از سوي « مُظفّرالدّين شاه قاجار» و چيرگي و پيروزي خواست و اراده ي مردم ما بر
نظام خودکامه ي « سلطنت مطلقه » و تحقّق
هرچند ناقص «انقلابِ مشروطه» ، يعني استقرار نظام «پارلماني» متکّي بر « رأي
آزادانه ي همه ي شهروندان» کشورمان؛ مي باشد. شايد بتوان گفت که ضرورت اين «انقلاب»، از فرداي شکست نيروهاي
نظامي ايران از ارتش « روسيه ي تزار» ، با انديشيدن به دلايل اين شکست و کوشش براي
يافتن راه غلبه بر ضعف ها و ناتواني ناشي از عقب ماندگي هاي موجود؛ به ذهن و مخيله
ي بسياري از کساني که از آنچه بود، نا خشنود بودند [و نه تنها «عبّاس ميرزاي وليعهد»]؛
خطور کرده بود. جنبش وسيع و پر دامنه ي «بابي
ها» ، که گونه اي « رفُرماسيون ديني» را عُنوان مي کرد؛ و با سبُعيت و دد منشي
هرچه تمامتر از سوي قدّاره بندانِ حاکم و مُلّايان هم دستشان سرکوب و به خاک و خون
کشيده شد؛ پيش درآمد و آغازِ اين «انقلاب» بود. اين «انقلاب» از همان آغاز،با
دُشمني و ستيزِ نيروهاي عقب مانده ي اجتماعي: «اشراف» و مُرتجعينِ مذهبي، که
هرگونه تغيير و دگرگوني در شرايط اجتماعي و سياسي کشور را به زيانِ منافع و مطامعِِ
آزمندانه ي خويش مي ديدند، و نيز قدرت هاي استعماري زمان: روس و انگليس ؛ مواجه
شد.
از شگفتي هاي اين «انقلاب» ، آسيب ها و صدماتي است که از
«درون» و از سوي کساني به آن وارد شده است که از جُمله هواداران و پرچم داران و
حتّا « رهبرانِ» اين «انقلاب»؛ به شُمار مي آيند.از يک سو؛ پاره اي از «روشنفکرانِ» مُنادي و سُخنگوي اين
«انقلاب»، که دُچارِ «گيج سري» و پريشان
فکري بودند؛ در ارزيابي و برآورد «نيروهاي انقلابي» ، دُچار ساده انديشي و به طور
دقيق تر: ساده لوحي، شدند؛ و از همين روي، چشمِ اُميدِ خود را به « مُرتجعينِ مذهبي»
و « رهبرانِ» آنها در «نجف» و « قُم» دوختند [مُشکلي که در99 سالِ گُذشته، کماکان
بر «چپِ» سُنّتي کشور، حاکم بوده].همين ها، زيرِ فشار نيروهاي مُرتجع مذهبي به تقليلِ
خواست هاي انقلاب در هنگام تنظيم « قانونِ اساسي» آن ، در جهتِ انطباقِ آن با «شريعت»
؛ تن دادند. مُشکل، امّا به همين جا ختم نمي شود. مُشکلِ اصلي، زماني آغاز مي شود که کساني که اين
«انقلاب»، به طور «نظري» ، «فکري» و «عملي»،
با آنان در تضادّ و ستيز بود؛ به صفوفِ آن وارد شده و حتّا در سطحِ « رهبري» آن،
جاي گرفتند. همين ها، که در تضادّ با« دربار» و پاره اي آخوندِ درباري بودند؛ از
همان روزِ نُخُست گُشايش « مجلسِ شوراي ملّي» و آغازِ کارِ نوشتنِ «متمّمِ قانونِ
اساسي» که بايد «حقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي» شهروندان کشور را تنظيم نمايد؛ بناي ناسازگاري با « مشروطيتِ» نوپا و کوشش براي
تحميلِ نقطه نظراتِ ارتجاعي خود که در تضاد با اين انقلاب بود، نمودند؛ و «قانون» ي
که از اين ميان نوشته و تنظيم شد، چيزي ميان تُهي و بي جان بود که به همه چيز شبيه
بود جُز «قانون»ي که مُعرّف و نشانگر يک انقلابِ بورژوازي ضدِّ فئو دالي-ضد
استبدادي باشد.
اين «قانونِ اساسي» مُثله شده نيز، امّا در عمل «پياده»
نشد. «بُناپارتيسم»، که در هيأتِ « رضا خانِ قزّاق» و با کودتاي سوّم اسفند 1299 خورشيدي(1921ميلادي)
قدرت را به دست گرفت؛ به موازاتِ زيرِ پا گُذاشتنِ «حُقوق و آزادي ها» ي نيم بندِ
موجود در « قانونِ اساسي» ؛ آن بند و موادّي که
« حقِّ» نظارت و کُنترل بر کارِ« قانون گزاري» را به مُرتجعينِ مذهبي مي داد؛ نيز تعطيل و موقوف کرد.
مُبارزاتِ «ملّي کردن صنعتِ نفت» و سرشاخ شدنِ « دکتر محمّدِ مُصدّق» با «شاه» براي
واداشتنِ او به رعايتِ « قانونِ اساسي» و
احترام به «حُقوق و آزادي ها» ي نيم بندِ تصريح شده در آن؛ با کودتاي 28 مُردادِ 1332 (19
اوت 1953) وسرنگوني دولتِ قانوني « دکتر مصدّق»؛ با ناکامي و شکست روبه رو شد. در
سال هايي که در پي آمد، آنچه در زمانِ «رضاشاه» انجام گرفته بود، در زمانِ « پسر»
پي گرفته شد. نتيجه، چه بود؟ نتيجه، « انقلابِ بهمنِ » 1357 ( فوريه 1979) و قبضه
شدنِ کامل و تامّ و تمامِ قدرت به وسيله ي مرتجعينِ مذهبي؛ بود. چند سال پيش، تحقيقي
در ايران، در زمينه ي مُقايسه ي «انقلابِ مشروطيت» و « انقلابّ بهمن» ، انجام گرفت
و نتيجه ي آن در يکي از نشرياتِ داخلِ کشور درج شد. اين نتيجه، چه بود؟ نتيجه، اين
بود: در «انقلابِ مشروطيت»، مردم ،« قدرت»
را از دستِ «شاه» گرفتند و در «انقلابِ بهمن»، آن را به «ولي فقيه» پس دادند. اين،
يعني چه؟
اين، يعني بازگشتِ دوباره ي استبداد: يک سده پس از انقلابِ
مشروطه. اين، يعني بازگشت به قهقرا. اين ، يعني، نزديک به يک سده مبارزه ي مردم،
دود شد و به آسمان رفت. يعني، نزديک به 100 سال تاريخِ اين مملکت، هيچ و پوچ! يعني،
مُهر «باطل شُد!» بر پيشاني «انقلابِ مشروطه» ، بر پيشاني مردم و انقلابيوني که
براي برقراري حاکميتِ قانون، براي تشکيلِ «عدالتخانه»، براي برپايي « مجلس شوراي
ملّي» و براي محدود و « مشروط کردنِ» قدرتِ « شاه » به قانون .. مُبارزه کردند، به
زندان اُفتادند، شکنجه شدند، کشته شدند و.. اين، يعني، بازگشتِ دوباره ي نظام خودکامه
ي «سلطنت مطلقه». يعني، روز از نو و روزي از نو! يعني دوباره بايد مردم به خيابان
بريزند و هزاران نفر کُشته بشوند تا آنچه را که به سرقت رفته است از سارقين بازپس
گرفته شده و به مردم، صاحبانِ اصلي آن، بازپس داده شود. و چرا؟ چون، يک عدّه
«جاهل» ، يک عدّه آدم هاي عقب اُفتاده، يک عدّه مُرتجعِ مذهبي، که سده ها از قافله
ي تمدّن، فاصله دارند؛ با ياري و چُماقداري هوادارانِ «جاهل» تر از خود، در ستيز
با مدنيت و ترقّي و پيشرفت، بر آنند تا اراده ي خود را بر ملّتي، تحميل کنند. تا
عقربه هاي زمان را به عقب بکشند. آنها براي اينکار، از همه و هر گونه ابزار و وسيله
اي هم، سود مي برند.ترور و زندان و شکنجه و اعدام، که جاي خود دارد. حذفِ فيزيکي
مُخالفان، اين تاريک انديشانِ زندگي گُريز را راضي و خشنود نمي کند. تُهي کردنِ
آدم ها از ماهيت و خصلتِ انساني، ابزارِ اساسي اين دُشمنانِ زندگي است. چه ساده،
چه ارزان، اينان ، کارِ برپاييِ «حکومتِ الله» را به پيش مي برند.
ستمي که به «انقلابِ مشروطيت» و ارزش ها واُصول و پرنسيب هاي
آن شد،امّا تنها از ناحيه ي چکمه پوشِ قزّاق و پسرِ او، و مُرتجعينِ مذهبي و توده
هاي واپس گراي جاهلِ پيرو آنها نبوده است. منِ «چپ» ، که هيچ گاه عادت نکرده ام که
با مغزِ خود بينديشم و هميشه از اُلگوهاي بُرون مرزي رونويسي کرده ام، هم در اين ميان
بيکار نه نشسته ام. وقتي از «انقلابِ مشروطيت» و «مشروطه»، صُحبتي مي شود؛ بي درنگ
نظام پادشاهي به ذهن و خاطر مي آيد. گويي « مشروطيت» = «شاه». در حالي که از ياد مي
بريم که «انقلابِ مشروطه»، اساساَ و دقيقاَ در ستيز با شاه، در ستيز با خودکامگي
شاه و در ستيز با «سلطنت مطلقه» ي شاه بود. انقلابيون بر آن بودند تا با درس آموزي از تجاربِ انقلاباتِ فرانسه و
انگليس و آمريکا و از همه ي انقلاباتِ بورژوازي در جهانِ مُتمدّنِ آن زمان؛ اين
انقلاب را در ايران به پيش ببرند. قانون، حکومتِ قانون، راي و اراده ي مردم، حقوق
و آزادي هاي فردي و اجتماعي و مانندِ اينها، مُفاهيم جديد و نويني بودند که هضم و
درک آنها براي بسياري ساده و آسان نبود. کما اينکه اکنون نيزساده و آسان نيست.
امّا همين ها و به ويژه «اعلاميه ي جهاني حُقوقِ بشر» که دستآوردِ اين انقلاب در
فرانسه و بلژيک و جاهاي ديگر بود؛ از جمله عواملي بودند که به اين انقلاب، معنا و
مفهوم والا و در خوري مي داد. از اين رو، اين انقلاب در نوعِ خود بي نظير بوده و
چون ستاره اي تابناک در آسمانِ مبارزه ي مردم ما براي رسيدن به آزادي و دموکراسي و
ساختن يک جامعه ي عاري از ستم و سرکوب و بهره کشي؛ تا مدّت ها خواهد درخشيد.
اين انقلاب ، مورد بيمهري و بي اعتنائي «چپ» قرار گرفت؛ و ما خود، دو دستي اين انقلاب را که
قدرتِ بي حدّ و مرز «سُلطان»، «سلطنت مطلقه» را به چالش مي طلبيد ؛ به سلطنت
طلبانِ بيگانه با اين انقلاب، تقديم کرده
ايم. چه تعداد از ما، روز 14 مرداد، روزِ صدورِ «فرمانّ مشروطيت» را به ياد داشته
ايم و امروز به ياد داريم؟ برخورد من و
امثالِ من، که به «چپِ» سُنّتي تعلّق داريم، به اين انقلاب، طبعاَ برخوردي نفي و
طرد و تخطئه کننده بوده است: "اين، يک انقلابِ بورژوائي است و زمانِ آن
هم سپري شده است. از اين رو، خطِّ بطلان
بايد روي آن کشيد!". و آن وقت، ليستِ بُلند بالائي از مطالباتِ بحقّ و
عادلانه ي «دموکراتيک» در زمينه ي « جُدائي دين از دولت» ، «برابري زن و مرد» ، «
حقِّ مليت ها» ، «حُقوقِ اقليت ها» ، « حُقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي» و مانند
اينها در دست داريم که اتّفاقاَ يک چُنين انقلابي، «انقلابِ مشروطيت» بايد به آنها
پاسُخ مي داد و آنها را مُتحقّق مي کرد. فراموش مي کنيم که « مُبارزاتِ ملّي کردنِ
نفت» و به طور دقيق تر «مبارزه ي ضد استعماري- ضد ديکتاتوري» به رهبري «دکتر مصدّق»، ادامه ي تاريخي و طبيعي
اين انقلابِ ناکام و تلاش براي عملي کردنِ
شُعارهاي آن بود که سرکوب شده بود. و نيز، «انقلابِ بهمن» هم، ادامه ي آن انقلاب و
تلاشِ عقيم مانده ي مبارزات ملي کردن؛ بود. اگرچه با قبضه شدن قدرت از سوي مُرتجعين
مذهبي، اين سومين تلاشِ مردم ما براي دستيابي به آرمانهاي ضد استبدادي- ضد استعماري
«انقلابِ مشروطيت»؛ باز هم ناکام ماند.
از اين روست که شاهدِ بازگشتِ دوباره ي استبداد در کشورمان
هستيم. آن هم، يک سّده پس از انقلابِ مشروطه. نتيجه ، چيست؟ و چه بايد کرد؟ نتيجه،
اين است که اهداف و مُطالباتِ «انقلابِ مشروطيت» ، همچُنان در دستور کار همه ي عاشقانِ
ايران، همه ي کساني که تشنه ي آزادي واستقلال و سربُلندي ايران و رفاه و امنيت و
آسايش همه ي ايرانيان، ازمرد و زن، از مُسلمان[ نه تنها شيعه ي 12 امامي و8 امامي
و 6 امامي وهرچند امامي اش، سُنّي واسماعيلي و شيخي و بابي و بها ئي وصوفي و ..]
تا کسروي و زرتُشتي و مسيحي و کليمي و آسوري و اّرمني و قزّاق و عرب و کرد و تُرک
و لُر و فارس و بلوچ وتُرکمن و گيلک و مازي و و.. و حتّا کافر و بيدين و.. هستند؛
قرار دارد. انقلاب مشروطيت[در کُنه و ماهيتِ خويش]، در نزديک به 100 سال پيش، پرچم
ايراني سکولار، ايراني آزاد و آباد و سرفراز، ايراني « دموکراتيک» که خانه ي همه ي
ايرانيان، صرفِ نظر از مليت و قوميت و جنس و دين و زبان و .. باشد؛ را بر افراشت. امِا اينک پس از گُذشت 100 سال، مُرتجعين
مذهبي، اين پرجم را به زير کشيده و به جاي آن، عّلّم و کُتل دکانِ «شريعت» و
حکومتِ «اسلامي» و « مشروعه» ي خود را بر پا داشته اند. انقلاب مشروطه، قدرت
«شاه»، قدرتِ مطلقه ي شاه ، و در يک کلام
«سلطنت مطلقه» ي شاه را در هم شکست. به باورِ من، امروز هم، هدفِ اوليه ي انقلاب،
درهم شکستنِ قدرتِ «شاه» جديد، يعني: «ولي فقيه»، شکستنِ قدرتِ مطلقه ي او و در يک
کلام: برجيدنِ بساطِ «سلطنت مطلقه»ي او؛ مي باشد.
¤¤
14 مُردادِ 1384- 5
اوت 2005