يکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ - ۷ اوت ۲۰۰۵

 

گنجي چه مي گويد؟

خواسته او چيست؟

راه پيشنهادي گنجي چيست؟

هدف گنجي از اين اعتصاب غذا چيست؟

مسئوليت ما در قبال عملکرد او چيست؟

 

 

خُنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

 

حسين ميرمبيني

Info@peikekhabari.com

 

 

گنجي چه مي گويد؟

گنجي در نامه اخيرش به عبدالکريم سروش خود به اين سئوال جواب داده است. او مي گويد:

"نظام توتاليتر نظام سرکوب، (نظام) رعب و وحشت است. جامعه‌ي تک صدايي است که در آن فقط صداي رهبر شنيده مي‌شود، جايي که جامعه‌ي مدني کاملاً سرکوب مي‌شود و حوزه‌ي خصوصي به رسميت شناخته نمي‌شود، رهبر به مقام خدايي مي‌رسد و آن بيچاره‌ي خود هراس و ديگر هراس بايد توسط مردم ترسيده شود. رهبر خودکامه همه را به شکل دشمن مي‌بيند. دوستان ديروز، دشمنان فرداي اويند. حتي مرگ رقبا خيال او را راحت نمي‌کند، بايد خاطره و نام آنها از تاريخ و خاطره‌ها حذف شود. مردم به هر جا مي‌روند و به هر کجا نگاه مي‌کنند، بايد او را ببينند. ما با سودا و تمناي ايجادِ چنان نظامي روبرو هستيم. کوشش‌ها و همت ما مصروف و معطوف به اين مقصد است. "

"اينها بخشي از مرده ريگ نازيسم‌اند که به فاشيت‌هاي ايراني به ارث رسيده است. حبس دگرانديشان در سلول‌هاي انفرادي و شکنجه‌ي آنها براي توبه نامه نويسي و اقرار به جرايم ناکرده، دقيقاً از استالين تقليد شده. استالينيسم يعني سلول انفرادي، يعني خود تخريب گري براي خوشايند رهبر. "

"من اگر دو هزار روز حبس خود را ناديده بگيرم، نمي‌توانم نقض گسترده‌ي حقوق بشر توسط آقاي خامنه‌اي، حکومت خودکامه‌ي سلطاني، فساد گسترده‌ي حکومتي، ترور مخالفان و هزاران مورد ديگر را ناديده بگيرم. خامنه‌اي بايد برود، چون تحملِ ديگري را ندارد. خامنه‌اي بايد برود، چون قتل‌هاي زنجيره‌اي در دوره‌ي او اتفاق افتاد. خامنه‌اي بايد برود، چون بيش از يکصد نشريه به دستور مستقيم او توقيف و روزنامه‌نگاران زنداني شدند. خامنه‌اي بايد برود، چون در انتخابات مجلس هفتم و رياست جمهوري اخير به شيوه‌هاي ظالمانه مخالفان را حذف و مريدان خود را بالا کشيد. خامنه‌اي بايد برود، چون ميليون‌ها ايراني را در سراسر جهان آواره کرده است و قبول ندارد که ايران از آن همه‌ي ايرانيان است. ".

گنجي گرچه مي گويد "خامنه اي بايد برود" اما بايد در نظر داشت که منظور گنجي از رفتن خامنه اي تعويض او نيست. بلکه او مخالف ولايت فقيه است و مي گويد که ولايت فقيه نباشد. اين مسئله را به چند صورت هم در مانيفست جمهوري خواهي خود معلوم داشته و هم در نامه اخيري که براي "آيت الله" منتظري نوشته مشخص کرده که همه ايراد کار از موضوع ولايت فقيه است. ولايت فقيه است که وضعيت نظام و اداره کشور را به وضع سلطاني و ديکتاتوري و هراس انگيز تبديل کرده است. گنجي اين مطلب را در نامه اي که براي آقاي منتظري نوشته دقيقا روشن مي کند: 

"حضرتعالي با آن كه از نويسندگان جدي قانون اساسي و يكي از تئوريسين‌هاي نظريه ولايت فقيه بوديد، خيلي زود به اين مساله پي برديد كه معضل اصلي ناشي از همين تئوري است. آن نظريه وقتي از عالم انتزاع به زمين واقعيت پاي مي‌نهد و لباس عينيت به تن مي‌كند، چهره غيرانساني خود را عيان مي‌سازد. شما سعي كرديد تا ولايت فقيه را به "نظارت فقيه" فرو كاهيد تا شايد گره از كار فروبسته جمهوري اسلامي بگشاييد؛ اما مشكل ايران با زوال انديشه و لايت فقيه و رفتن مصداقش حل خواهد شد."

اين يعني اينکه گنجي با خامنه اي عداوت شخصي ندارد بلکه او به اين خاطر با خامنه اي (يا هرکس ديگري که جاي او بنشيند) مخالفت دارد که آنها با استفاده از موقعيتي که قانون ولايت فقيه براي آنها فراهم آورده عملا مجبور به ديکتاتوري مي شوند. از اينرو در همين عبارات دقيقا روشن مي سازد :

"رهبر به مقام خدايي مي‌رسد و آن بيچاره‌ي خود هراس و ديگر هراس بايد توسط مردم ترسيده شود. رهبر خودکامه همه را به شکل دشمن مي‌بيند. دوستان ديروز، دشمنان فرداي اويند."

به سخن او ديکتاتوري ايجاب مي کند که جامعه هميشه در وضع  و موقعيت دشمن تراشانه و هراس انگيزي_که هرگز پايان نپذيرد_ بسر برد. بنابراين در يک چنين شرايطي معلوم نيست که فردا همين آقاي خاتمي يا رفسنجاني و ......  که امروز دوست به حساب مي آيند، وضعشان نزد رهبر مثل قطب زاده ها و متظري ها دگرگوني پيدا نکند و دشمن تلقي نشوند. بنابراين هيچگاه اصلاحات به معناي واقعي در يک چنين نظامي عملي نخواهد شد چراکه همه مردم حتا سران رژيم خود در اين چرخه ظلم گرفتار آمده اند و همه نسبت به هم دشمني مي کنند. آنچنانکه در رژيمهاي توتاليتر کمونيستي و فاشيستي همينطور بود و ديديم که عاقبت همه آنها هم به فاجعه ختم شد.

    

خواسته گنجي چيست؟

در همآنجا (درنامه به آقاي منتظري) مي نويسد:

"من و دوست عزيزم سعيد حجاريان، نظام سلطاني را اصلي‌ترين مساله عرصه سياسي ايران مي‌دانيم. آقاي حجاريان پيش از دوم خرداد ٧٦، مقاله‌اي بلند در ماهنامه اطلاعات سياسي - اقتصادي درباره نظام سلطاني و راه‌هاي گذار از آن به نظامي دموكراتيك منتشر كرد. حجاريان مي‌خواهد قدرت سلطان را كاهش دهد و او را به ملكه انگليس تبديل نمايد. اما من مي‌گويم ما به شاه و ملكه نياز نداريم. محل نزاع، مشروطه‌خواهي و جمهوري‌خواهي است".

يعني اختلاف من و حجاريان در مشوطه خواهي و جمهوري خواهي است. اين نزاع يا اختلاف البته فقط بين او حجاريان نيست بلکه اين يک نزاعي است عمومي بين همه ايرانيان. چراکه ايرانيان بنوعي اغلبشان در حول طيف اين دو گروه قرار مي گيرند. دوگروهي که مصداقش را مي توان يا در ميان کساني يافت که بنوعي با موضوع ولايت فقيه کنار آمده اند و يا سلطنت طلب اند و کمآکان در آرزوي آن چيزي هستند که ايرانيان ۹۹ سال پيش با  انقلاب مشروطه آن را مطرح کرده اند. يعني رهبر (يا شاه) سلطنت کند بلکه حکومت نکند و اينکه حکومت مشروط به راي مردم و قانون برآمده از خواسته و اراده مردم باشد که با توجه به ماهيت جمهوري اسلامي و اسلامي بودن اساس قوانين نظام اين امر از اصل بي معني است. چراکه در هرحال اراده و خواسته ملت با دخالت فقها و مراجع مذهبي بعنوان ناظر و يا طراح قوانين بي اثر و فاقد ارزش و اعتبار مي شود . اينها ياکساني اند مثل آقاي خاتمي و ديگر اصلاح طلبان حکومتي که مشکلي با ولي فقيه ندارند و يا کساني اند مثل حجاريان که دوست دارند با فشار از پايين (نافرماني مدني) از قدرت سلطان و يا ولي فقيه بکاهند. درواقع اگر خوب دقت کنيم، مي بينيم آنهايي هم که بنوعي طرفدار سلطنت اند در حول اين محور قرار مي گيرند. درحاليکه در بين ما ايرانيان کساني هستند که از اصل با اين نظريه مخالف اند و مثل آقاي گنجي معتقدند که ما به شاه و ملکه و ولي فقيه و رهبر و هر کسي که بخواهد با رديف کردن برخي از اعتبارات کاذب بر ديگران برتري طلبي کند و بخواهد از امتيازات ويژه اي (غير انتخاباتي) برخوردار باشد، نياز نداريم. درواقع گنجي با همه اين افکار مخالفت دارد و معتقد است که جز جمهوري خواهي مطلق هيچ راهي فراروي ما نيست. جمهوريتي که همه ايرانيان (از هر نوع باور و جنس و عقيده و نژاد) در آن شرکت داشته باشند و در آن محدوديت و نظارتي براي هيچکس نباشد. جمهوريتي که نه با پسوند (يا پيشوند) اسلامي و نه هر حرف زياد و کمي که بخواهد اصل آزادانه شرکت همه احاد و اقشار مردمي کشور را نديده بگيرد. يعني اينکه مي بايد همه فرصتها بخصوص رياست اداره کشور  براي همه ايرانيان فراهم آيدو هيچ آيت الله و آقازاده و شاه و ملکه و شاهزاده اي در آن امتياز ويژه اي نداشته باشند. اين چيزي است که آقاي گنجي به عنوان يک ايراني براي اداره کشور ش آرزو دارد. و البته اين آرزويي است که علي رغم نظر  خيلي از ايرانيان (از جمله آقاي خامنه اي و آقاي خاتمي و آقاي حجاريان و آقاي رضا پهلوي و طرفداران ايشان) بسياري ديگر از ايرانيان نيز آن را آرزو دارند و از جان و دل براي رسيدن به اين هدف فعاليت مي کنند.

 

راه پيشنهادي گنجي چيست؟

گنجي خود مي نويسد:

"روشنفکري ما با کنار کشيدن از سياست و برج عاج نشيني به هيچ چيزدست نخواهد يافت.

سياست سرنوشت محتوم ما است. اينک همه چيز در چنگال سياست اسير است. ناديده گرفتن اين امر موجب رهايي از آن نمي‌شود. مهاجرت از کشور و غرب نشيني شايد بخشي از مشکلات فرد را رفع کند، اما به آزاد سازي ايران کمکي نمي‌کند.

امروز بايد تمام دموکرات‌هاي آزادي خواه و عدالت طلب دست در دست هم بنهند و جنبش رهاسازي ايران از چنبره‌ي سلطانيسم را تشکيل دهند. اجماع بر سر آزادي، دموکراسي و حقوق بشر مي‌تواند آينده‌ي روشني در مقابلمان بگشايد. فساد، بي عدالتي، نابرابري‌هاي مختلف را مي‌توان از طريق يک نظام دموکراتيک به شدت کاهش داد. دولت دموکراتيک توسعه گرا بايد هدف باشد.

به گمان من نخبگان ما امروز بيش از هر زمان ديگري با فرهنگ دموكراتيك آشنا هستند. پيشگامان دموكراسي و آنان كه فرايند دموكراسي را در جوامع غيردموكراتيك پيش برده‌اند، به هيچ وجه تا حد نخبگان ما فيلسوف و تئوريسين نبوده‌اند. مشكل اصلي ما "فقدان دانش دموكراتيك" نيست، بلكه عدم آمادگي براي پرداخت هزينه است. دموكراسي به مردان عمل، زنان شجاع و جوانان ايستا نياز دارد. راهگشاي آزادي و حقوق بشر، ايثار و از خودگذشتگي است، نه صرفا آشنايي با فرهنگ مدرن. بايد مدرنيته و نظام اجتماعي مدرن را شناخت، و بين نظر و عمل، پيوند برقرار كرد تا دموكراسي برپا گردد.

 هدف گنجي از اين اعتصاب غذا چيست؟

گنجي در نامه اي که براي دکتر سروش نوشته صريحا به اين سئوال پاسخ گفته است:

"من بسيار تأسف مي‌خورم از اينکه کساني گمان مي‌کنند با سخنان محافظه‌کارانه درباره‌ي دموکراسي و آزادي مي‌توان با نظام سلطاني درآويخت. و از آن به نظام دموکراتيک گذار کرد. آن سخن حکيمانه‌ي مونتسکيو را هيچگاه نبايد فراموش کرد که قدرت را فقط با قدرت مي‌توان محدود کرد. تنها با بسيج اجتماعي، تشکيل جبههِ دموکراسي و حقوق بشر از طريق نافرماني مدني مي‌توان در مقابل نظام سلطاني ايستاد. در ضميمه‌ي دفتر دوم مانيفست جمهوري خواهي نشان دادم که جبهه‌ي دموکراسي و حقوق بشر نمي‌تواند و نبايد به قانون اساسي فعلي، التزام داشته باشد. والا نمي‌تواند گام از گام بردارد. عدم خشونت و توسل به روش‌هاي مسالمت آميز، بدون ترديد بايد به عنوان ملاک عضويت در اين جنبش قرار گيرد. اما التزام عملي به قانون اساسي هرگز ما را به دموکراسي و حقوق بشر نمي‌رساند. "

"من اگر ايستادم به قصد آن بود که نشان دهم مي‌توان در مقابل ظلمت وقساوت ايستاد. نامه‌ها و جزوه‌هايي که نوشتم، از جوهر جانم تغذيه مي‌کرد. براي دهها صفحه نوشته، ٢٥ کيلوگرم از گوشت و خونم مايه گذاردم. مي‌خواستم نشان دهم درشب ظلمت مي‌توان نور اميد برافشاند."

بنابراين پرواضح است که هدف گنجي از اين اعتصاب غذا چيزي نيست جز اينکه او مي خواهد با اين کار اين پيام را به همه آزادي خواهان منتقل کند که اشکال کار از کجاست! چرا که برخي اين مسئله را درک نمي کنند! حتا دوستان او کساني مثل حجاريان و دکتر سروش هم به اين مسئله توجه ندارند. چراکه بعقيده او اينها محافظه کارانه با مسائل برخورد مي کنند.

من گاهي که در مورد برخي از انسانهاي برجسته تاريخ مثل حضرت عيسا  يا امام حسين و يا منصور حلاج (که کارشان به شهادت کشيده شده) نگاه مي کنم مي بينم آنها در بدترين و ظالمترين دوره هاي تاريخي و ناسالمترين محيط اجتماعي از نظر درک معرفت و عدالت بوجود آمده اند. دوراني که اگر جنيدي و شبلي هم در آن باشند پيوند با حکومت ظالم دارند که با خواسته او يا حکم به قتل آن آزادگان داده اند و يا در قتلشان بنوعي حتا با پرتاب يک کلوخي شرکت داشته اند. (مثل همين سخنان ناجوانمردانه آقاي خاتمي که اخيرا بهنگام  بيرون آمدن از کاخ رياست جمهوري در پاسخ يکي از خبرنگاران در حق اکبر گنجي بيان کرد).

براستي که اگر آقاي منتظري و سروش در اين لحظات حساس سرنوشت ساز به کمک او و ديگر آزادي خواهان ايران نشتابند و عليه حکومت و بپاخيزي ملت حکم و فتوايي در حد مختصر عدم همکاري مردم با دولت (نافرماني مدني) و ريختن آنها به خيابانها صادر نکنند، آنگاه جا دارد که به حال اين ملت و کشور گريست. آقاي منتظري بايد بداند که مسئوليت او بعنوان يک رهبر مذهبي (که ادعايش را دارد و عنوانش را به يدک مي کشد) فقط به نصيحت و توصيه ختم نمي شود. او  و امثال او اگر سکوت کنند آنگاه مشخص است که آنها تعمدا قصد به بن بست کشاندن اسلام را دارند. آنها بايد بدانند که اگر چنين کنند مردم نهايتا همه خرابي ها را به حساب آنها خواهند گذاشت و در اين نابساماني اسلام و آنها را عامل خواهند دانست.

به عنوان يک انسان معتقد و مسلمان از اين وضع موجود به خدا شکايت مي کنم و در عين حال شکرگزارم که به پهلواني همچون اکبر گنجي چنان ايمان و نيرويي اعطاء کرده که او بتواند دست به يک چنين اقدام مهمي بزند. خداوند پشت و پناهش باشد. آرزو مي کنم که همه آزادي خواهان ايراني (وجهان) او را درک کنند و بدانند که او براي چه خودش را فدا مي کند. براي او دعا مي کنم و معتقدم که او  پيشاپيش به زندگان جاويد پيوسته است.

برعکس بسياري ديگر که نمرده مي بايد بر آنها نماز ميت خواند.

اي آنهايي که هرجا مي نشينيد مي گوييد:

خُنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

دو صد گفته چو نيم کردار نيست.

اگر مسئولين تکان نخورند و بيدار نشوند و گنجي بميرد مطمئنا وضع ايران و ايراني بدتر خواهد شد.

اگر گنجي را ما امروز (گنجي که براي اثبات صداقت گفتارش جانش را در طبق اخلاص قرار داده) درک نکنيم فردا با از دست رفتن جان ميليون ها نفر ايراني و نامعلومي اوضاع استقلال کشور مطمئنا او را درک خواهيم کرد. اما چه فايده!

به اين سخن من اگر ايمان نداريد! برويد تاريخ را بخوانيد و ببينيد که بعد از مرگ عيسا و حسين و حلاج و ..... چه بر سر آن ملتها آمد!

اگر اين نکته را از تاريخ دريافتيد آنگاه خواهيد دانست که چراست که مي بايد همه تلاش بکنند گنجي زنده بماند.

چهارم آگست 2005