يکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ - ۷ اوت ۲۰۰۵

دکتر کاظم رنجبر

امروز هم به راه خطا مي رويد..

  • «عزيزان هم وطن، آقايان سحابي ،سروش ،کديور، حجاريان ، علوي تبار ، همين امروز هم راه به خطا ميرويد، وملت را با خودبه راه خطا ميکشيد.».
  • نامهً سرگشاده ، در جواب به نامهً آقايان :مهدس عزت الله سحابي ، دکتر عبدالکريم سروش ، دکتر محسن کديور ، سعيد حجاريان ، علي رضا علوي تبار ، به آقاي اکبر گنچي:حطاي ما و تو اين بود که عدل علوي و عشق مولوي را در فقه فرسو دهً صفوي طلب کرديم .

  

 

 

باعرض سلام و ادب ،

شما آقايان عزيز هموطن در 21 تير ماه 1384 ، در نامه اي خطاب به آقاي اکبر گنجي ، که در ا عتصاب طولاني غذا در حالت بين مرگ و زندگي بسر ميبرد ، و هنوز هم اين اعتصاب ادامه دارد،نوشته ايد : خطاي ما و تو اين بود که عدل علوي و عشق مولوي را از فقه فرسوده صفوي طلب کرديم. آقايان همين جملهً شما ، نشان ميدهد ، که متا سفانه ، الان هم اشتباه ميکنيد ، و همراه اين اشتباه خود مليونها ايراني را به اشتباه ميکشيد . اداره عاقلانهً يک کشور ،و يک ملت 70 مليوني ، در شروع هزاره سوم ، چه ربطي به باورهاي اسطوره اي  شيعيان  به عدل علي و عشق مولانا دارد ، که تازه اعتراف بکنيد ، که فروشنده کلاه سر ما گذاشت  ، و به ما کا لاي تقلبي ،فروخت ؟! اين رساله را درست در جواب به نامه شما ، خصوصآ براي آ گاهي هم وطنان ام ، که يکي از دوران بسيار سياه تاريخ حيات خود را زير حاکميت «جمهوري اسلامي ولايت مطلقه فقيه»  ميگذرانند مينويسم .

بلاخره بعد از 27 سال حاکميت ولايت مطلقه  فقيه ، براي اولين بار بخشي از معماران اين بناي جهل و استبداد ، که شخصيتهاي معروف سياسي و «روشنفکري » معروف به « روشنفکران ديني !»هستند ، با چند خط ، بسيار آرام و يواشکي ، پاورچين ، پاورچين ، به خطاي خود اعتراف ميکنند.. بايد اين اعتراف را در درجه اول ، ناشي از شهامت و صداقت اين عزيزان دانست ،و آنرا به فال نيک گرفت.27 سال در مقياس عمر انسان ، زماني است بس طولاني ، امٌا در مقياس تاريخ ، يک لحظه بيش نيست.منتها  نگراني همهً ايرانيان آزاده و وطن دوست ، از اين راه خطاي شما ،در گذشته ، و همفکران شما در زمان حال، که حکومت را بطور انحصار در دست دارند، اينست که ادامه ً آن وحدت ملي و تماميت ارضي ايران را بيش از پيش تهديد ميکند. عزيزان هموطن ، در  اين نوشتار  از شما خواهش ميکنم ، البته با ارئه دليل و منطق ؛ اينقدر در آسمانها و ما وراً الطبيعه ، دنبال  حٌل مسائل انسانيو زميني نگرديد ، بياييد ،و بياييم دست در دست هم بدهيم ، مسائل اجتماعي و زميني جامعه مان را از طريق عقل و منطق و تجربيات علمي ، بمانند ملتهاي پيشرفته جهان حل بکنيم . با ور بکنيد ، آسمانها ، خالي از خدا يان هستند. اگر به خدا اعتقاد داريد ، که امري  است شخصي ،و کاملأ شايسته احترام ، اين خدا ، در قلب مئو منين واقعي  جاي دارد و بس.

آقايان هموطن عزيز ، شما شخصيت هاي علمي ، فرهنگي و سياسي  شناخته شده  کشور هستيد. من صاحب اين قلم ، فرد ناشناخته اي هستم ، و اين گمنامي خواسته شخصي من است . من نه فعال سياسي هستم و نه اعاي مرشدي را دارم ،و نه دنبال مريد هستم. کار من تحقيق و مطالعه است. لذا ادب حکم ميکند ، که در چند سطر خودم را معرفي بکنم

من يک فرد ا يراني خود تبعيدي هستم ، که از 35 سال بيش ، در  فرانسه مقيم هستم.قبل از مهاجرت به فرانسه ، مدت 11 سا ل با درجه افسري در واحد هاي رزمي ارتش ايران ،  در مرزهاي غربي کشورم خدمت کرده ام.در اين مدت ، مناطق مختلف کشورم ، مردمان فقير و مظلوم ، قرباني جهل و خرافات ، و بيعداتي هاي حاکمان فاسد و مستبد را بچشم ديده ام. لذا من نميتوانستم ، در آن محيط فقر و بدبختي زندگي بکنم.و بعنوان يک فرد ، کاري از دست من براي تغير شرايط زندگي هم ميهنانم ساخته نبود.من نه توده اي  ونه شاه پرست بودم. عشق و علاقه به دانستن ،و آموختن  ، مرا بر آن داشت ، که وطن ام را براي تحصيل ، ترک بکنم . در طول اين 35 سا ل ، از سال اول تا درجه دکترا ، در رشته جامعه شناسي  ،و تخصص در جامعه شناسي سياسي در دانشگاهاي فرانسه تحصيل کرده ام.از سال 1974 تا کنون يعني در طول 31 سال  ، هرگز در هيچ يک از جلسات فرهنگي ، و سياسي  ايرانيان شرکت نميکنم . بعد از اين هم شرکت نخواهم کرد  فقط  در سال 2004  بار هر بار 2 ساعت در يکي از جلسات فرهنگي و سياسي ايرانيان شرکت کردم ، ولي براي من اين جلسات چندان جالب نبودند، لذا ترجيح ميدهم که  به همان مطالعات در انزوا و گوشه گيري خود ادامه بدهم.

نتايج مطالعات و پزوهشهاي من ، آثاري به زبانهاي فرانسه و فارسي هستند، که بيش از 85 درصد آن تا کنون چاپ و منتشر نشده اند. اين سياست و روش  نيز بخشي از خواسته هاي  ً خود من است . خوشبختانه در ايران و خارج از ايران آثار  فرهنگي و سياسي و تحليلي و پژوهشي ، اغلب با ارزش چاپ ميشوند ، که اين آ ثار، فصل تازه اي در تاريخ فرهنگ سياسي ملت باز ميکنند.در دورهً دکترا استادي داشتم ، با وجود اينکه فرانسوي بود ، در دانشگاه  شيکا گو ، معروفتر از دانشگاه  هاي فرانسه بود. ايشان به ما درس دموکراسي هاي غربي ،و تفاوتهاي فلسفي ،و ساختاري آن دموکراسي ها را  ميداد.. اين استاد هميشه ميگفت ، سعي  نکنيد ،که مشهور بشويد، سعي بکنيد ،در کارهايتان موفق باشيد.عمر شهرت کوتاه است ، اما موفقيت جاوداني است. و اضافه ميکرد و ميگفت ، اگر نوشته هاي شما ، داراي ارزش علمي باشند، مطمئن باشيد ، که حتمأ کسي پيدا ميشود ، و آنها را چاپ و منتشر بکند.اگر ارزش علمي نداشته باشند ، خوب است که چاپ نشوند ،و باعث شرمندگي بازمندگانتان نشوند.آن استاد حتي دعوت به تلويزيون و را ديو را هم موًد بانه رد ميکرد. ميگفت من هنرپيشه سينما نيستم ، هرکس ميخواهد مرا و انديشه هاي مرا بشناسد ، کافي است که به آ ثار من رجوع بکند. آن زنده ياد ، 10 سال پيش از اين دنيا رفت ، امآ هنوز آ ثار چاپ نشده اش به مرور چاپ و منتشر ميشوند. ا لبته جسارت نشود ، من خود را با آن استاد مقايسه نميکنم .مقايسه من با آن استاد ، بمانند مقايسه يک تپه خاکي با کوه اورست است ، که معني ندارد.

در دنياي علم و دانش مثلهاي متعددي داريم که ارزش کارهاي علمي شخص را بعد از مرگ اش شناختند.آ ثار فيلسوف معروف هلند ، باروخ اسپينوزا را يک قرن بعد از مرگش ، با نام واقعي او چاپ و منتشر کردند،و امروز در اغلب دانشگاه هاي معتبر دنيا آ ثار فلسفي اين مرد فر هيخته تدريس ميشود.مثا ل زنده در وطن خودمان ديوان خواجه حافظ شيرازي است ، که بعد از قران مجيد ، اين کتاب به سهولت در تمام خانه هاي ايرانيان اهل مطالعه پيدا ميشود. آ يا حافظ ميدانست که اين چنين در قلب هر ايراني جاي خواهد گرفت ؟ آيا حافظ ميدانست که انديشه هايش الها م بخش يکي از معروفترين شا عر مکتب رومانتيسم آ لمان يوهان ولفگانگ گوته خواهد شد ؟شهرت حافظ بخاطر منم منم گوئي هايش نيست ، بلکه زيبائي کلام و قدرت انديشه هاي يک انسان آزاده است ، که در بيان آن پرده سا لوس و تزوير دين فروشان را ميدرد ، و لو انکه اين جسارت و شجاعت خوش آيند فقها و دستگاه خرافات پرور نبود .

آقايان محترم عبد الکريم سروش ، عزت ا لله سحابي ، محسن کديور ، سعيد حجاريان ، علي رضا علوي تبار ،شما در جامعه ايرانبا عنوان «روشنفکران ديني » معروف و مشهور هستيد ، و هر کدام در روي کار آمدن قدرت مطلقه  فقيه ،و تبديل آيت الله خميني به « امام امت ، زعيم عا ليقدر» به نسبتي سهيم هستيد،و خوشبختانه امروز به آن تکامل و رشد آ گاهي رسيده ايد ،که به آ قاي اکبر  گنجي ، دوست و هم رزم سياسي و  نظامي تان ميفرمائيد :  خطاي ما  ، و تو اين بود که عدل علي و عشق مولوي را در فقه فرسوده، صفوي طلب ميکرديم ....عزيزان من  ا مروز هم راه به خطا ميرويد، ويک عده از ملت را باخود به راه خطا ميکشيد.

انديشه ها و باورهاي فکري ، ذهني ، عقيدتي و سياسي  نسل شما و  من ، در جامعه ايران بعد از جنگ جهاني دوم، شکل گرفته است .در ا يران بعد از جنگ ، نيروهاي سياسي ، فرهنگي ، و ايده ئولوژيک را ميتوان بطور خلاصه به چهار طيف تقسيم کرد .

1-نيروهاي سياسي وابسته به در بار پهلوي شامل شاه ، روحانيون درباري  ، زمين داران بزرگ ،و خوانين، به پشتيباني قدرت استعماري انگليس ، و امريکا.

2-حزب سازمان يافته به روش بلشويک ها ، سانتراليسم دموکراتيک ، يعني  استالينيزم، وابسته به تزارهاي سرخ، که حد اقل برنامه  شان در ايران ،  براي ايراني ، تبديل اين کشور به يکي از اقمار شوروي سابق بود.

3-مليون ، به رهبري ، زنده ياد دکتر محمد مصدق، که هدفش حفظ استقلال ، تماميت ارضي  ،و استقرار قانون، و عدالت اجتماعي  در جامعه ايران بود . اما اين جنبش ، يعني مليون مثل پاشنه ً اشيل ، يک نقطه بسيار ضعيف داشتند ، که  تا امروز بخاطر اين نقطه ضعف ، همه ً ما قيمت بسيار گراني پرداخته ايم ،و هنوز هم ميپردازيم .اين نقطه ضعيف ، بيسوادي اکثريت ملت ، فقر فرهنگي ، خصوصأ فقر فرهنگ سياسي ، بخاطر قرنها حا کميت استبداد سلطنتي و ديني ، در سرتاسر کشور است.

4 –سازمان  فرهنگي و سياسي ، حوزه هاي ديني، که بصورت يک شبکه فرا گير، از شهرهاي بزرگ تا روستا هاي کوچک و دور مانده، تو سط روحانيون ، بظاهر نامرئي ادره ميشد. اين شبکه ، بنام دين و شريعت  و اجراي ا حکام آن ، در زندگي ا جتماعي ،و حتي حصوصي ،  ، در بطن خا نوادها  و مغزهاي ايراني ، چه تحصيل کرده و چه عامي قرنها نفوذ داشتو هنوز هم  نفوذ دارد..

قشر تحصيل کردهً ايراني، به تناسب پايگاه اجتماعي ، شعور و آگاهي سياسي و فرهنگي ، و صداقت و وجدان روشنفکري ، به طرف اين چهار نيروي سياسي ، ديني ،کشيده ميشد. البته در طول فعايتهاي سياسي ، شکستها ، آ گاهي ها ، تحولات فکري نيز مشاهده ميشد. بريدن از حزب توده ، ايجاد نيروي سوم به رهبري خليل ملکي ، رفتن به طرف دستگاه حکومتي ، تبديل شدن به گروه انديشمندان محمد رضا شاه ، گرايش به عرفان ، در جستجوي عشق مولوي ، متاثر بودن از « انقلاب فرهنگي » مائو تسه دون ،و نسخه نويسي از آن در جستجوي هويت ملي در چها ر چوب ، دنياي جهان سومي، سخن راني هاي به مايه و بي سرو ته مرحوم احمد فرديد (احمد ميهني يزدي ) ، غرب ستيزي مرحوم جلال آل احمد ،و  تئوريسين معروف ، و سخنور پر قدرت ، مرحوم « دکتر » علي شريعتي،شخصيتهائي هستند ، که در سالهاي قبل از انقلاب، در شکل گيري باورهاي سياسي نسل جوان آنروز، نقش اساسي داشتند. پايه هاي فکري و عقيدتي شما هم ، از انديشه هاي اين سه شخصيت معروف ، مايه گرفته است.

آنچه که مربوط به شخصيت و انديشه هاي سياسي فرديد است ، شما و خوانندگان را به يک رساله تحليلي  بسيا ر با ارزش آقاي داريوش آشوري در سايت www.nilgoon.org   راهنمائي ميکنم ، که  رساله با اين عنوان :اسطوره ي فلسفه در ميان ما بازديدي از احمد فرديد و نظريه ي غرب زدگي. ارائه ميشود. نويسنده در اين رسا له 57 صفحه  اي ، سه نکته مهم قابل توجه در جامعه ايراني را با تمام قدرت يک روشنفکر مايه دار و آزاده نشان ميدهد .اين سه نکته مهم. فقر فرهنگي جامعه . عمق نفوذ خرافات  بجاي  دين به مفهوم اخلاقيات ، تقوي و فضيلت، و بلاخره ، شارلاتانيزم خود محور بيني  يکعده « روشنفکر! » ، که با سوء استفاده از نا آگاهي جامعه ، کا لاي بنجل خود را ، بنام انديشه هاي فلسفي ، در جامعه بفروش ميرسانند. من صاحب اين قلم ، خواندن اين رساله را به تمام ايرانيان ، خصوصأ روشنفکران و اصحا ب قلم توسعه ميکنم.

در رابطه با اين جريانات فکري ،در هفته نامه « ايرانيان » چاپ واشنگتن  در شماره 221، جمعه 30 ارديبهشت 1384 ،مقاله اي نيز از آقاي  اسماعيل نوري ، که خود نيز يکي از شاهدان عيني ، ظهور پديده  «روشنفکرديني » و از مريدان مرحوم جلال آل احمد بود،با عنوان :تهاجم فرهنگي :واقعيت  يا ضرورت؟ بخشي از اين جريانات و تحولات فکري درون نسل جوان دانشجوئي سالهاي 1340-1350 را نشان ميدهد.

آنچه که مربوط به انديشه هاي جلال آل احمد است ، تا کنون  ، در باره اين انحراف فکري و بي مايگي انديشه هاي او که در کتاب معروف اش ،« خدمت و خيانت روشنفکران  »کاملأروشن و معلوم است ،مقا لات متعددي نوشته شده است.من در اينجا فقط به يک نکته اشاره ميکنم ، که در انتقاد به نوشته هاي جلال آل احمد  نديده ام . 

اولين سئوال و حتي سئوال پايه اي از جلال آل احمد و طرفداران اش اينست ، که آيا جلال آل احمد غرب را ميشناخت ،تا بتواند در باره غرب زدگي تئوري بدهد؟يک پزشک ، اگر بخواهد مثلأ يک بيمار مسلول را معالجه بکند ، بايد قبلأ  عامل بيماري يعني  باسيل کخ را بشناسد. بعد از شناختن باسيل کخ، نحوهً عمل کرد اين ميکرب را بايد مطالعه بکند، ودر رابطه با  بيمار نيز، بايد قدرت تشخيص علائم بيماري را داشته باشد. وبعد ازگذشت از  ا ين مراحل، بلا خره داروي لازم و موثر ،و دستورات غذائي و بهداشتي را به بيمار تجويز بکند .  روش شناخت علمي ، به نفس خود يک علم است .متا سفانه اغلب مشاهده ميشود ، که در بين روشنفکران کشور هاي عقب مانده ، شعار  و هيجانات را بجاي علم و انديشه بکار ميبرند.جلال آل احمد غرب را به معني علمي آن نمي شناخت ، او فقط شعار ميداد.

مهاتما گاندي ، رهبر مبارزات استقلال طلبانه هند، و همچنين ، نلسون ماندلا رهبر مبارزات عليه نظام نژاد پرستي آفريقاي جنوبي، هردو در اهداف خود موفق شدند، هردو سالها زنداني شدند زجرکشيدند و تحقير شدند. ود ر عين حال در بهترين دانشگاهاي امپراطوري استعمار گر انگلستان تحصيل کردند. آندو غرب را ميشناختند. آندو معني و مفهوم حرمت و کرامت انسان را ،که نتيجه قرنها مبارزات آزاديخواهان غرب ، خصوصأ انگلستان است ، به چشم در سرزمين آن کشور ديده بودند. آن دو در دوران اقامت و تحصيلات خود درک کرده بودند ، که قدرت امپراطوري انگليس در کجا نهفته است . آندو ديده بودند ،که دموکراسي انگلستان ،و حاکميت قانون است ، که سا کنين يک جزيره کوچک با جمعيت محدود را ، بيش از سه قرن ، تبديل به بزرگترين قدرت، اقتصادي ، سياسي ، نظامي و در يائي دنيا کرده بود.مهاتما گاندي و نلسون ماندلا ، مخالف و دشمن غرب نبودند و نيستند. آنها خيلي چيزها از غرب آموخته بودند ،و در اين زمينه مديون غرب بودندو هستند.بالاترين چيزي که اموخته اند ، مبارزه عليه ظلم و بيعدالتي ، همراه با احترام به کرامت و شخصيت انسان . مهاتما گاندي و ماندلا عليه غرب مبارزه نميکردند ، آنها عليه ظلم و بيعدالتي مبارزه ميکردند. درست به همين خاطر نيز نه تنها موفق شدند ، بلکه تا حد امکان ، بخش مهمي از روشنفکران  اروپائي ، از اين مبارزات حق طلبانه اين دو ملت پشتيباني ميکردند.اگر نلسون ماندلا اين شعور سياسي را نداشت ، با تمام تبيعض ها و تحقير ها ئيکه سياهپوستان آفريقاي جنوبي، توسط سفيد پوستان بر آنها تحميل شده بود ، اين احتمال وجود داشت که با بقدرت رسيدن سياهپوستان ، در  آفريقاي جنوبي سفيد پوستان قتل عام شوند. امٌا ديديد ، که چنين نشد .براي اينکه ماندلا و امثال ماندلا ميدانند و اعتقاد دارند ، که همين آفريقاي جنوبي وطن سفيد پوستان هم هست .ماندلا ميدانست که دانش و سرمايه سفيدپوستان آفريقاي جنوبي ، يکي از بزرگترين سرمايه اين ملت و مملکت است. هندوستان امروز به رهبري انديشه هاي مهاتما گاندي در آ سيا توانست پا يه  هاي دموکراسي را در اين کشور عظيم با جمعيتي چندين مليوني ، با زبانهاو فرهنگهاي و اديان مختلف برقرار بکند . اين موفقيتها دست اور شناخت و درک دموکراسي غرب است . اما پاکستان مسلمان ، از اولين روز استقلال خود، دسخوش بحرانهاي سياسي و کودتا هاي متعد نظامي بوده است که تا امروز ادامه دارد . آن چيزيکه مرحوم جلال آل احمد از غرب و فرهنک دموکراسي آن نميشناخت ،  در عوض ،  نسخه هاي زهر و کينه از جها لت را بنام غرب ستيزي  در  بين جوانان پخش ميکرد ، که نتيجه اش همان ولايت مطلقه فقيه است ، که امروز يک ملت هفتاد مليوني در هزاره سوم دست به گريبان دينمداران متحجر و قصي القلب است . اين يک نمومنه از «روشنفکر ديني »  است .

 

با به قدرت رسيدن آقاي خميني چه تسويه هاي خونين راه انداخته شد ، چندين هزار ا يراني از خانه و کاشانه اش آوراره شدند . « انقلاب فرهنگي اسلامي» راه انداختند،و شما آقاي دکتر سروش يکي از مسئو لين  ستاد  انقلاب فرهنگي اسلامي بوديد ،که صدها و صدها بهترين با تجربه ترين استادان را از دانشگاهها بيرون کرديد. و ميخواستيد علم را اسلامي و مکتبي  بکنيد !!!آقاي  دکتر سروش، شمادر نامه تان که تاريخ  23 تير ماه 1384 را تير ما ه را دارد  از فقه فرسوده صفوي انتقاد ميکنيد ،( ماخذ www.emrouz.info )عجيب است که  همين شخص شما يک ماه قبل از آن در سايت خود( ماخذ www.drsoroush.com) در مقاله اي به قلم خودتان  با انتقاد از حکمت يونانيان ، با تکيه بر شعر معروف شيخ بهايي مبلغ و مفسر خرافات ،و هم عصر صفويه : ، چند چند از حکمت يونانيان – حکمت ايمانيان را هم بخوان . دل منور کن به انوار جلي – چند باشي کاسه ليس بو علي . بازهم مشغول تبليغ خرافات و جهل در بين ملت هستيد ! از «برکت » همين حکمت  ايمانيان بود ، که در 8مارس 1722 ، تمام قدرت ظاهري صفويه ،  در گناباد اصفهان  ،بدست جون 21 ساله محمو د افغان از هم پاشيد ! آقاي دکتر سروش کي از اين خرافات پروري دست خواهيد کشيد؟

خوشبختانه همو طن گرامي با نام بسيار گويا همنشين بهار Hamneshine bahar@yahoo.com در سايت  ديدگاه www.didgah.net در مقا له اي به تاريخ 23/07/2005با تکيه به گذشته ً آقاي دکتر سروش ، و آشنائي به فقه جواهري  ، کاملأ پرده تزوير  بعضي از اين حضرات «روشنفکران ديني » را که شما  آقاي دکتر سروش يکي از پر چم داران آن هستيد، کنار زده و در آخر مقاله سه صفحه اي خود در پارا گراف 4 – به آ قاي دکتر سروش چنين ميگود : «....» روشنگري هاي آقاي سروش که گاه و بيگاه ، آب در لانه مورچگان ميريزد ، بي تاثير نبوده است . از حق اکبر گنجي هم بايد دفاع کرد و زندگي او مهم است و لي آنهمه زندگي که در دوران رونق  آقاي سروش و دوستانش در اوائل انقلاب از ميان رفت چي؟زندگي نسل رنجديده اي  که به نام عدل علوي و عشق مولوي از اين زندان به آن زندان پاسکاري شان کردند ! و در ابتلاي سال 67 « با فتواي  آفتاب ديروز و کيمياي امروز» بدار کشيدند ...(افتاب ديروز و کيمياي امروز ، لقبي است که آقاي دکتر سروش به « آيت الله » خميني در نوشته هايش داده اند.)

 

«دکتر » شريعتي تئوريسين «روشنفکران ديني ».

کمتر شخصيتي را ميتوان در 40 سا ل گذشته  ايران سراغ داشت ، که به اندازه ، مرحوم « دکتر »علي شريعتي ، توانسته باشد ، اين چنين از جنبه ًفکري و عقيد تي ،  در بين قشر جوان ، خصوصأ قشر دانشجوئي آن سالها ، تاثير گذار باشد. وقتيکه جامعه شناسان ، کلمه Phénomène يا پديده بکار ميبرند، درست در همين زمينه است ، که اين کلمه بکار گرفته ميشود . « دکتر » شريعتي  يک پديده اي در جامعه ا يران آنروزي بود ، که هنوز اين پديده طرفداران بيشماري دارد. من سعي کردم در تاريخ معاصر ، شخصيتي همطراز مرحوم شريعتي پيدا بکنم ، که تا بتوانم ، از طريق آن  شخص،  پديده دکتر شريعتي ، که در اوج قلٌه« روشنفکران مذهبي » جاي گرفته است ،   به جامعه امروز ايران معرفي بکنم. مروحوم « دکتر » علي شريعتي ، احمد فرديد ، يا جلال آل احمد نبود ، او با اسم  خود دو عنوان دانشگاهي را  نيز، حمل ميکرد : آقاي علي شريعتي ، دکتر در جامعه شناسي  از فرانسه .همين عنوان دانشگاهي ، که چقدر حقيقت داشت ، که بعدأ  به حساب و حقيقت  آن خواهيم رسيد؛ در جامعه آنروز ايران به ايشان يک مقام و منزلتي ميداد ، که احدي جرعت نميکرد ، که گفته ها و نوشته هاي او را زير سئوال ببرد . همين حضرات بودند ، که از « آيت الله» خميني که تمام عام و دانش اش چهار جلد احکام فقهي بود ، امام سيزدهم ساختند .

کسانيکه تاريخ انقلاب بلشويکي روسيه را دقيق مطا لعه کرده باشند ، ميدانند ، که در بين رفقا و همرزمان لنين ، که هسته اصلي کميته مرکزي حزب بالشويک را تشکيل ميدادند، ژوزف استالين ، از لحاظ دانش سياسي و فرهنگ ، کم سواد ترين آنها بود . در صورتيکه سايرين بخاطر اقامتهاي طولاني شان در کشورهاي اروپاي غربي خصوصأ آلمان فرانسه ، انگلستان ، اطريش و سويس ، نه تنها به جند زبان خا رجي تسلط داشتند، بعلاوه فرهنگ و ادبيات اين کشور ها را که بمراتب پيشرفته تر از روسيه نيمه صنعتي با نظام فئوداليته عقب مانده بود آشنائي داشتند . .با وجود اين همين استالين مرد خشن و بيسواد کميته مرکزي حزب بلشويک ، بيش از 80 درصد ،  با فرهنگ و ياران با فرهنگ لنين را در دادگاه هاي کذائي معروف به دادگاه مسکو، به اتهام جاسوس امپرياليسم اعدام کرد.اين سخن معروف است ، که ميگويند ، از تروتسکي خواستند ، که خصوصيات و شخصيت استالين را در يک جمله تعريف بکند. تروتسکي چنين جواب داد : در رذالت نابغه ترين فرد جهان  است . منظور اين است که در بدترين  نظامهاي استبدادي و پليسي  است ، که تبادل انديشه و افکار کاملأ مسدود ميشود . هيچکس جرئت و جسارت نميکند ، که در مقابل انديشه هاي خرافي ،و بي پايه و بي مايه زبان بگشايد . چون آنأ با انواع انگها ،و تهمت ها روبرو ميشود .

بزرگترين تئوريسين  و پديده  «روشنفکري » دوران استا لين ، به عبارت ديگر « سوسياليزم واقعي  ، تحت رهبري پدر ملت  ،  و پرولتارياي جهان  تاوريش استالين !!! »  شخصي بنام Andrei Alexandrovitch   (تولد 1896 مرگ 1948 )معروف به JDANOV بود . ژدانف از سال 1915 وارد حزب بلشويک شد ، ودر 1927 در زمان  استالين  به کميته مرکزي حزب کمونيست شوروي انتخاب گرديد. ودر محاکمات 1937  مسکو، که منجر به اعدام بخش مهم همرزمان لنين شد نقش اساسي داشت و از تز استالين دفاع ميکرد .ژدانف در سال 1946 به مقام دبير سومي حزب  کمونيست رسيد اين مرد خود راتئوريسين و نظريه پرداز  در زمينه هاي اقتصاد ، سياست ،  فلسفه ، جامعه شناسي ، ادبيات ، هنر ، موسيقي ،در جامعه استبداد زده روسيه جا ميزد . البته بدون آنکه در هيچ يک از اين رشته ها تخصص و تحصيلاتي داشته باشد. در اين تئوري سازي ها ژدانف تا آنجا پيشرفت که حتي در علم ژنتيک  نيز تئوري از خود گذاشته است ، که سا لها مايه تمسخر ژنتيسين هاي معروف جهان قرار گرفته بود . تاوريش ژدانف ، با نبوغ «علمي » اش ! اين تئوري را بيرون داده بود ، که در نوع بشر ، ژن هاي بورژوازي و ژن هاي پرولتاريائي وجود دارد ! از آنجائيکه  ژدانف به دستگاه حکومتيتعلق داشت ، کسي جرئت نميکرد ، که جلو اين شبه تئوري هاي اين «دانشمند   ا ستالينيست  » را بگيرد.

  شخصيت و زندگي روشنفکري، و آثار « دکتر » علي شريعتي ، نيز بمانند ، تئوري ها ي ژدانف ، يک پد يده  اجتما عي جامه ايران است. من راقم اين سطور بعنوان يک جامعه شناس ، اغلب آثار « دکتر » علي شريعتي را مطالعه کرده ام ، که هيچ کدام از اين نوشته ها ارزش علمي  و دانشگاهي ندارند، براي اينکه اين ادعا ي من جنبه اتهام و بي پايه بودن نداشته باشد ، خوانندگان را به مقاله اي  با  قلم «دکتر» علي شريعتي ارجاع ميدهم  عنوان اين مقاله  که در 10 فروردين 1384 با شماره کد خبر 22866 در سايت باز تاب ( www.baztab.com) چاپ و منتشر شداست چنين است : بي حسين شراب و نماز يکي است . مقاله با اين جملات شروع ميشود :«...» اکنون شهيدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستيم . شهيدان سخنانشان را گفتند ، و ما مخاطبانشان هستيم ، آنها  که گستاخي آن را داشتند ، که وقتي  نميتوانستند، زنده بمانند ، مرگ را انتخاب کنند، رفتند و ما  بي شرمان مانديم ، صدها سال است ، که مانده ايم و جا دارد که دنيا بر ما بخندد، که ما ، مظا هر ذلت و زبوني ، بر حسين (ع) و زينب و مظاهر حيات و عزت مي گرييم ، و اين يک ستم ديگر تاريخ است که ما زبونان ، عزادار آن عزيزان هستيم .

اين نثر بسيار زيبا ، نزديک به شعر ، نوشته شده است ، فاقد کوچکترين تحليل جامعه شناختي ، از واقعه کربلا ست. در واقع يک نوع روضه خواني است ، که از زبان يک روضه خوان فوکول کراواتي خارج ميشود.در جامعه ايران که اکثريت ، ملت پيرو مذهب شيعه هستند،  احترام به خاندان حضرت محمد (ص) ، خصوصأ  ، شهادت حضرت حسين (ع)جاي خود را دارد. حتي زنده ياد خسرو گلسرخي ، که خود يک مارکسيست بود، در بيدادگاه، محمد رضا شاه ، از وا قعه عاشورا و ا حترام به ا مام حسين ، با تمام خلوص نيت و خضوع ياد ميکند. مسئله اينجا  ، مسئله  ا حترام  به باور هاي ديني و مذهبي « دکتر » شريعتي نيست . باورهاي ديني و مذهبي او بمانند باور هاي ديني و مذهبي ملياردها انسان روي زمين محترم است . اينجا سخن از جايگاه  يک روشنفکر و يک جامعه شناس در جامعه است ، که هرکدام از جملات و کلمات اش ، يک بار ، فرهنگي و سياسي دارد . خود همين عنوان مقاله ، و گذاشتن کلمه نماز ، در کنار کلمه شراب ،  آيا برحسب تصادف و ، براي زيبائي جمله بکار برده شده است ؟ مسلمأ نه .اين عنوان مقاله بار سياسي دارد . اگر « دکتر » شريعتي جامعه شناس واقعي بود ، هرگز اين عنوان را بکار نميگرفت .  بيش از يک مليارد مسلمان در جهان زندگي ميکنند ، که نزديک به 900 مليو ن آنها ، ضمن احترام به خاندان پيامبر ،  اهل تسنن هستند، و واقعه کر بلا را از ديد باور هاي شيعه تحليل نميکنند. همين 900 مليون مسلمان اهل سنت  ، در زوز نماز ميخوانند و عبادت به خدا و پيامبر اسلام را بجاي مياورند ، چگونه يک فرد  به اصطلاح روشنفکر ديني ، جامعه شناس بخود اجازه ميده ، که نماز مليونها مسلمان را با شراب برابر بداند ،و آ نرا اين چنين تبليغ بکند ؟اگر « دکتر » شريعتي ، و پيروان آن از فقه فرسوده ً صفوي  متابعت نميکنند ، پس چکار ميکنند ؟ وانگهي يک روشنفکر ، يک دانشگاهي  تاريخ را از منظر علمي تحليل و بررسي ميکند ، نه از منظر باور هاي ديني و ايماني . مورخين بسيار ، معتبري در دنيا هستند، که تخصصشان مطالعه اديان از منظر تاريخ است . بخشي از اين مورخين ، شخصيتهاي بسيار مئو من و پاي بند به اصول دين و مذهب خود هستند . اما  علنأ اعتراف ميکنند، که ما در کار بررسي و تحليل تاريخ اديان در هنگام کار  ، باور هاي ديني مان را د خا لت نميدهيم ، که کار تحقيق و پژوهشي ما ، از جنبه علمي خارج نشود .در صورتيکه زنده ياد « دکتر » علي شريعتي ، اين اصل را رعايت نکرد ه است .

آيا «دکتر » علي شريعتي ، واقعآ دکتر در جامعه شناسي بود ؟

همانطو ريکه در با لا اشاره کردم ، رشته تحصيلي من ، جامعه شناسي و تخصص ام جامعه شناسي سياسي است. اگر حمل بر خود خواهي نکنم ، بخاطر رشته تحصيلي ام ، در جايگاهي قرار دارم ، که از طريق مطالعات آثار « دکتر»شريعتي ، به جامعه شناس بودن حقيقي ، يا کذائي او پي ببرم. همچنانکه يک اديب سخنور ، از نوشته ها و آثار  يک فرد را که ادعاي اديب بودن را دارد ، متوجه ميشود ، که صاحب اين نوشته ها ، تا چه حد به ادبيات و هنر کتابت آشنائي داشته است.در علم جامعه شناسي ، يکي از دروس با اهميت و اجباري ،که دانشجويان مجبور به آموختن آن هستند، روش شناسي يا به زبان اروپائي Méthodologie - ، ا ست. روش شناسي مختص جامعه شناسي نيست . تمام علوم روش شناسي مختص خود را دارند .روش شناسي  متکي بر عقل و خرد ، تجربه و دانش ، به ذات خود يک علم است. ما در هيچ تحقيق و پژوهش ، بدون يک روش عقلي و علمي ، به نتيجهً منطقي و قابل قبول عقل نخواهيم رسيد . بعنوان مثال ، « آيت الله » خميني در توضيح المسائل ، چنين مينويسد :تنها اگر قانون قصاص ، ديات ، حدود اسلام ، يکسال عمل شود، تخم بيداگري ، دزدي ها ، بي عفتي ها ي خانمانسوز از کشور برچيده ميشود .(ماًخذ  مقاله اي با عنوان :موعظه ي روشنفکر مذهبي و رمان  به قلم مهدي استعدادي شاد. سه شنبه 28 تير ماه 1384 .سايت ايران امروز ) 27 سال است که در ايران ولايت مطلقه فقيه  قوانين قصاص ، ديات ، حدود اسلام اجراء ميشود و در عين حال جنايات  ،دزدي ،  فساد ، فحشا ، اعتياد ، به عفتي ، بنا به گفته و آمار مسئولين اداري کشورکاملأ بر عکس باور « آ يت الله » زعيم عاليقدر و رهبر مستضعفان جهان !!!، روز بروز بيشتر شده است . معلوم ميشود که « آيت الله » خميني و جانشينان ايشان ، از مديريت جامعه و مملکت آ گاهي علمي و تجربي ندارند ، و متاسفانه ، هنوز که هنوز است با عناد  ، عدم لياقت خود را در اين کار بزرگ ، يعني کشور داري ، اعتراف نميکنند..سياست و مديريت کلان علم است ، ربطي به فقه و شرعيات ندارد .

در تمام نوشته هاي «دکتر » شريعتي ،  که در حقيقت ، يک نوع روضه خواني است ، بمانند ، گفته هاي « آيت لله » خميني ، نشانه اي از  روش شناسي  علمي ، وجود ندارد . لذا براي من بسيار مشکل است که قبول بکنم ، « دکتر » شريعتي  ، واقعأ جامعه شناس و دکتر در جامعه شناسي بوده باشد. به همين خاطر نه تنها در نوشته هايم ، عنوان دکترا ي ايشان را بين  گيومه  ميگذارم ، در ظمن ميخواهم اين مسئله را  براي هميشه براي خود ،پيروان « دکتر » و ملت ايران روشن بکنم.

 در دانشگاه هاي  فرانسه يا هر دانشگاه معتبر دنيا ،  در رشته جامعه شناسي ، تا درجه  ليسانس ، دانشجويان اين رشته مجبوربه خواندن مواد درسي زير و گذراندن امتحان هستند .

1-     جامعه شناسي عمومي 2-مکاتب جامعه شناسي 3-روش شناسي 4-جامعه شناسي شهري 5- جامعه شناسي روستائي 6-جامعه شناسي تعليم و تربيت 7-اقتصاد سياسي8-آمار-9-رياضيات مدرن -10-جمعيت شناسي -11 جامعه شناسي کار 12-جنبشهاي کا رگري ، و بيمه هاي اجتماعي.

 اينها تازه دروسي هستند ، که دانشجويان بعد از گذراندن آنها موفق به در يافت ليسانس در جامعه شناسي ميشود . دوره ً فوق ليسانس ، دوره ً کار آموزي ارشد ،و دوره دکترا ، خود درسهائي دارد ، که حد اقل 4 سال و بعظأ تا 5 يا شش سال بسته به استعداد و امکانات زماني ، براي دانشجويان خارجي بسته به تسلط به زبان فرانسه علمي طول ميکشد . يک دانشجوي پزشکي  ، وقتيکه ميخواهد دوره تخصص اش را بگذراند ، مسلمأ فبلأ بايد دوره کامل پزشکي عمومي را گذرانده باشد . من از تمام کساني که از نزديک و يا دور «دکتر » شريعتي را ميشناختند، حتي امروز  ، انديشه ها ، آثارو نوشته هاي  او را بعنوان مرجع فکري تائيدي خود ميدانند  2 سئوال دارم .

1-« دکتر » شريعتي  قبل از دريافت مدرک دکترا ، در کدام دانشگاه معتبر و شايسته اين نام ، دروس ذکر شده در با لا ، که دروس پايه اي جامعه شناسي را تشکيل ميدهند ، را گذرانده است ؟

2-«دکتر » شريعتي دکتراي جامعه شناسي را در چه سالي ، از کدام دانشگاه فرانسه ، زير نظر کدام ا ستاد ، و هيت ژوري ، گذرانده است ، و عنوان تز دکتراي ايشان چيست ،و آيا ارزش علمي و آکادميک دارد يا نه ؟

من راقم اين سطور ، در مقابل اين دو سئوال ، شما  آقايان  دکتر عبد الکريم سروش ، عزت الله سحابي ،  دکترمحسن   کد يور ، سعيد حجاريان ، علي رضا علوي تبار ، و  تمام  روشنفکران ديني ،و ملت ايران را به شهادت ميطلبم ، که   در صورت صحت رشته تحصيلي « دکتر » شريعتي با دروس ذکر شده در بالا ، همراه با مدرک دکتراي معتبر و با ارزش علمي و آکادميک ايشان ، تعهد اخلاقي ميدهم ، که بنام « دکتر علي شريعتي» به دو دختر بچه ايراني ، از خانوادهً فقير ، از سال اول دبستان ، تا دورهً پاياني دبيرستان آنها دو بورس تحسيلي ميدهم ، و هزينه هاي خوراک ، پوشاک ، کتاب هاي آنها را تامين ميکنم .. و از خانواده و دوستان  ايشان  علنأ معذرت ميخواهم ،که من ارزش علمي اين عزيز از دست رفته را نميدانستم .

اما اگر ثابت شود ، که«دکتر » شريعتي دروس پايه اي ليسانس در جامعه شناسي را نخوانده است ، و دکتراي ايشان يک دکتراي فاقد ارزش علمي خصو صآ در جامعه شناسي است ، ، از شما عزيزان خواهش دارم که با اعتراف خودتان  ، ملت ايران را از اين راه خطائي که سالهاي سا ل است اين  نوع دکتر ها و« روشنفکران » کشانده اند ، و از « آيت الله » خميني  امام سيزدهم ساختند ، آگاه سازيد.در ضمن ياد آور ميشوم ،دليل اينکه چرا من اين دو بورس تحصيلي را به دو دختر بچه خانواده فقر ايراني ميدهم ، اينست ، که متاسفانه از روزيکه در ايران ، اسلام ناب محمدي حاکم شده است ، رواج تعدد زوجات، چه عقد دايم ، چه موقت ،  متاسفانه دختر بچه هاي خانواده هاي فقير ايراني ، وسيله شهوتراني ، پيرمردان رذل و پست  قرار گرفته اند ، که اين عمل در ذات خود از لحاظ اخلاقي و اجتماعي  جنايت است .چه بسا تحصيل اين دختر بچه ها ، در آينده آنها را از دست اين ديو صفتان شهوت پرست نجات بدهد.

 

معماي «روشنفکري ديني » در ايران امروز.

روشنفکري ، يک تکامل آگاهي ، وجداني و فرهنگي است .آ گاهي انسان از قوانين حا کم در طبيعت ، در جامعه ، بکمک عقل ، منطق ، انديشه آزاد ، تسلط بر علوم ، تجربه علمي ناشي ميشود . روشنفکري صنف و حرفه نيست  . به صرف اينکه کسي تحصيلات دانشگاهي ، و يا حوزوي دارد ، و يا اينکه لباس مدل اروپائي ميپوشد ، کروات ميزند ، و يا عمامه به سر ، لباده و قبا به تن ميکند ، روشنفکر محسوب نميشود . همچنان نيز ما نميتوانيم ، فردي را که تحصيلات ممتاز دانشگاهي دارد ، و يا فرد ديگري را که سالها ي سال تحصيلات فقهي ، الهيات کلامي و فلسفي دارد روشنفکر بحساب بياوريم . بعنوان مثال ، در ايالات متحده ً امريکا ، جراٌحان چشم پزشک  بسيار بسيار حاذق ، و با تجربه وجود دارند ، که چشمان کوکان خياباني  کشور هاي فقير امريکاي لاتين را که توسط باند جنايت کاران ، در آورده ميشوند، و به کلنيک هاي اين جراحان ميفروشند، همين پروفسور هاي چشم پزشک ، اين چشمان کودکان فقير  ، به پيرمردان مليارد امريکائي  که  به نابينائي  و پير چشمي دچار شده اند ،در مقابل دست مزد گران پيوند ميزنند .در صورتيکه همين پرفسور ها هم تحصيلات بسيار با ارزش دانشگاهي دارند ،و هم ميدانند ،که آن چشمها ، چشمان کودکان فقير و مظلوم آمريکاي لاتين است .و يا در جهان شريعتمداران نيز صاحب آثار گرانقدر فقهي  ، « علمان دين » بودند ، و هستند ، که بخاطر شهوت قدرت و ثروت ، باعث جنگهاي خونين مذهبي ، و قتل  هاي متعددي شده اند.

سه اصل جوهري ، شخصيت روشنفکر را ، از ساير افراد جامعه مشخص ميکند .

1-روشنفکر ، بکمک قدرت عقل آزاد و شعور ، رها از پيش داوري هاي ديني ، مذهبي ، قومي نژادي ، جنسي ، وابستگي حزبي ، ، همراه با دانش و تجربه  هاي علمي و منطق در جستجوي شناخت حقيقت است .

2- روشنفکر ، بدون وابستگي قومي ، نژادي ، ديني ، فرهنگي و  جنسيت ،مدافع عدالت و حقوق و کرامت انسانها است .3- روشنفکر ، منافع عموم و جامعه را ، بر منافع شخصي ، بر تر ميداند. و ميداند که منافع شخصي و امنيت فردي ، فقط در جامعه ايکه ، آزادي انديشه و بيان ، عدالت ، و برابري در مقابل قانون ، حکم فرما باشد ، شخصيت انسان همراه با فضيلت و کرامت رشد ميکند.

در جوامع سنتي و عقب مانده از علوم و دانشهاي جديد ، چون ايران ، کتابت و قضاوت ، ديوانسالاري کشور ، قرنها در دست روحانيون بود . اين قشر را در جامعه علما ، قضات ، ديوانسالاران و کا تبان  کشور ميناميدند .قرنها اولادان اين علما نسل اندر نسل ، بصورت ارثي به اين شغل و مقام ميرسيدند. با تو سعه  و رشد علوم جديد ، ، بخشي از فرزندان روحانيون و علماي ديني ، براي تحصيل به رشته هاي علوم جديد روي آوردند . حتي بخشي از آنها مبتکر و عامل خدمات ارزنده ، براي ملت و مملکت شدند ،و نام نيکي از خود بيادگار گذاشتند. اما بخش ديگر ،  ، در همان لباس روحانيت با انديشه ها و برداشت هاي  قرون وسطائي از دين باقي ماندند. بخش ديگري از اين روحاني زادگان اگر چه لباس روحانيت را ترک کردند، و حتي به تقليد اروپائيان همراه با کرواتهاي مارک کريستين ديور ،و حتي با تيتر هاي دانشگاهي ، دکتر فلان ،و مهندس فلان ، خود را در جامعه قالب کردند ، امٌا تمام اين دگرگوني ها ، فقط جنبه ظاهري دارند . اگر لايه هاي ظاهري ، اين نسل بينا بين ، اين دکتر مهند سها ي روحاني زادگان را برداريم ، به راحتي مشاهده خوايم کرد که هيچ تحول و تکامل ، بر مبناي و معيارهاي ارزشي ، و سه اصل جوهري روشنفکري ، درآنها مشاهده نميشود . تنها فرق اين « روشنفکران ديني » با پدران روحاني شان در اين است ، که انديشه هاي خرافي پدرانشان را با چند کلمه و جمله  اروپائي ، بمانند زرورق پوشانيده ،و در جامعه ايراني غرق در جهل و خرافات ، و استبداد حاکم ، تقيم ملت ، خصوصأ قشر جوان تشنه آگاهي ميدهند. سازمان مجاهدين خلق ، که در ايده ئولوژي انحرافي و بي پايه  شان، ميخوا ستند، از قران مجيد به کتاب کتاب کاپيتال کارل مارکس برسند، و از حکومت علي (ع) امام اول شيعيان ، به جامعه  بدون طبقاتي کمونيزم  مارکس ، که خود نيز نوعي خيا لپردازي  است ؛ برسند ، نمونه اين خطا هاي فکري و عقيدتي است ، که روشنفکران مذهبي  هنوز که هنوز است ، دچار آن هستند.در همين نامه هم آقايان سروش سحابي ، کديور حجاريان ، و علوي تبار علنأ به خطاي خود اعتراف ميکنند ، امٌا هنوز هم دنبال عدل علوي و عشق مولوي هستند .

در قانون اصل تنوع انواع و تنازع بقا ، که داروين مبتکر آن است ، در مطالعات فسيلها ( سنگواره ها )، بازمانده از دوران دوم زمين شناسي ، در گذر و تکامل خزندگان ، به پرندگان ، ما به فسيلي بر خورد ميکنيم ، که نام علمي آن آرکو پتريکس (Archopétrix) است . اين فسيل حيواني است ، به حثه يک مرغ خانگي ، با اين مشخصات ، که مثل خزندگان داراي آرواره ، دندان و دم است ، و مثل پرندگان منقار و بال دارد .اما نه قادر به پريدن و نه قادر به خزيدن است .«روشنفکران ديني  » جامعه ايران امروز  ا يران آرکو پتريکس هاي زمان معاصر هستند، ، که در اصل در حال گذر از دوره ً باورهاي خرافي خود ، به قدرت درک و شعور عقلانيت و تجربه و منطق علمي هستند. اين گذر نيز بخشي از قوانين تکامل و دگرگوني جوامع بشري است . انساني که ميتواند سفينه اي را به  فاصله سه مليارد و پانصد مليون کيلومتر از زمين بفرستد ،و اين مسافرت 7 سال طول ميکشد ،و در اين فاصله ، آ ن سفينه را از زمين هدايت ميکند، چنين انساني مثل انسانهاي قرون وسطي باديه نشين ، که با اسب و شتر مسافرت ميکردند، فکر نميکند . در عين حال براي يک روشنفکر، معنويت ، تقوي ، عدالت خواهي ، و احترام به ارزشهاي معنوي  انسان جهان شمول است، تابع زمان و مکان نيست.

دين از منظر جامعه شناسي .

-چرا به شما آقايان سروش ، سحابي ، کديور ،  حجاريان ، علوي تبار، عرض ميکنم ، که امروز هم راه خطا ميرويد ،  شما  مبارزان سياسي ، و تلاش براي استقرار دموکراسي در ايران، دين ،و مذهب شيعه را خمير مايه ايده ئولوژي سياسي خود قرار داده ايد ، ودنبل عدل علي و عشق مولوي ميگرديد .تاريخ نشان ميدهد ، در هيچ کجاي دنيا ، ملتها نه از طريق دين و مذهب ، ونه از طريق بي ديني و لا مذهبي و تبليغ آن ، به آزادي و دموکراسي نرسيده اند .  انگلستان قرن هيفدهم ، اتحاد جماهير شوروي قرن بيستم ، نمونه هائي تاريخي اين دو اصل هستند، و ايران امروز هم جلو چشمان ماست . بعنوان يک جامعه شناس ، چند سطري در باره  اديان از منظر جامعه شناسي خدمتتان عرض  بکنم ، شايد متوجه بشويد ، که اشتباه شما کجا ست. در بالا اشاره کردم ، که براي من سخت مشکل است که يک لحظه باور بکنم ، مرحوم «دکتر » شريعتي ، جامعه شناس بود . اگر ايشان جامعه شناس بود ، هرگز آن آثار ايکه به او نسبت ميدهند نمينوشت . براي من «دکتر » شريعتي  روضه خوان و مداح اهل بيت بود . ا لبته اين صفت را بعنوان توهين تحقير حساب نکنيد . موضوع ، وقتي مسئله دار ميشود ، که فرد بدون داشتن تخصص علمي ،  خود را بر جامعه بيسواد ، و يا کم سواد ، غرق در جهل و خرافات ، ناشي از حا کميت قرنها استبداد شاهي و شيخي ، جامعه شناس قالب ميکند.

جامه شنا سان ايکه ، در جامعه شناسي اديان تخصص دارند، ، اديان را از سه بعد مطا لعه ميکنند.

1-     اديان از منظر فلسفي

2-اديان از منظر آنتروپولوژي (Anthropologie)

3- اديان از منظر تاريخ

در طول تاريخ بشريت، از جوامع ابتدائي تا جوامع پيشرفته ، از قطب شمال تا قطب جنوب ، از شرق تا غرب ، شما جامعه اي پيدا نميکنيد ، که باور هاي ديني و باور به قدرتهاي ماوراء طبيعه (متا فيزيک )در آن جايگاهي نداشته باشد. چرا اين چنين است ؟ آنتروپولوژي اديان به اين مسئله چنين جواب ميدهد  انسان تنها حيواني است ، که بعد از تولد ، هنوز کامل نيست ..ساير حيوانات بعد از تولد ، بخاطر ضعف جسماني ، به تعاون و کمک مادر احتاج دارد ، اين مدت نسبتأ کوتاه است ،  حيوانات دوران  تکامل  خود را در شکم مادر ، يا در درون  تخم خارج از شکم مادر گذرانده است . اما  انسان حيواني است دو بعدي . بعد طبيعي (Naturel) و بعد فرهنگي (Culturel).  انسان به درجهً انساني نميرسد ، مگر آنکه بعد فرهنگي خود را در درون جامعه ايکه زندگي ميکند ، کامل بکند . در همين تکامل بعد فرهنگي است ، که انسان صاحب قدرت درک ، انديشيدن ، قدرت دادن ارزش ، و نقد  ، و نقد پذ يري ميشود.در تکامل همين بعد فرهنگي جوامع بشري است ، که باورهاي ديني ، و ايمان به قدرتهاي ماوراً الطبيعه شکل ميگيرند. به عبارت ديگر ، باورهاي ديني ، ساخته و پرداخته خود انسان هاي صاحب فرهنگ است .  بهمين جهت نيز مشاهده ميکنيم ، که انسانهاي اوليه همان اندازه که بعد فرهنگي شان بخاطر عدم شناخت ، از قوانين طبيعت ،و جامعه محدود و ساده بود ، باور هاي ديني شان نيز ساده و محدود بود .هزاران سال طول کشيد ، که تا  بشريت ، در يک بخش از کره خاکي ، به  باور ،  وحدانيت خدا رسيد . اين واقعيت ها بخشي از تاريخ فرهنگ بشريت ،و آگاهي اوست.  امّا آنچه که تا امروز در انسان باقي مانده است ، و مسلمأ نيز جاودانه خواهد بود ، بعد معنوي انسان صاحب فرهنگ است . اين انسان معنوي و صاحب فرهنگ در جستجوي آن قدرت معنوي است ، که اورا از پستي ها و پلشتي ها دور نگاه دارد و انسان ميخواهد به آن حدازمعنويت  برسد که افلاطون از آن بنام(   la  thôria) ( که هيچ ربطي  با معني با( La théorie)رايج در زبانهاي اروپائي امروز ندارد،  انسان معنوي در آن La  Thôria غرق و ادغا م ميشود).آن معنويات نيز جز در روح خود انسان نيست .امانئول کانت ، از آن در مفهوم فلسفي  کلمه روح متعا ليه (( Esprit Transcendantal بکار ميبرد، که انسان در جستجوي آن است اين روح متعاليه نيز چيزي نيست جز شناخت خويشتن خوش ، و پالايش آن تا  رسدن به آن روح متعاليه ، که بهترين تصوير آنرا در داستان منطق الطير شيخ عطار ، پرواز دسته اي از پرندگان در جتجوي سيمرغ اسطوره اي است ، که در نهايت  به منزلگاه ،و آگاهي باطن فقط سي مرغ ميرسند. دو هزار و پانصد سال پيش ، سقراط در نقد فلسفه اش ، در باره! خدايان يونان ميگويد : من خرد خدايان يونان را نفي نميکنم ، اما من به عنوان انسان اين خرد را نميتوانم درک بکنم . چون که خرد من انساني است . صاحبان قدرت و ثروت ، سقراط را به عنوان توهين به مقدسات مردم ، مثل ايران امروز به دادگاه روحانيت کشيدند. و بودند ، مثل «آيت الله » مصباح يزدي آنزمان ، مرگ سقراط را ميطلبيدند ، که به عزت و عظمت خدايان يونا ن توهين شده است .بعلاوه اين فکر ها و عقيده ه ها ، جامعه را به تباهي ميکشد . اين دادگاه ، دو راه پيش سقراط گذاشت ، يا مرگ ، و يا تبعيد .سقراط مرگ را پذيرفت ، چون براي سقراط ، تبعيد همان مرگ بود او بر اين باور داشت ، که اگر نتواند  آزادانه فکر و انديشه خود را بيان بکند ، زندگي کردن براي او ارزش ندارد .بعد از سقراط ميبنيم ، حتي در بطن جوامع توحيدي ، صاحبان قدرت و ثروت ، بنام دين و مذهب ، قرنها ، جنگهاي خونين مذهبي  راه انداخته اند ، و اين جنگها باعث قتل و بي خانماني مليونها انسان شده است .اگر چه حضرت مسيح ، براي خود دولتي و قدرتي نساخت ، ولي از روزيکه کنستانتين اول ، امپراطور روم باستان در سال 332  ميلادي مسيحيت را قبول کرد ، و اين دين  تبديل  به دين حکومتي شد ، ارتش روم باستان ، به بازوي مسلح مسيحيت تبديل شد ، و اين دين را به دور ترين نکات اروپا با خود برد . بعد ها پاپها بودند ، که خود را نائب حضرت مسيح ، و مبلغ مسيحيت ، به دنيا ي  آن زمان تحميل کردند ،و جنگهاي صليبي راه انداختند . در صورتيکه هدف قدر تهاي اروپائي آن عصر تسلط بر سرزمين مسلمانان ، خصوصأ تسلط به راه استراتژيک اد ويه و ابريشم ، و سرزمين هاي مسلمانان بود . اگر مسيحيان در جنگهاي صليبي شکست نميخوردند، و براي يافتن راه دريائي ادويه هندوستان  و ابريشم چين ، دل به دريا نميزدند، به کشف قاره آمريکا در اواخر قرن پانزدهم ، موفق نمي شدند.در سال 632 ميلادي حضرت محمد (ص)در مدينه فوت کرد ، درست يک قرن بعد در سال 732 ، مسلمانان در پواتيه ، قلب فرانسه بودند ،و در قسمت هاي شرقي ، تا غرب چين ، يعني کاشغر ، پيش رفته بودند . مسلمأ مسلمانان با نقل و نبات ، گل و شيريني ، چنين امپراطوري عظيم را به تسلط خود در نياورده بودند . اين مسئله مختص مسيحيت ،و اسلام نيست .در دوران قدر قدرتي امپراطوري ايران باستان ، پادشاهان دست در دست ، موًبدان ، ريشهً مانويان ،و مزدکيان را در ايران ، بنام دين خشکاندند. همين کار را پيامبران پادشاه قوم بني اسرائيل  ، با دشمنان خود کردند. ما اين واقعيتها را در در تاريخ معاصر خود شاهد هستيم ، وقتيکه کمونيستها  انديشه هاي مارکس را تبديل به ايده ئولوژي  حکومتي خود کردند، اينبار  بي د يني را تبديل به دين خود کردند . در هاي کليساها را بستند، و مانع اجراي مراسم ديني در کشور هاي کمونيستي شدند . قبل از آنها ، در انقلاب کبير فرانسه ، انقلابيون ، اموال کليسا ها را مصادره کردند ، و کليسا ها را تبديل به مدرسه و بيمارستان نمودند.تبليغات ضد ديني ، براي انقلابيون ، دين تازه اي شده بود .اما ملاحظه ميکنيم ، که بعد از فروپاشي نظام هاي کمونيستي ، و فروکشي آتشهاي انقلاب فرانسه ، دوباره ملتهاي فرانسه و روس و ساير کشورهاي کمونيست ، در هاي کليسا ها را باز کردند ،وا مروز هرکس بر مبناي باورهاي  خود ، به عبادت ديني ا ش ادامه ميدهد .درست در همين نکته است ، که روشنفکران ، و آزاديخواهان ايران، بايد توجه بکنند، جنبشهاي آزاديخواهي ، جنبشهاي ضد ديني نيست . بخش اکثريت  ايرانيان قبل از انقلاب هم مسلمان بودند ، امروز هم مسلمان هستند ، و بعد از جمهوري اسلامي هم مسلمان خواند بود . جنبشهاي آزاديخواهي ، قرار دادن دين در جايگاه واقعي  است ، که آن جايگاه ، جدائي دين از حکومت است .

جان لاک (John Locke    1632-1704)فيلسوف معروف انگلستان در فرن هيفدهم ، که خود شاهد قتل و ويراني هاي جنگهاي مذهبي در وطن اش بود ، و شخصأ نيز آدم مئومن و با ايمان بود ، در تمام آثارش ، در باره جايگاه دين در جامعه از تز جدائي دين از حکومت ، دفاع ميکند . لاک ميگويد : دين اجباري انسانها را دروغگو و مزور بار مياورد . و اضافه ميکند ، هيچ قدرتي ، با هيچ نيروئي نميتواند از ايمان قلبي  و صادقانه يک فرد آ گاه شد ، چه بسا شخص بخاطر ترس ، يا دسترسي به ثروت و قدرت   به دروغ  تظاهر به دينداري ميکند . اين عمل خود بزرگترين جفا  به دين است . در ايران ولايت مطلقه فقيه از اين مزوران و درغگويان  ، که در نهايت باور ها ايماني و ديني را  ملت را به تاراج برده اند کم نيستند.دررونامه کيهان يکشنبه  چاپ 25مرداد ماه 1377 نقل قولي از «ايت الله » صدوقي ، با عنوان : در سايه خورشيد کرامت . چنين ميخوانيم : ما مسافرتها ئي با امام کرده ايم ، در مسافرت مشهد، يک اخلاق پدرانه اي نسبت به ما مبذول ميداشتند. وقتي از ارض اقدس بر ميگشتيم ، در بين راه روسها براي بازرسي ، جلوي ماشين ما را گرفتند.در آن زمان قسمتهايي از ايران زير نظر دولتهاي شوروي و امريکا و انگليس بود. همگي پياده شديم و چون امام از اول تکليف ، مراقب نماز شب بودند، و اين عمل صد درصد از ايشان ترک نشده بود ، بعد از پياده شدن خواستند، که نماز شب بخوانند. آن جا وسط بيا بان بود و آبي وجود نداشت. يک وقت نگاه کرديم ، ناگهان آبي جاري شد و ايشان آستين با لا زد و وضو گرفت بعدأ نفهميديم ، که وقتي ايشان نمازش تمام شد ، چرا ديگر آب نبود . کدام مسلمان شيعه مذهب صاحب عقل و شعور و صداقت و وجدان ديني ميتواند، اين حرفها را باور بکند ، وقتيکه مدت 14 قرن در گوشش روز عزاداري عاشوراي حسيني (ع) ميگويند، خود و فرزندان آن حضرت ، که اولادان پيامبر اکرم (ص) بودند ، در کربلا  تشنه لب شهيد شدند ، اما  از(  معجزه !!! ) قدرت غيبي ، آب براي «آ يت لله » خميني براي وضوع جاري شد ؟ روابط «آيت الله » مشکيني ، و يا « آيت الله » مصباح يزدي با امام زمان (ع) خصوصا در مسا ئل  انتخاباتي و سياسي نيز از اين  نوع تحميق ملت ، و حتي ظلم به باور هاي ديني مردم است . جان لاک بي جهت نگفته است ، که دين اجباري انسان را دروغگو و مزوّر ببار مياورد.

نبايد فراموش کرد ، اصلي هست در فلسفه که ميگويد ، هر انديشه فلسفي  اگر حاضر به قبول ديا لکتيک نشود ،( منظور از ديالکتيک در اينجا مجادله و تبادل  فکري  ، و قبول منطق )نشود مسلمأ از بين ميروداگر روحانيون ايران ، واقعأ درد دين دارند، بايد مثل ساير روحانيون اديان مختلف ، واقعيت هاي زمان رادرک بکنند . در طول تاريخ ، ادياني همراه با خدايان خود آمده و بعد از مدتها ، از صحنه روزگار حذف شده اند. خداي مانويت ، خداي مزدکيان ، و خدايان  يونان ، روم ، مصر باستان ، از باورهاي مردم کنار گذاشته شدند.ما امروز فقط در تاريخ از آن اديان و خدايان ياد ميکنيم.

 داويد بن گوريون ، بنيانگذار کشور اسرئيل ، از صيهونيستها و سوسياليستهاي معروف قوم يهود بود . او علنأ اعتراف کرده است ، که به خدا باورندارد  ، اما  به قوم يهود باوردارد، و هميشه تورات مقدس را دم دست خود داشت . منظور داويد بن گوريون اين بود ، که من به باور هاي ديني  قوم يهود احترام ميگذارم ، و اگر قرار باشد ، دولت مستقلي براي قوم يهود بسازيم ، نبايد باورهاي ديني قوم يهود را که بخشي از هويت آنها ست فراموش بکنيم. منتها رهبران سياسي و ديني  قوم يهود به آن حد از آ گاهي و شعور سياسي رسيده بودند ، که همهً يهوديان جهان را ، چه با دين ، و چه بي دين دور يک هدف مشخص جمع کردند . اين آ گاهي سياسي ، قدرت و شعور سياسي اين قوم را نشان ميدهد. يهوديان پراکنده در جهان ، از همديگر نميپرسند، که دين دارد يا ندارد . برعکس دور موجوديت اسرئيل و آينده آن کشور متحد هستند،و هر کدام به فراخور امکانات مادي ، و معنوي خود ، از موجوديت اين کشور دفاع ميکنند . چون ميدانند ، که موجوديت اسرائيل ، مو جوديت آنها نيز است.

در صورتيکه متاسفانه ، بعد از پيروزي انقلاب 1357 ، ملت ايران، که دست آورد  مبارزات تمام نيروهاي دموکراتيک و ضد استبداد و استعمار بود ، از فرداي آن  انحصار طلبي هاي يک بخش از روحانيون سياسي ، اين دست آورد عظيم ملت را به بيراهه کشيدند.روحنيون سياسي تشنهً قدرت ، همراه با «روشنفکران ديني ، و تئوريسين هاي آنها با عنوانهاي  دکتر ، مهندس ،» ملت ايران را به مسلمان ، وغير مسلمان ، و مسلمانان را به شيعه ، و سنٌي ، و شيعيان را به ذوب شده در ولايت ، منجمد مانده خارج از ولايت تقسيم کردند .در تمام اين بيعدالتي ها  و تبيعض ها « روشنفکران ديني »مستقيم و غير مستقيم شرکت داشتند . در همان روزها  ، انقلاب فرزندان خود را نابود کرد. امروز حتي شخصيتهاي مهم سياسي و روحاني علنآ اعتراف ميکنند ، که ما به راه خطا رفتيم.اي کاش گروه هاي فرهيخته  پزوهشگران  در مسا ئل سياسي ، فرهنگي ملت بزرگوار  ايران، صميمانه دست در دست هم ميدادند، علل اين راه خطا را با تمام شجاعت و شهامت اخلاقي ،و وجدان روشنفکري ، براي آ گاهي نسل هاي آينده بيان ميکردند. و از قربانيان اين خطاي عظيم شان صادقانه معذرت ميخواستند . چه بسا اين شعر پر معني و نغز زنده ياد معيني کرمانشاهي ، طيف حرکت فکري و پزوهشي ماراو راه خطائي که تا کنون ، ملت ايران رفته است   در يک بيت نشان و باز گو ميکند .يادش گرامي باد. .

* زنده کش بوده و با مرده پرستي شاديم        اي زمان آينه بگذار که کوريم هنوز *

- پاريس 29ژوئيه 2005 به قلم  کاظم رنجبر دکتر در جامعه شناسي سياسي .اقتباس بطور کامل ، يا به اختصار با قيد نام و نشاني نويسنده و سايت عصر نو ، آزاد است .

Kazem.randjbar@wanadoo.fr