يکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ - ۷ اوت ۲۰۰۵

 

 

زبان ، ايد ئولوژي و هويت ملي

 

 

 هدايت سلطان زاده 28 ژوئيه 2005
(6 مرداد84 13 )

 

 

و تمام جهان را يک زبان و يک لغت بود ، و واقع شد که چون از مشرق کوچ ميکردند ، همواره اي در زمين شينار[1] يافتند ودر آنجا سکني گزيدند.و بيکديگر گفتند ، بياييد خشت ها بسازيم و آنها را خوب بپزيم .و ايشان را آجر بجاي سنگ بود و قير بجاي گچ.و گفتند بيائيد شهري براي خود بنا نهيم ، و برجي را که سرش به آسمان

برسد ، تا نامي براي خويشتن پيدا کنيم.مبادا بر روي زمين پراکنده شويم  .و خداوند نزول نمود تا شهر و برجي را که بني آدم بنا ميکردند ، ملاحظه نمايد.و خداوند گفت که همانا قوم يکيست و جميع ايشان را يک زبان. و اين کار را شروع کرده اند. و الآن هيچ کاري  که قصد آن بکنند از ايشان ممتنع نخواهد شد.اکنون نازل شويم و زبان ايشان را مشوش سازيم تا سخن يکديگر را نفهمند. پس خداوند ايشان را از انجا بر روي  تمام زمين پراکنده ساخت و از بناي شهر باز ماندند.از آن سبب آنجا را بابل ناميدند،زيرا خداوند  لغت تمامي اهل جهان را مشوش

ساخت.و خداوند ايشان را از آنجا برروي تمام زمين پراکنده نمود.

 

کتب مقد س.سفر پيدايش.باب يازدهم.1-10

 

شايد اين روايت کتاب مقدس ، يکي از کهن ترين روايات انساني از   رابطه زبان با تنوع اقوام و مليت هاي

پراکنده جوامع انساني بر روي سياره زمين باشد.

سنت ايزدور سويلي (Saint Isidor de Seville) آخرين پدر مقدس و پدر خوانده کليساي کاتوليک اروپا  در قرون وسطي، مي نويسد که پس از ويراني برج بابل که فرزندان نوح قصد بنا کردن انرا داشتند تا يادگاري از روزگار  يگانگي قوم نوح پس از پراکندگي خود برروي زمين بجا گذاشته باشند ،  اين زبان بود که اقوام و مليت ها را در جهان بوجود اورد و نه مليت ها زبان را.[2]

 

همانگونه که  يک کالا ، در نخستين وهله ،تنها ارزش مصرفي خود را براي ما عيان ميسازد[3] و جهان پيچيده اي را که کالايي معين در درون خود نهان کرده است ، بر مصرف کننده عادي آن ظاهر نمي نمايد ، زبان نيز قبل از هر چيز ، خود را بعنوان يک وسيله ارتباطي براي ما نشان ميدهد، بي آنکه دنياي وسيعتر و جوهر گونه گون آنرا در يابيم.

اگر يک کالا ، فراتر از ارزش مصرفي خود  بصورت يک ماشين يا هر چيز ديگري ، پيچيده ترين روابط اجتماعي را در خود متبلور ساخته است که مطا لعه دقيق تر  آن ما را به فهم مناسبات اجتماعي در بين انسانها و بتبع آن ، رابطه طبقات اجتماعي ، نظام سياسي حاکم بر جامعه و  ايدئولوژيها ي رايج در اين روابط اجتماعي   

ياري خواهد کرد ، تعمق در خود پديده زبان  و نقش آن در جامعه نيز  ما را در فهم آن بعنوان پديده اي فراتر از

نقش آن بعنوان يک وسيله ارتباطي صرف ميبرد .

 

 بر خلاف پديده کالا که تبلور ايدئولوژي در آن غير مستقيم واز طريق روابط اجتماعي حاکم بر آن خود را عيان ميسازد ، خود پديده زبان و نيز نقش آن بعنوان يک وسيله ارتباط اجتماعي ، هردو ذاتا بار ايدئولوژيک  سنگيني را با خود حمل ميکنند و صريح تر از هر پديده ديگر اجتماعي ايدئولوژيک هستند. بعبارتي ديگر ، نه فقط استفاده از زبان بلکه خود زبان نيز يک پديده ايدئولوژيک است.  در نتيجه ما در مورد زبان نه بعنوان کد هاي انتزاعي گرا مري ، بلکه از حوزه اشباع ايدوئولوژيک و يک جهان بيني سخن مي گوئيم.

 آنتونيو گرا مشي ، زبان را يکي از سه جايگاه " فلسفه خود جوش"(spontaneous philosophy[4] ) ارزيابي ميکرد و زبان را در يک را رابطه آشکار با مساله هژموني ، و نقش روشنفکران ، فرهنگ ، و وحدت توده اي –ملي قرار ميداد.از نظر او ، زبان عنصر تشکيل دهنده مهمي از هژموني است.[5]  :

" هر زمان که مسا له زبا ن خود را بنحوي نشان ميدهد،  اين بدان معني است که يک سلسله مسائل ديگر نيز در ارتباط با آن رخ ميدهند : نظير شکل گيري و گسترش طبقه حاکمه، نياز به برقراري رابطه مطمئن تر و نزديکتر مابين گروه هاي حاکم و توده مردم –ملت ، و بعبارت ديگر ، برسميت شناختن هژموني فرهنگي".[6]

  از اين نظر ، کساني که مي انديشيد که زبان فقط يک وسيله ارتباطي است  وچه بهتر که استفاده از وسيله ارتباطي واحد در سطح يک کشور ، امکان ارتباطي نزديکتر بين مردم و يگانه تر کردن آنان  را  فراهم آورد ، در واقع به ساده سازي و ساده انگاري يکي از پيچيده تر ين پديده هاي اجتماعي  پرداخته اند.

 

هدف اين نوشته پرداختن بر جنبه هائي از کاربرد  زبان ، بويژه استفاده از  زبان فارسي  در بين مليت هائي از

ايران است که زبان فارسي ، جزو زبان مادري آنان نيست و ممکن است پاره اي از روشنفکران و

سياستمداران، بکار گيري اجباري آنرا زمينه وحدت ملي و ايجاد هويت " ملّت" ايران، يعني "يک ملت و يک

زبان" تلقي کنند.

صرفنظر از اينکه اطلاق واژه "ملت ايران" در يک کشور چند مليتي بر مجموعه گروه هاي مختلف انساني ايکه

در سرزميني بنام ايران ، که ريشه هاي قومي متفاوتي دارند و به زبان ها ي متفاوتي سخن ميگويند ، نادرست

است، من بر اين اعتقادم که کاربرد اجباري زبان فارسي از زمان رضا شاه باينسو، کاملا جنبه ايدئولوژيک

داشته و خود ابزاري سياسي-ايدئولوژيک در ستم ملي عليه مليت هاي غير فارس در ايران بوده است.از اينرو ،

بسيار سا ده لوحانه است که از کاربرد زبان ، يک برداشت تک بعدي و خنثي بعنوان وسيله ارتباطي شود.مضافاً

اينکه ، هر زباني ، حتي در درون يک مليت نيز ، وسيله  ارتباطي بي طرفي نيست ، بلکه يک رابطه قدرت ،يک

رابطه تمايز و تبعيض جنسي و طبقاتي را نيز مدام باز سازي ميکند. اگر ، استفاده از زبان در درون يک مليت ،

ابزاري است براي باز سازي روابط قدرت و اشکال متفاوت تبعيض جنسي و طبقاتي، بکار گيري آن در رابطه با

مليت هاي ديگر ، معمولا با اشکا لي از تبعيض ملي و نژاد پرستي  و سلطه طلبي نيز همراه است. بعبارتي

 روشن تر ، زبان نقش باز توزيع قدرت سياسي ، اقتصادي، اجتماعي و سرمايه انساني را ايفاء ميکند. مجموعه

اين سياست هاي زباني ، آثاري بلند مدت ، چه در وضعيت اقتصادي-اجتماعي مليت مسلط که زبان خود را زبان

همه مليت ها اعلام کرده است و مليت هاي غير مسلط  بجا مي نهد . اين تاثيرات ،در کليت خود عليه مليت هاي

غير مسلط  عمل ميکند و رابطه اي شبيه رابطه جهان اول و جهان سوم را در درون ايران و مابين مليت فارس

و ديگر مليت هاي ايران شکل ميدهد. خود اين فرآيند ، برخلاف تصور آنهايي که توسل به اين سياست ها را

وسيله اي براي پروژه" ملت سازي" و ضامن " وحدت ملّي" تلقي ميکنند، بايد گفت که درست در جهت عکس

 تصور  آنان حرکت ميکند. ستم ملي که کاربرد اجباري زبان فارسي در بين مليت هاي غير فارس، نقش کليدي

در آن ايفاء ميکند ، ميتواند نتايج کاملا معکوسي  ببار آورده و دير يا زود ، به  عا ملي در  فرو پاشي کشور

بيانجامد.

يگانگي و حفظ  اتحاد مردم ايران ، از طريق حفظ ستم ملي و تحميل زبان يک  مليت بر همه مليت هاي ديگر ،

وحدت پايداري را نميتواند تضمين کند .تنها تضمين حقوق برابر همه شهروندان و مليتها و احساس برابري است

که ميتواند همه آنان را  بعنوان عضو برابر در چهار چوب  ايران کنار هم نگهدارد.

 

  

 

 زبان و ايد وئولوژي

 

 

در اقليم سلطاني جانوران،

روال بر چنين قاعده ايست:

بخور و يا خورده شو.

ليک در ملک سلطاني بشر:

"تعريف" کن ويا" تعريف" شو.

Thomas Szaas[7]

 

 

هيچ نظام اجتماعي ، بدون باز توليد شرايط مادي خود نميتواند به موجوديت خود ادامه دهد.اين شرايط مادي ،

در سطح کارخانه و دفتر تجاري و خريد فروش تعيين نميشود ، بلکه در سطح کليت جامعه و در مجموعه روابط

آن با همديگر  تعيين ميگردد[8].در حقيقت، نه فقط شرايط مادي يک نظام اجتماعي ، بلکه همچنين ، نوع رابطه

انسانها نسبت به همين شرايط مادي است که در درجه اول باز توليد ميشود و تداوم حيات آنرا تضمين ميکند.

باز توليد شرايط مادي نظام اجتماعي ، با باز توليد انديشه و ايدوئولوژي  مرتبط با آن، پيوند نا گسستني دارد و

بدون باز توليد آن، خود آن نظام اجتماعي نيز نميتواند باز توليد شود.

انديشه و ايدوئولوژي ، تنها در نگرش عام انسان نسبت به جهان و طبيعت و داشتن يک دستگاه فکري سياسي

و فلسفي منسجم خلاصه نميشود.تنها نگاه کلي ما به نوع مناسبات در جامعه ، حقوق ، مذهب و فلسفه و هنر و

 ادبيات نيست که اين انديشه و ايدئولوژي را تعيين ميکند، بلکه هريک از اينها تک به تک و في نفسه ،

پديده هاي ايدئولوژيک هستند.  انسان اجتماعي ، هميشه در محاصره پديده هاي ايدئولوژيک قرار گرفته است،

که با علائم عيني بيروني مرکب از انواع و مقولات گونه گون ، نظير  اشکال متفاوت کلمات و نحوه بيان آنها(   

اداي صوتي آنان، نوشتن و يا اشکال ديگري از بيان آنها) ، اظهار نظرات علمي ، سمبل هاي مذهبي و اعتقادات

آدمها، آثار هنري و ادبي و غيره مشخص ميشوند. يک علامت صليب ، صرفا يک علامت ساده نيست ، بلکه يک

کد ايدوئولوژيک ، با بار سياسي و اجتماعي معين ، و متضمن يک سلسله جهت گيريهاي مذهبي ، سياسي و

اجتماعي قابل تصور ويژه اي است.بهمين ترتيب ، نشان تاج در سرلوحه يک حزب سياسي ، و يا صليب شکسته

، بيان جهت گيريهاي سياسي و ايدوئولوژيک و نگرش خاص آن حزب سياسي  است .  

همه اين پديده ها و سمبل ها  در کليت خود ، محيط ايدئولوژيک انسان را بوجود مي آورند که همچون حلقه

محکمي ، فرد انساني را در ميان خود گرفته است [9].

آگاهي يک گروه يا  تجمع انساني نيز از طريق همين محيط ايدوئولوژيک که بواسطه  علائم ، مقولات و سمبل ها  

عينيت بيروني يافته است [10]، خود را بيان ميکند و روابط معين اجتماعي را که شرط باز توليد يک نظام اجتماعي

است ، باز توليد ميکند.[11]

 

در فرآيند توليد و باز توليد يک نظام ، گرايش غالب همواره بر باز توليد روابط حاکم اجتماعي در شکلي  گسترده تر از قبل است . يعني روابط طبقاتي، تمايزات جنسي و ايدوئولوژي و فرهنگ ملازم آنرا نيز در شکلي تازه تر و پيچيده تر باز توليد ميکند . براي تحقق فرآيند توليد و باز توليد يک نظام اجتماعي ، دو شرط عمده لازم است : توليد دستگاه قهر حافظ اين مناسبات و ايدئولوژي ايکه اين مناسبات و اين روابط را قابل قبول و مطلوب نشان ميدهد. بدون باز توليد اين  ايدوئولوژي ، هيچ دستگاه قهري نميتواند پا بر جا بماند. چرا که اين دو ، لازم و  ملزوم هم هستند و گرنه، نه دستگاه قهر صرف و مطلقي وجود دارد و نه ايدوئولوژي صرف و مطلقي.[12] در اين باز توليد کلي انديشه و  ايدوئولوژي ، زبان هم نقش عامل انتقال آنها را انجام ميدهد و هم خود بعنوان پديده مستقل ايدوئولوژيک عمل ميکند.

با اينهمه ، باز توليد سيستم قهر و ايدوئولوژي  به شيوه اي مثل هم وبه يکسان انجام نمي گيرد.

 دستگاه قهر ، اساسا بصورت فشرده و متمرکزي باز توليد ميشود ، حال آنکه باز تو ليد انديشه و ايدوئولوژي ملازم با اين نظام اجتماعي ، از خصلت پراکنده اي برخوردار است و در هزار و يک پديده اجتماعي ، در فلسفه ، حقوق، سياست ، علم ، هنر ، ادبيات ، زبان و حتي در تجمع و نوع تجمع يک گروه معين در برابر يک کنسرت موسيقي و غيره ، لانه ميکند و يا به خود مادّيت  بيروني مي دهد. از اينرو، انديشه و ايدوئولوژي ، در هر حرکت و رابطه اجتماعي ، در سخن گفتن ، در نحوه اداي يک مطلب ،  در يک حرکت ميميک ، جوک گفتن  و غيره خود را بازتاب ميدهد.  

 

زبان نه تنها منشور گذر تمامي مفاهيم ايدوئولوژيک است ، بلکه خود  ، کانون تمرکز ايدوئولوژي نيز هست.

پژواک اين باز توليد ايدوئولوژي ، هم بصورت نهاد ها يا ساختارهائي خارج از انسان ، نظير ، کليسا و مسجد و مدارس و مطبوعات و غيره خودرا نشان ميدهد و هم بصورت يک رابطه اجتماعي. بهمين ترتيب، زبان نيز خود ، هم نقش اين واسطه انتقال انديشه و ايدوئولوژي را بر عهده ميگيرد و هم خود بعنوان يک نهاد و يک ساختار ايدوئولوژيک عمل ميکند. رابطه ايدوئولوژيک ، خود  نهايتا شکلي از رابطه قدرت بوده و نهاد ايدوئولوژيک نيز محل و جايگاهي از قدرت است.ليکن نهاد ايدوئولوژيک ، فقط در نهاد هاي خارج از انسان خلاصه نميشود ،

بلکه خود زبان، بنيادي ترين نهاد و کانون و ذخيره گاه ايدوئولوژي است.  

از اينرو ، زبان نقش کليدي در باز سازي روابط قدرت در جامعه را بر عهده دارد و تنها ارتباط گيري در بين انسان ها را برقرار نمي سازد .بلکه در اين برقراري رابطه اجتماعي، نوعي از رابطه قدرت را نيز شکل ميدهد.

حتي گريز از يک زبان و تحول يک زبان به زباني ديگر ، در داخل خود آن زبان انجام ميگيرد [13].بهمين دليل ، بين زبان محاوره اي توده مردم که ميل به گريز از نظم و گريز از مرکزو امکان تبديل شدن به گويشي ديگر و نهايتا زباني ديگر دارد ، و گرامر يک زبان که وظيفه برقراري نظم و انضباط و استاندارد واحد ،ونيز وادار کردن زبان محاوره اي به تبعيت از اين نظم متمرکز، يک کشاکش دائمي وجود دارد.تا زماني که يک زبان زنده است ،نيروهاي محور گراي تمرکز طلب و يکپارچه ساز در زبان، و نيز فرآيند مرکز گريز و جدائي طلب در آن ، در کنش و واکنشي متقابل حرکت ميکنند. بنابر اين ، درون هر زباني ، محل در گيري هاي اجتماعي و ايدوئولوژيک بي وقفه ايست. بهمين دليل ، بهر زباني بايد همانند يک فورماسيون اجتماعي ، با نيروها و طبقات  اجتماعي  مختلف، و فرهنگ هاي گونه گون نگريست.

تمامي زبان ها،  در هر لحظه اي که بيان ميشوند ، از نقطه نظر معيني و در متن اجتماعي معيني، بيان ميشوند و طرف خطاب معيني دارند، هر چند که اين طرف خطاب ممکن است که واقعي يا خيالي باشد.[14] براين اساس، در دنيا ، زباني وجود ندارد که کلمات بيان شده  در آن ،از زاويه اي معين و بيان کننده وضعيتي معين نبوده و بهمين سان ،  ايدوئولوژيک نبوده باشد.در واقع ، زبان آئينه اي است که وضعيت مشخصي را منعکس ميکند.

در هر لحظه تاريخي  معيني ، هر نسلي در هر سطحي از تعلق اجتماعي ، زبان خاص خود را دارد  که با بار ايدئولوژيک همراه است .همچنين ، هر گروه سني نيز، بسته به تعلق گروه اجتماعي و سطح آموزشي متفاوت خود  لغات ويژه اي را  مورد استفاده خود قرار ميدهد و بشيوه خاصي آنها را بيان  ميکند. 

يک زبان در عين حالي که بنحوي پژواک ايدئولوژيک زمانه خود است ، درست در همان زمان ، زبانهاي اعصار و دوره هاي مختلف حيات اجتماعي-ايدئولوژيک جامعه ، در کنار هم و در درون همان زبان به همزيستي ادامه ميدهند.از اين نظر ، هر زباني نه فقط  يک مکان تاريخي دارد، بلکه بعنوان يک فر آيند تاريخي و جاري در زمان و بمثابه حامل ايدوئولوژي ، مدام در معرض تغيير است. در عين حال ، هر زباني بالقوه ، آبستن تحول به زبان هاي ديگري است.

حتي ممکن است که زبان امروز ، با زبان ديروز که شعار ها ، کلمات و طنز و استعاره هائي متفاوت از ديروز را بکار ميبرد ، تفاوتها ئي را پيدا کرده باشد. از اين نظر ، هر زباني در لحظه  ويژه اي از حيات خود ، از سر تا پا ، چند گانگي زباني را نيز با خود حمل ميکند.[15]   بنابراين، يک زبان در هر لحظه اي از حيات خود ، مظهر همزيستي تضاد هاي اجتماعي –ايدئولوژيک بين حال و گذشته ، بين اعصار مختلف گذشته، بين گروه هاي  اجتماعي-ايدئولوژيک مختلف در زمان جاري ، بين مکاتب و محافل گونا گون و غيره است ،که هر کدام شکل و وجه بارز ويژه خود را دارند.اين" زبانهاي" چند گانه ، در يک زبان ، به اشکال و شيوه هاي متفاوتي همديگر را  قطع ميکنند ، در همديگر اثر گذاشته و" زبانهاي" تيپ هاي اجتماعي متفاوتي را بوجود مي آورند.  

اين "زبان هاي" چند گانه متبلور در يک زبان ، هر اصول بنيادي و بارزي هم که براي خود داشته باشند ، بيان نگرش ويژه اي از جهان هستند و هر کدام با هدف ها ، برداشت ها و ارزش هاي خاص خود مشخص ميشوند.

در نتيجه ، اشکال و کلمات" خنثي " در زبان وجود ندارند ، يعني اشکال و کلماتي که در اين جهان به  " هيچ کسي" تعلق نداشته باشند خود حرف بي معنائي است.

زبان هميشه و بطور کامل ، با نيات و گويش هاي گروه هاي مختلف اجتماعي  تسخير شده است و واسطه بي طرفي نيست که به آساني و براحتي بصورت ملک خصوصي نيات گوينده درآمده باشد.نميتوان آنرا تصرف کرد و وادار به تبعيت از نيت  و يا لهجه معيني وا داشت.بلکه درون هر زباني پر از ازدحام جمعيت و نيات متفاوت ديگران است. [16]  کارگر و توده عامي انگليسي، از گويش و تلفظ روشنفکر تحصيل کرده آکسفورد  که در آن شکلي از تبختر اشرافي نهفته است ، بيزار است. به همان سان ، کسي که انگليسي را با زبان طبقه  اشرافي و بالاي جامعه تلفظ ميکند ، با نظر مطلوبي به گويش توده بيسواد نمي نگرد. هر يک از اين نحوه سخن گفتن ها و لهجه ها، متضمن خطوط و مضاميني از ارزشها ، نگرش ها و تجربيات متفاوت زندگي است.معارضه با اين لهجه ها ، در عين حال ، بمعني معارضه با ارزشهاي نهفته در آن لهجه ها نيز هست.تقاطع لهجه هاي متفاوت در يک زبان، خود سمبل ايدوئولوژي هاي متفاوت طبقات اجتماعي در جامعه نيز هست.     از اينرو، زبان ، فقط سيستمي از فورم هاي انتزاعي و صرفا مبتني بر يک سلسله از نورم ها نيست.[17]  بلکه در عين حال، ادراک مشخصي از جهان را در خود متبلور ميسازد که بدليل چندگانگي حضور زباني گروه هاي مختلف اجتماعي در آن ، کانون پر تناقضي از ايدوئولوژيهاي مختلف ورقيب هم بوده، و آنها را در خود باز تاب ميدهد. بهمين دليل ، به درون هر زباني بايد بعنوان دنياي پر تلاطم در گيريهاي اجتماعي نگريست.کارکرد ادبيات اين است که خواننده را وا دار ميکند که ايدوئولوژيهاي مختلف را بشناسد که در بسيار ي از مواقع  باهم در تناقض هستند.

در تمامي مواردي که گوينده اي کلمه اي را ادا ميکند ، کلمه ، حامل بار اجتماعي است و در يک رابطه اجتماعي بيان ميشود که در آن ، زمينه اجتماعي کلمه ، بر خود کلمه غلبه دارد.بعنوان مثال ، اسم "فاطمه" در يک خانواده سفيد فرانسوي ، معنائي جز موقعيت" کلفت" ، ودر نتيجه ، موقعيت پائين اجتماعي را در ذهن نمي آورد.کلمه عربي "عبد " در مورد برده ، اساسا بصورت اسم جمعي براي همه سيا هان آفريقا ، چه آزاد وچه برده  بکار برده ميشد که بيان يک نگرش تحقير آميز نسبت به آنان بود.کاربرد واژه" سياه"و "برده" بمعني کلماتي مترادف و قابل تبديل به هم ، در حقيقت نوعي از رابطه برده دار و برده ، و طبيعي بودن بردگي سياهان را نيز بشکل مؤلفه اي از ايدوئولوژي ، باز سازي ميکند.[18]

  و يا ما نميتوانيم هر کلمه اي را در هر وضعيتي بکار ببريم. بلکه حوزه ممنوع و مجاز خو درا داريم که منعکس کننده يک رابطه اجتماعي است.[19] تعيين حوزه ممنوع و مجاز ، خود از طريق رابطه قدرت و نوع رابطه آن معين ميگردد و يک امر انتزاعي نيست.آنهائي که قدرت سياسي را در اختيار دارند ، معمولا بخش هاي مهمي از اقتصاد را نيز کنترل ميکنند، و مهمتر اينکه آنان شرايط گفتمان در جامعه را نيز تعريف ميکنند. در چنين وضعيتي ، آنان ، زبان و کد هاي رفتار را و نيز چهار چوبهاي فرهنگي گفتمان  را معين مي سازند. باين ترتيب ، آنان هميشه يک سرمايه و قدر ت سمبوليک اضافي تري نسبت به آنهائي که در قدرت نيستند ، در اختيار خود دارند.

از آنجائي که همه زبانها بصورت اجتماعي بوجود مي آيند و جامعه از گروه ها و طبقات اجتماعي تشکيل شده است ، خصلت ارتباط اجتماعي از طريق زبان  ، خصلت تحريف شده اي بخود ميگيرد  تا بيان مستقيم واقعيت.

هر کدام از گروه هاي اجتماعي ، تصويري از خود و ديگران در ساختمان زبان ارائه ميدهند که ذاتاً تحريف شده است. همانگونه که وضعيت مشابهي در خود حوزه ايدئولوژي  رخ ميدهد.چرا که منافع و خواسته هاي گروه هاي اجتماعي  ضرورتا خود را بصورت مستقيمي منعکس نمي سازند ، بلکه اين انعکاس ، وارونه و غير مستقيم است که از گذرگاه پر ابهام زبان ميگذرد که همانند خود  ايدئولوژي ، که با امکان برداشت و بهره برداري هاي متفاوتي از کلمات همراه است.بعبارتي ديگر ، گروه هاي مسلط اجتماعي ، با بهره گيري از ابهام نهفته در ايدوئولوژي، همواره سعي مي کنند که منافع خاص خود را منافع عمومي  نشان دهند.[20] از اينرو ، هم ايدوئولوژي و هم زبان ، تصوير واژگونه اي از واقعيت را ارا ئه ميدهند. آنچه که در زبان بصورت واسطه طبيعي در مناسبات مابين انسانها جلوه ميکند ، اين واقعيت را که  زبان ، بواسطه همين رايطه اجتماعي ، مناسبات اجتماعي حاکم و رابطه قدرت موجود را نيز باز سازي ميکند .

ولوسينف) Volosinov) ، زبان شناس روسي ، معتقد بود که واژه ، حساس ترين نماد تغييرات اجتماعي است، تغييراتي که در حال شکل گيري است و هنوز فرم نهائي بخود نگرفته است و در درون يک سيستم ايدئولوژيک کاملا نظم يافته و تعريف شده ، جا نگرفته است. با اينهمه ، او ، علائم شناسي (semiology )در زبان را  منطبق با ايدئولوژي ميدانست.[21]

از نظر فروچيو روسي-لاندي(F.Rossi-Landi) ، متخصص فلسفه تئوريک و زبان شناس-اجتماعي برجسته ايتاليايي،  زبان و سلطه اقتصادي- اجتماعي ، پديده هاي کاملا مرتبط با همي هستند[22] و زبان  وسلطه اجتماعي و اقتصادي را نميتوان از هم تفکيک نمود.  [23]بعنوان مثال ، انتخاب زبان استاندارد انگليسي در کشور انگليس، تنها يک انتخاب دلبخواهي نبود ، بلکه سلطه طبقات معيني از جامعه را نمايندگي ميکرد.[24]  همچنين ، تبديل زبان انگليسي و يا فرانسه در مستعمرات خود به زبان اداري و آموزشي ، ابزار حاکميت و سلطه اين کشور ها عليه مستعمرات را تامين ميکرد و صرفا يک نقش ساده ارتباطي را بر عهده نداشت. 

 

 

 

زبان و ايدوئولوژي جنسيت

 

 

زبان رايج دنيا ، اساسا زبان مرد است و نه زبان زن. شايد گرامر اکثر زبان ها و ساختمان دروني آنان ، بيشتر از هر چيز ديگري اين " مردانه " بودن زبان هاي دنيا را نشان ميدهد که اساسا بر پايه تقدم و اولويت جنس مرد بر زن شکل گرفته اند. همانگونه که قبلا اشاره کردم ، گرامر هر زباني مسئول برقراري نظم و انضباط در زبان، در برابر نيروي گريز از مرکز زبان محاوره اي را بر عهده دارد.ليکن اين بر قراري انضباط و تمرکز طلبي را بشيوه اي خاص ، يعني بر اساس يک سلسله مراتبي که در آن جنس مرد در مرکز ساختمان گرامري زبان نشسته است انجام ميدهد.   در هيچ زباني ، ضمير مونث ، قبل از ضمير مذکر نيامده است و هميشه اولويت با ضمير مذکر است،  که خود بازتابي است از سلطه مرد در جامعه  و سمبليزه کردن آن در خود زبان.[25] اگر ضمائر و کلمات ،بعنوان سمبل ها منعکس کننده رابطه اجتماعي نابرابر جنسي بين زن و مرد است ، اين سمبليزه کردن ، بنوبه خود ، رابطه قدرت و تسلط مرد در جامعه را باز سازي ميکند و تداوم آنرا تضمين ميکند. به سمبل ها و کلمات بايد بمثابه رابطه ايدئولوژيک و رابطه قدرت نگريست ونه علائمي خنثي و بيطرف.  حتي زبان آفرينش در تمامي مذاهب ، بر پايه آفرينش مرد تنظيم شده است. خداوند اول آدم را مي آفريند و خلقت حوا بعد از اوست. هيچ پيغمبر و امام مونثي در تاريخ وجود ندارد. تمام ملائک مقرب خدا در آسمان نيز بلا استثنا ء ، از جبرئيل و ميکا ئيل  و عزرائيل و غيره ، صفت" نر" دارند، که در مجموع، دستگاه حکومتي و بوروکراسي خدا در آسمان را تشکيل ميدهند.

حتي خود خداوند که بظاهر با جنسيت معيني عنوان نشده است ، ليکن تماما با صفات جنس "نر" مشخص ميشود که بيانگر قدرت وسلطه او ، يا بعبارتي ديگر، سلطه مرد بر جنس زن است . نام خدا نيز در زبانهاي فرنگي با نام هاي Father،   Lord  ، Kingو در زبان فارسي و عربي  و ترکي ، با نام هاي "رحمان " و"رحيم" و "قدرت"و "قادر" و صفات مشابهي ناميده شده اند که همگي صفات مذکّر هستند. و يا پسوند نام "الله" در هر جائي که بانام بني بشري مثل " عزت الله" و" نصرت الله" و اسامي شبيه آنها نامگذاري شده است ، همگي به جنس نر تعلق داشته اند.   در هيچ مذهبي ، خداوند با صفت زنانه اي نا ميده نشده است. در اساطير يوناني که بيان مرحله رب النوع ها و مرحله پيش از تکوين مذهب تک خدائي است ، باز ، زئوس خداي خدايان بالاخره موجود نري است و در بساط خدايان اولمپ ، تمام امور خدايا ني که با قهر و خشم وقدرت سر و کار دارند، نظير تايتان و و لکان و هر کول و غيره،  بر عهده خدايا ني است که مذکر هستند.فقط اموري نظير باروري و يا موسيقي و امثال آنها به الهه ها سپرده ميشود که بي شباهت به خانه داري و تربيت بچه ها نيست.

 در نتيجه ، خود کلمه و سمبل ها ، رابطه تمايز جنسي و رابطه فراتري و فروتري ، و به عبارتي ديگر ،رابطه سلسله مراتب و قدرت اجتماعي را در خود متبلور مي سازند.

اگر کروموزوم آدمي ، موجب تفاوت بيولوژيک در سکس بين دو جنس زن و مرد ميشود و نميتوان آنرا را علت تبعيض تلقي کرد، در مقابل ، تبعيض جنسي ( gender discrimination ) کاملا  جنبه اجتماعي داشته و رابطه و سلسله مراتب اجتماعي را منعکس ميکند.تفاوت زن و مرد بعنوان يک تمايز  در سکس زن و مرد ، يک تفاوت بيولوژيک طبيعي است که در تمام موجودات طبيعت وجود دارد.ليکن واژه gender ، بر اين تفاوت بيولوژيک ، يک نقش اجتماعي ميدهد و آنرا به تفاوت اجتماعي تبديل مي کند و بلافاصله زن را در سلسله مراتب اجتماعي متفاوت ، مقوله بندي مي کند.[26]  خانم سيمون دو بوار، نويسنده فرانسوي معتقد بود که آدم زن به دنيا نمي آيد ، بلکه بعدا زن ميشود. نامگذاري "زن" بر روي يک موجود انساني ،  در حقيقت بمعني سمبليزه کردن موقعيت فروتر و در جه دوم او در برابر مرد است. از اينرو، خود کلمه ، رابطه قدرت نابرابر را انعکاس ميدهد .اين رايطه قدرت ، از طريق ارتباط  زباني عينيت بيروني مي يابد ودر عين حال در درون خود زبان خصلت ماندگاري بخود ميگيرد. به عبارتي ديگر ، ما از طريق ارتباط زباني ، نقش هاي اجتماعي   معيني را براي خود بوجود  مي آوريم که بواسطه کلمات موجود بيان مي گردند و معناي خود را از گفتمان هائي بر ميگيرند که در  متن آنها بکار برده ميشوند. استفاده از زبان در گفتمان ، مثلا اطلاق واژه" زن" بر کسي  بمعني تعيين موقعيت پائين و تابع او نسبت به مرد است ، که   رابطه قدرت نا برابر بين  زن و مرد و سلطه مرد بر زن را با بکار گيري دو واژه سمبوليک ، مادّيت مي دهد.

استعاره و بکارگيري واژه هائي سمبوليک ،  که در آثار نويسندگان و  تمثيل هاي عادي مردم به وفور ميتوان مشاهده کرد،هم انعکاسي است از رابطه جنسي  نابرابر و هم قدرتي نابرابر در جامعه و هم مؤلفه هاي تداوم و بقاي حياتي چنين رابطه اجتماعي .

حتي زماني که پاي مستعمره چيان اروپايي به قاره جديد تازه کشف شده آمريکا باز ميشد ، همان ذهنيت و ايدوئولوژي حاکم در مناسبات خود را در مورد سرزمين هاي تازه و مردمان بومي آن بکار مي بردند. استعاره " امريکا" ، سمبلي از زن  باکره اي بود که ميتوان آنرا تصرف کرد ودر اختيار گرفت. Amerigo Vespucci، دريا نورد و کاشف ايتاليائي ، زنان بومي دنياي جديد را موجوداتي "حشري" مي ناميد که در انتظار مرد سفيد هستند. اين استعاره ها ، تنها واژه هائي براي توجيه و حقانيت دادن به حمله و تصرف و تجاوز نبودند.بلکه در عين حال ، انعکاسي بودند از دنيائي که مرد اروپائي در آن مي زيست و نوع رابطه اي که با همزاد خود ، يعني زن ، داشت و دو مرتبه همين استعاره ها و  زبان جنسي و نگرش فروتر نسبت به زن ، در جامعه اروپايي بازگشت داده ميشد و بصورت ابزاري ايدوئولوژيک در باز سازي رابطه جنسي و قدرت نابرابر در همان سرزمين اصلي اروپا بکار گرفته ميشد   .[27]

 زبان جزو لاينفکي از کل زندگي اجتماعي بوده و تنها کدهاي ساده اي برا ي ارتباط نيست.زبان جنسيت ها  نيز بنوبه خود، کد هائي هستند که به تداوم و حفظ نهاد هاي تمايز جنسي ياري رسانده و آنرا حفظ مي کند.[28]

 

 

 

 

 

زبان و هويت ملي

 

چه بي پروا  و شجاعي  اي اسپانيايي

دلير و نرم سخن،

که با زبان و  با شمشير خويش فتح مي کني.

Calderon de la Barca[29]

 

زبان تنها وسيله اي براي کنش و واکنش بين افراد ، وسيله اي براي ارتباطات اجتماعي ويا ابزار عملي  براي اداره دستگاه دولتي ، چه دولت مدرن امروزي وچه دولت دنياي قديم نبوده و نيست .بلکه ابزار قدرت و ارزش سمبوليک در جامعه نيز هست.[30] با اتخاذ زباني معين ، يک گروه جمعيتي و يا مليتي معيني در جامعه ميخواهد هويت خود را به عالم و آدم اعلام کرده و هويت  کل جامعه را فقط با هويت خود مشخص نمايد. در واقع ، هويت ديگر گروه هاي جمعيتي و يا مليت هاي ديگر در جامعه ، فقط زماني وجود دارند که ديگر وجود نداشته باشند .

بعبارتي ساده تر ، تنها با انحلال خود در زبان گروه حاکم و محو خود ميتوانند بعنوان گروه جمعيتي "وجود" داشته باشند.  معروف است که ژنرال کاستر، ژنرال نژاد پرست و مسئول کشتار گروه هاي بزرگي از سرخ پوستان در آمريکا ، مي گفت که بهترين سرخ پوست  آنست که زير خاک خوابيده باشد. منطق آنهائي که زبان خودرا تنها زبان حاکم در جامعه اعلام ميکنند ، در واقع مستقيم  و غير مستقيم ، ضرورت و حکم  نابودي

زبان هاي ديگر در جامعه را اعلام کرده اند.

 تا آنجائي که زبان  به عنوان يک واسطه ارتباطي صرف در بين آدم ها مورد استفاده قرار ميگيرد ، شايد بتوان گفت که هيچ زباني"نيت بدي" را بيان نميکند و يک واسطه ارتباطي بظاهر بي طرفي است . چرا که انسان يک موجود اجتماعي است و بدون اين ارتباط نيز جامعه انساني نميتواند وجود داشته باشد. اين درست شبيه ارزش مصرف در يک کالا ست.هيچ کالايي ، دنياي پيچيده نهفته در خود را در  بازار خريد و فروش به نمايش نميگذارد. ليکن بدون ارزش مصرف در کالا ، ديگر جنبه ها و ارزش هاي پنهان شده در  آن نيز مادّيت  پيدا نميکند.

زبان نيز ضمن اينکه يک واسطه اجتماعي است ، حاوي ارزشهاي متفاوت سمبوليک نيز هست. زماني که يک گروه جمعيتي ، زبان خود را زبان کل جامعه اعلام ميکند ، از آن بعنوان يک موتور ايدوئولوژيک و يک موتور سياسي ، از جنبه ي واسطه ارتباطي زبان استفاده ميکند . در نتيجه استفاده از زبان ، هميشه ودر همه جا با نيات معيني همراه است که در درون اين واسطه ارتباطي قرار گرفته است و جزء لاينفک آنست. تلقي بسيط از زبان ، بعنوان يک وسيله ارتباطي صرف در بين آدمها ،برداشت عاميانه ايست . درست مانند اينکه حيات پيچيده بيولوژيک را يک واحد تک ياخته اي تلقي کنند.  

اعلام اينکه ، يک زبان ، زبان رسمي و زبان ارتباطي کل جامعه است ، بمعني  اعلام ارزش سمبوليک بر تر نه فقط  آن زبان ،بلکه هويت برتر آن گروه جمعيتي و يا ملي است که زبان آن ، زبان رسمي کشور بيان شده است. از اينرو، زبان به صورت واسطه تبعيض و تمايز خود از ديگر مليت ها عمل ميکند و گوئي مرز تشخيص خود از بيگانه است.

تصادفي نيست که وقتي يک زبان ، زبان رسمي کشور اعلام ميشود ، بقيه زبان هاي متداول در بين مليت هاي ديگر در همان کشور  نيز،زبان بيگانه شمرده ميشوند .

از نظر تاريخي ،هويت ، يعني توانائي ذهني انسان در متمايز کردن خود از ديگران ، نخستين محرکه در توسعه انسان بوده و زبان  عامل عمده اي در اين تمايز گروه هاي انساني از هم بوده است.  يعني هويت فرد تا آنجا رشد ميا بد که تصوير قابل اتکائي از "خود" در برابر" د يگري "  ارائه ميدهد.

قوميت ، ابتدائي ترين بعد هويت در ساختن جامعه بشري بوده است ، که در آن ، زبان نقش و وسيله ي اوليه و صيقل يافته ترين واسطه در کنش  و واکنش ميان افراد در پي ريزي هويت قومي را برعهده ميگيرد.در عين حال ، زبان ، شاخص ترين عامل تمايز يک قوم و مليت از ديگري است.

شا يد بتوان گفت که بهترين دليل در اينکه زبان مؤلفه اساسي در ساختن قوميت ها بوده است ، مفهوم "بربر " در  دنياي باستان بوده است.اين واژه ابداع يونانيان براي حفظ و بالا شمردن موقعيت فرهنگي خود در مقابل غير يونانيان  بود. از نظر يونانيان ، معيار تشخيص يونانيان از ديگران ، زبان آنان بود و واژه Barbaros  ، يعني کسي که زبان يوناني را تر و تميز و فصيح صحبت نميکند. بهمين جهت ،همه فرهنگ هاي محلي در اطراف سرزمين يونان را بعنوان زبان هاي "بربر " لقب داده بودند.[31]   تنها فرهنگ هائي که  از شاخص فرهنگ و تمدن شناخته شده بالائي برخوردار بودند، نظير روميان و مصريان  ، در نظر آنان هم عرض با يوناني تلقي مي شدند.

 

با آغاز عصر هلني در قرن سوم پيش از ميلاد ، عنصر تازه اي در رابطه زبان با قوميت ، وارد آن شد و آن عبارت بود از اهميت مفهوم و ايده جهان وطني براي زبان يوناني. با اينهمه ، ايده جهان وطني هلني ، در ذات خود همچنان قومي بود. اخلاف يوناني ، مصري ، رومي و پارسي و فنيقي ، تنها در صورتي بعنوان عضو برابر با افراد جامعه يوناني پذيرفته مي شدند که شيوه زندگي هلني اتخاذ ميکردند و انديشه و عقايد خود را به زبا ن يوناني بيان ميکردند. در بسياري از مناطقي که يونانيان بر آنها مسلط بودند ، جهان وطني هلني ، بر حول پذيرش دوزبانگي جريان داشت که در آن ، زبان قومي محل ، نقش زبان مادري و زبان يوناني ، نقش زبان يک تمدن جهان گرا را بر عهده داشتند.بنابر اين ، زبان همچنان نقش قوم سازي خودرا در اين دوره نيز همچنان نگهداشت.[32]

در تاريخ اروپا ، دوره هاي معيني وجود داشته است که زبان نقش مهمي در ايجاد قوميت ها در آن بازي کرده است.در اين رابطه ميتوان از چهار دوره مشخص تام برد :

1-دوره گذار از دنياي باستان به دوره آغازين قرون وسطي که با شکوفائي فرهنگ ايرلندي، انگلو-ساکسون و فرهنگهاي آلمان قاره اي همراه است.

2-قرون وسطي که زبانهاي منطقه اي رمانش( Romance )[33]   ، اسلاو ( يعني زبانهاي بلغاري قديم و روسي قديم) و فرهنگ هاي  شمال اروپا((Nordic ، دانمارکي، سوئدي ، نروژي و ايسلندي  شکل ميگيرند.

ميتوان گفت که  از اين زمان ببعد ،قوميت مرتبط با زبان ، اساسا از طريق زبان نگارشي  توانست پيش برود.

3- عصر جنبش هاي پرو تستان در قرون شانزده و هفده ، بويژه در ميا ن فنلاندي ها ، استونيا ئي ها، سوربيان ها و، اسلواني ها ، لاتويا ني ها و رمانش ها که در آنها زبان استاندارد ادبي ، نقش يک سلاح سياسي را ايفاء ميکرد.

4- عصر روشنگري که در طي آن ، بويژه در قرن هيجده ، ايده زبان بمثابه سازنده فرهنگ ملي  گسترش مي يابد که ، بيشتر محصول يک نوع استدلال روشنفکري بود. در حقيقت ، ايدوئولوژي زبان ملي  بمعني همساز کردن گرايشات پيشين هويت قومي با انديشه هاي سياسي  عصر روشنگري بود و بعنوان سازنده بزرگ فرهنگ ملي و سمبل منحصر بفرد  دولت –ملت ، تا دوره ادغام اروپاي غربي ، ادامه يافت.[34]

 

ايده زبان رسمي و يک ملت و يک زبان

 

مفهوم ملت، ابداع عصر روشنگري در ترسيم ذهني يک جامعه  اي بود که رشته هائي از قوميت و زبان مشترک و زندگي در محيطي واحد و گاها مذهبي مشترک آنان را از ديگران متمايز ميکرد.[35]

خود واژه ملت ، مشتقه ايست از واژه لاتين   natio که در اواخر قرن چهارده ميلادي ، بيشتر در بين محصلين و دانشجويان در کالج ويا در دانشگاه پاريس بکار برده ميشد و دلالت بر محل و سرزمين  هاي معيني ميکرد و ميخواستند که با آنان بر اساس اصول و قوانين آشناي محل خود رفتار شود.بهمين جهت ، دانشگاه پاريس در آنزمان ، به چند ملت تقسيم شده بود.همين روش ، بعدا توسط دانشگاه پراگ نيز بکار برده که دانشجويان آن به چند ملت رده بندي مي شد.

مبناي ايدوئولوژيک جريان انديشه اي که ملت و به تبع آن نهاد سياسي اي بنام دولت –ملت را بوجود مي آورد، از سرچشمه فکري عمدتا دوگانه اي تغذيه ميکرد :عصر روشنگري در فرانسه ، و رمانتي سيسم در آلمان[36]. دعوي اساسي در روشنگري فرانسه از عنوان کردن مفهوم ملت ، اولويت مردم وحق حاکميت او بود. در نتيجه ، دموکراتيزه کردن ساختار دولت و اداره آن توسط مردم تجسم يافته در ملت ، کليدي ترين عنصر در ايده ملت بشمار ميرفت.

برخلاف فرانسوي ها که از  تجربه طولاني دولت برخوردار بودند، وا انقلاب کبير فرانسه ، با انتقال حاکميت از پادشاه و مذ هب به ملت ، به اين ترسيم ايدوئولوژيک ، مادّيت عملي و  سياسي ميداد، براي متفکرين و فلاسفه    آلماني ، تعريف ايده و مفهوم مليت آلمان و نيز عنصر اساسي در آن،   که از حدود سيصد و پنحاه شاهزاده نشين کوچک وبزرگ تشکيل شده بود ،   خود سوال بزرگي بود.

در انديشه روشنفکران عصر روشنگري در قرن هيجده  و حتي پيش از آن، در ترسيم ذهني اجتماع انساني ايکه ملت را بوجود مي آورد، بر ريشه هاي قومي گذشته هاي بس دور و نيز خاستگاه متفا وت نجباء و مردم عادي  تکيه  ميشد.ليکن بدنبال انقلاب فرانسه، و بويژه بعد از عصر ناپلئون ، مرکز ثقل تاکيد به فرهنگ مشترک همه طبقات اجتماعي در دولت-ملت انتقال يافت. رمانتي سيسم آلمان ، نقش مهمي در اين چرخش نقطه تاکيد ايفاء کرد.فلاسفه وروشنفکر اني نظير  هردرHerder  ، ،فيخته، لسينگ،فرايهر  فون اشتاين و کلوپشتاين ، در تمايز هويت آلماني بعنوان ملت ، بر تداوم زبان مشترک و تداوم زندگي مشترک حاملين يک زبان مشترک در يک واحد جغرافيائي تاکيد ورزيدند.[37]

هردر مي نويسد:

آيا مليت، چيزي گرامي تر و عزيز تر از سخن پدران خويش دارد؟ در کلام آن تمامي اقليم انديشه ، سنتها ، تاريخ ، مذهب و شالوده هاي زندگي ، و تمامي قلب و روح آن قرار دارد.محروم کردن يک ملت از سخن خود ، بمعني محروم کردن وي از جاودانه ترين صفت اوست..قلب هر مردمي با زبان او آفريده ميشود.[38]

در نتيجه ، رمانتي سيسم آلمان در تعريف خود  از ملت ، بر جسته ترين شاخص هويت مليت را در زبان مشترک مي ديد. با اينهمه ، تا زمان آدولف هيتلر، مردم آلمان ، بدليل منشاء ساکسوني ، باواريائي ، سوا بيني Swabian  ويا فرانک خود ، خو درا آلماني ميدانستند که زبان همديگر را غالبا از طريق زبان نگارشي و استاندارد مي فهميدند و هم گوني زباني کامل وجود نداشت.[39]

ميتوان گفت که بسياري از زبانهائي که امروز در اروپا ، زبان ملي تلقي ميشوند ، در قرن نوزدهم ، بمفهوم واقعي کلمه وجود نداشتند.منشاء بسياري از اين زبانها ،  همانند خود خاستگاه قومي ملتها ، در تاريکي زمان گم ميشوند ، ليکن بعنوان يک زبان جاري ، آفريده هاي عصر جديد ، و بويژه بعد از انقلاب فرانسه هستند.

تصوير اروپاي عصر روشنگري از زبان ، تصوير چندان پيچيده اي نيست. انبوه توده مردم روستائي بي سواد ، با زبا نها و لهجه هاي گوناگوني از زبانها سخن ميگويند که زبان نوشتاري نيست و زبان نوشتاري نيز خود اشکال متفاوتي دارد: زبان درباري، زبان آفرينش ادبي و فلسفي، زبانهاي آموزش مذهبي ، زبان ثبت املاک و دارايي ها، زبان اداري، زبان آموزش ابتدائي، زبان آموزش دبيرستاني،و زبان دانشگاهي.  در چهار چوب يک دولت ، مجموعه اين زبا نها هنوز يک کاسه نبودند. مثلا در آلمان پروتستان ، زبان آموزش مذهبي و زبان آموزش ابتدائي به زبان آلماني بود ، زبان آموزش دبيرستاني غالبا  به زبان لاتين و زبان دربار و بيان ادبي، به زبان فرانسه.[40]  بسياري از نوشته هاي لايپنيتز Leibniz ،فيلسوف آلماني  ، به زبان لاتين و فرانسه است حال آنکه خود معتقد بود که نميتواند تصور کند که نوشتار مقدس را زباني بهتر از زبان آلماني بيان کند.[41]

 

تا زماني که مردم در يک دنياي شفاهي زندگي مي کردند ، رابطه اي ضروري بين زبان محاوره اي مردم و اقليت با سواد وجود نداشت. و نيز تا زما ني که امور تخصصي ، نظير دستگاه اداري دولت ، در اختيار اقليتي نخبه بود ، باز هيچ يک از اين زبا نها ، بمفهوم دقيق کلمه ، زبانهاي زنده اي نبودند. زبان سازمان اداري در هند در سال 1830، زبان فارسي بود که مردم هند آنرا نمي فهميدند.  وقتي انگليسي ها زبان اداري در هند را از فارسي به انگليسي تغيير دادند ، باز هم مردم هند آنرا نمي فهميدند. و يا زبان رسمي در پارلمان اطريش در سال 1850 ، زبان لاتين بود که ربطي به زبان مردم نداشت. همچنين ، زبان در باري در تمام کشورهاي اروپا،  زبان فرانسه بود که براي توده مردم اين کشور ها زبان بيگا نه اي بشمار ميرفت هرچند که زبان فرانسه در غالب اين کشورها ، زبان ادبي نيز تلقي ميشد.  اگر کساني بيسواد بودند و ميخواستند با کساني که به زبانهاي ديگر حرف مي زدند ، تماس بگيرند ، بايد به کساني که به آن زبان آشنائي داشتند و يا افراد تحصيل کرده اي که شکل ساده و ملغمه اي از آن زبان را بلد بودند ،تکيه کنند.[42]

بو جود آمدن زبان هاي ملي در اروپا در پايان قرن هيجدهم ، يک چرخش بزرگ سياسي و ايدوئولوژيک در اروپا بود. اساس و مساله اصلي در مورد زبان استاندارد و واحد ملي  ، مسا له دموکراتيک بود ونه فرهنگي. بعبارتي ديگر ، اصل مساله ، نه در برقراري يک امکان و واسطه ارتباطي بين بخش هاي مختلف مردم ، بلکه در رابطه مردم و حاکميت قرار داشت.  تا زمان انقلاب فرانسه ، که حق حاکميت از آن امپراتور و سلسله هاي پادشاهي در اروپا بود ، نيازي به برقراري رابطه بين زبان حاکميت و مردم نيز وجود نداشت و زبان مردم و زبان حاکميت سياسي دو پديده بيگانه نسبت بهم بودند. زبان واحد ملي ، وقتي مهم شد که شهروندان معمولي و مردم عادي ، به مؤلفه اي در حاکميت تبديل شدند.  از اين پس ضروري بود که زبان حاکميت و مردم يکي گردد ، چرا که بنا به تئوري ، و در تصوير ذهني جامعه در انديشه ور زان  عصر روشنگري ، حق حاکميت از آن مردم بود که در ملت تبلور مي يافت ، و يگانگي حاکميت و مردم در چهره دولت-ملت ، يگانگي زبان آنرا نيز ميطلبيد. لازم بود که توده مردم ،  اگر مردم مشارکتي نيز در حاکميت  نداشته باشند ، دستکم زبان حاکميت را بايد بفهمند. بنابراين ، در ذهن رهبران سياسي ، ضروري مينمود که بين زبان نوشتاري که تا زمان انقلاب فرانسه ، ربطي به مردم نداشت ، و زبان محاوره اي مردم عادي ، پيوند ارگانيکي برقرار گردد. دقيقا در همين رابطه بود که آموزش همگاني براي شهروندان فرانسوي ، بهر زباني که در داخل فرانسه حرف ميزدند ، بيک امر حياتي تبديل شده بود. نفس تبديل شدن زبان به وسيله نگارشي ، خصلت محلي و لهجه اي آنرا نيز از بين ميبرد.

 همين مساله در آمريکا نيز که محصول يک عصر و يک انقلاب دموکراتيک بود ، اهميت اساسي پيدا کرد و يک مهاجر براي اينکه شهروند آمريکائي تلقي شود ، بايد امتحان زبان انگليسي ميداد. اينکه مردم در بين خود به چه زباني ميخواندند ويا مي نوشتند ،  مانند آزادي مذهبي ،به کسي ربطي نداشت .[43]

در جاهائي که زبان مسلطي ، چه در حوزه زبان  محاوره اي و چه در حوزه زبان نگارشي  وجود نداشت ، و يا عکس العمل مليت هاي ديگر را بر مي انگيخت، وضعيت کاملا فرق ميکرد.در امپراتوري چند زبانه هابسبورگ ، زبان عمومي در مدرسه ، بيک مساله سياسي تبديل گرديد ،همانگونه که بعدها مسا له  مشابهي را در بلژيک و فنلاند نيز بو جود آورد. از اينرو ، بر اساس قانون مليت در مجارستان 1868 ، مردم بايد در مدرسه در دوره ابتدائي و تحت شرايطي در دبيرستان ، حق داشتند به زبان مادري خود تحصيل کنند و نيز بتوانند به زبا ن مادري خود با مقامات دولتي تماس بگيرند ودر صورت  عدم امکان تماس مستقيم ، ميتوانستند از مترجم استفاده کنند. ليکن براي بر خورداري از اين حق ، بايد به مليتي تعلق ميداشتند.

ايده زبان ملي که در بين روشنفکران روشنگري شکل گرفته بود ، بمثابه ميثاقي تلقي ميشد که افراد يک ملت را با هم متحد ميکند ، و بعنوان" ملت زباني" تعريف ميشود.پس از انقلاب فرانسه ، زبان فرانسه، به زبان انحصاري زبان آموزشي  و خود آگاهي تمام ساکنان فرانسه ، بي توجه به اين که فرانسوي ، باسکي ، کاتالان ، برتون ، اوسيتان ، آلماني و يا فلامان هستند ، تحميل گرديد. ايده ملت زباني ، درطي قرن نوزدهم ، بعنوان يک ابزار سياسي در تمامي کشور هاي اروپائي مورد استفاده قرار گرفت  . کشور يونان که بعد از فرانسه ، اولين کشوري بود که با اعلام دولت –ملت در 1822، حق تعيين سرنوشت خود را بر پايه زبان يوناني در شکل دادن بر پايه فرهنگ يوناني بنا نهاد. 

سيستم يک زبان و يک ملت ، به روياي دولت- ملت تبديل گرديد و وجود کشورهاي چند زبانه اي نظير سويس ، امري غير عادي تلقي مي شد. از اينرو، مساله آموزش دوره ابتدائي ، به موضوع جدال سياسي تبديل گرديد و در واقع ، ميدان اصلي جنگ سياسي نيز در همانجا بود. زيرا در کشور هائي نظير هلند و دانمارک ، تا زما ن جنگ جهاني دوم ، در بين گروه سني 15-19 تعداد کساني که به دبيرستان را ه پيدا کرده بودند ، تنها دو در صد جمعيت را تشکيل ميدادند.[44]  در نتيجه ، موضوع زبان ، ديگر موضوع کاملا سياسي براي نخبگان سياسي در دستگاه دولتي تبديل گرديد و جنبه فرهنگي آموزش زبان ويا خصلت ارتباطي آن، بي رنگتر شد.

در کشور ها ئي که چند مليتي بودند ، ليکن مليتي  معين وزن غالبي داشت ، يکسان سازي زباني و همساز کردن زبان واحد با مليت غالب و عملي کردن تئوري يک ملت و يک زبان ، معمولا با کشتار و سرکوب و پاک سازي نژادي همراه بوده است که هزاران فرسنگ از اصل ايده دموکراتيکي که در ذهن و جان انديشه ورزان عصر روشنگري بود ، فاصله داشت.  در آستانه جنگ جهاني دوم ،در کشوري مثل لهستان که امروز عمدتا تک مليتي است ، 30 در صد جمعيت را غير لهستاني ها تشکيل ميدادند. استقرار زبان واحد ملي ،با تلفات و هزينه انساني سنگيني انجام گرفت. يهوديان آن کشور را که به زبان يديش حرف ميزدند ، قتل عام کردند ، آلماني ها را بيرون راندند و ليتوانيائي ها   ، بلوروس ها و اوکرايني ها را از لهستان جدا کرده و به شوروي ملحق ساختند  و يک پارچگي و تئوري يک ملت ويک زبان تحقق يافت![45]

در تمامي قرن نوزدهم ، ايده زبان ملي ، بيشتر بصورت يک ابزار سياسي توسط نخبگان سياسي در رقابت هاي ناسيوناليستي  مورد دستکاري قرار گرفت و ملت هاي بزرگ باصطلاح" تاريخي" ، دولت هاي خو درا بضرر  دولت هاي کوچک تحکيم بخشيدند.

زبان که در ذات خود يک پديده ايدوئولوژيک بود ، با ايده آليزه کردن  تئوري يک ملت و يک زبان ، استفاده ابزاري از آن نيز خود ايدوئولوژيزه گرديد و پايه ستم ملي از طريق تحميل يک زبان عليه زبان هاي ديگر را فراهم ساخت. باين طريق ، ستم ملي پنهان در پشت  ايده يک ملت و يک زبان نيز خود بصورت يک ايدوئولوژي

در آمد.

 

زبان و سلطه سياسي  و اقتصادي

 

سلحشور نيک من! همانگونه که تو گفتي، بايد قوانيني براي حمايت از پيکر دانش بدست آمده وجود داشته باشد.

مثلا: يکي از شاگردان محجوب و دقيق مانرا در نظر بيار: او از نخستين دروس گرامر خود دفترچه يا داشت کوچکي را نگه داشته است که پر از عبارات است.

بعد از بيست سال دوختن چشمان خود به لب هاي معلم خود توانسته است يک ذخيره معنوي دراين تجارت بسازد: آيا اين درست مثل يک خانه يا پول ، مال او نيست؟

 

کفش شيطان P.Claudel [46]

 

يکي از مختصات سيستم سرمايه داري، کالايي کردن توانائي هاي ذهني انسان و تبديل آن به سرمايه مادي است[47].

در اين ميان ، زبان نيز هم نقش واسطه کالايي و انباشت سرمايه را ايفاء ميکند و هم خود بعنوان جزئي از توانائي ذهن انسان ، شکل کالايي پيدا ميکند و به بخشي از سرمايه تبديل مي شود.

 

اگوست کنت مي گويد که" زبان، نوعي از ثروت را تشکيل ميدهد. ثروتي که همه ميتوانند از آن استفاده کنند بي آنکه کاهشي در انبار ذخيره انجام گيرد، ثروتي که به همه جامعه امکان بهره گيري از خود را مي دهد. زيرا همه افراد جامعه که آزادانه در اين گنجينه عمومي شرکت ميکنند ، نا آگاهانه بر حفظ آن ياري مي رسانند".[48]

در اين ترسيم کمونيسم زباني ، که بطور رايگان در اختيار همگان است و ميتوان آزادانه و هر زمان بدان دست يافت ، بي آنکه کسي  حق تملّک آنرا داشته باشد ،  اگوست کنت ، مصادره سمبوليک زبان را در هاله اي از مشارکت وهم آلود مي پوشاند.[49] زيرا زبان ، مانند هر سرما يه اي ، صا حبان و هيات مديره کنترل کننده خود را دارد. ليکن اينکه کدام زبان و کدام لهجه اي در يک زبان بايد اين شماي سمبوليک "ثروت عمومي " را بخود گيرد ، خود محل مبارزه سياسي ، مبارزه قدرت و سلطه سياسي و اقتصادي بوده است. برقراري تعادل اجتماعي و سياسي جديد بعد از اين پيکار، " مشروعيت " قدرت سمبوليک کدام  زبان را تعيين ميکند و قدرت سمبوليک ، با قدرت سياسي و اجتماعي گروه هاي معين اجتماعي گره خورده است.

زبان رسمي ، چه در تکوين و چه در استفاده اجتماعي خود ، با دولت مرتبط است. در فرآيند تشکيل دولت است که شرايط براي يک بازار واحد زباني ، که در آن زبان رسمي نقش مسلطي را بازي مي کند  ، بوجود مي آيد. اين زبان دولتي در مراسم و مکان هاي رسمي ، نظير مدارس و ادارات دولتي و نهاد هاي سياسي بصورت اجباري در مي آيد. آنگاه ، زبان دولتي  خود حالت يک اصل تئوريکي را پيدا ميکند که تمام امور مربوط  به زبان با آن سنجيده ميشود.[50]اين قانون حاکم بر زبان ، هيات قضات ، يعني متخصصين گرامر ، و ماموران  اجرائي خود در شکل معلمين را دارند و " فرهنگستان" به ديوان عالي زبان و لغت نامه به بايگاني آن تبديل ميشود. 

در اروپا ، در فرايند " ملت " سازي بود که ضرورت زبان استاندارد و تحميل آن به مصرف کنندگان آن بوجود آمد. در فرانسه پيش از انقلاب، وحدت زباني با شکل گيري دولت سلطنتي ، از قرن 14 ببعد آغاز شده بود و استفاده از لهجه هاي محلي که با شکلي از نگارش همراه بود و در ادارات محلي از آن مورد استفاده قرار مي گرفت و نيز  زبان ادبي و  شاعرانه ( pays d’oc  ) بود ، همچنين استفاده از نوعي زبان تصنعي، که در سرتاسر فرانسه معمول بود ، جاي خود را به تدريج به زباني داد که در مناطق مرکزي فرانسه(pays d’ oil) و بويژه در بين محافل تحصيل کرده پاريسي از آن استفاده ميشد. ارتقاء اين زبان به زبان رسمي  و اداري ، که آنرا به زبان نگارشي و پژوهشي در کشور تبديل ميکرد ، ديگر زبانهاي مورد استفاده توده مردم را به زبانهاي باصطلاح "دهاتي" ( patois) تنزل ميداد. با انقلاب فرانسه و اعلام زبان رسمي بعنوان" زبان ملي" در کشور  ، به بور ژوازي محلي ، کشيش ها ، معلمين که عمدتا موقعيت خود را مديون تسلط خود بر زبان و بيان بودند ، به آنان امکان غير رسمي تسلط انحصاري بر سياست و امکان ارتباط با دولت مرکزي  را  ميداد. هدف سياسي  تحميل زبان "مشروع" در برابر لهجه ها و زبان "دهاتي" ،  پايدار کردن موقعيت حاکميت جديد بود، و بر اساس تئوري کندياک(Condillac) ، زبان وسيله اي بود براي متمايز کردن حاکميت جديد از نظام پيشين.[51] اصلاح زبان ، تصفيه آن از واژه هاي مور د استفاده نظام پيشين ، جدال عليه لهجه و زبان هاي محلي و ممنوع کردن انها ، تحقير و مسخره کردن آنها ، تنها از ضرورت تکنيکي و اداري ارتباط با مناطق مختلف کشور ناشي نمي گرديد ، بلکه جوهر آن جدال سمبوليک بر سر قدرت بود. از اينرو ، واژه سمبوليک "ملت"  و هم خط کردن "زبان ملي" با آن ، تنها از نياز تکنيکي براي ايجاد ارتباط بين ارگان هاي حکومتي و حاکميت و مردم ناشي نمي گرديد ، بلکه ميخواست ،  سلطه قدرت جديد را پايدار سازد.

در ايران ، کودتاي رضا خان و اعلام زبان فارسي  بعنوان زبان رسمي و تنها  زبان آموزشي کشور ، از مضموني متفاوت ، ليکن از منطقي مشابه تبعيت ميکرد. تبديل زبان فارسي به زبان رسمي و آموزشي کشور ، از نياز فرهنگي  و اداري ارتباط بين نقاط و لايه هاي مختلف جمعيت در کشور ناشي نمي گرديد ، بلکه  هدف سياسي  يک جا به جائي مهم در قدرت را دنبال ميکرد. بر خلاف فرانسه و ديگر کشور هاي اروپا که نقش اصلي زبان آموزشي ، تثبيت قدرت سياسي طبقات اجتماعي جديد در جامعه بود ، و از اين نظر ، هم خط کردن  زبان آموزشي و دولت-ملت تا زمان معيني نقش سياسي  مترقي اي را ايفاء مي کرد ، رضاخان ، عمدتا نيروهاي مترقي و دموکراتيک در کشور را سرکوب کرد. همچنين ، برخلاف فرانسه و عده ديگري از کشور هاي ارو پا ،   که زبان ملي با قدرت گيري طبقات اجتماعي جديد در درون مفهوم انتزاعي"  ملت"  همراه بود ، کودتاي رضاخان ، جا به جائي مليت در قدرت سياسي را نمايندگي ميکرد و بهمين جهت نيز زبان سمبوليکي که با بقدرت رسيدن رضا خان به قدرت سياسي در ايران اشاعه يافت ، بشدت با نژاد پرستي عليه مليت هاي غير فارس آغشته گرديد.

ايجاد فرهنگستان توسط فروغي ،  تصفيه زبان فارسي از زبان هاي "بيگانه" ترکي و عربي و غيره،  و يا تغيير نام محل ها که به فارسي نبودند ، همگي جدال سمبليک قدرت کودتايي  براي تثبيت خود بود. در عين حال ، عدم آشنائي بخش مهمي از مليت هاي غير فارس ، عملا به فارسي زبانان ، اقتدار بلا منازعي را در دستگاه  رضا خاني و حکومت هاي متوالي ميداد.

حاکميت سياسي ترک ها تا زمان رضا خان و اداره بوروکراسي توسط فارس ها ، خواه ناخواه  ، يک نوع توازن سياسي در کل کشور را به نفع عموم مليت ها ايجاد کرده بود . مي توان گفت که کودتاي رضا خان ، اين توازن را ازبين برده و آنرا به سلطه يکطرفه يک مليت تبديل کرد. 

جا به جائي در قدرت سياسي ، پي آمد هاي اقتصادي جدي براي مليت ها ي غير فارس در ايران داشت . اين امر هم سرمايه مادي و هم سرمايه انساني را در بر ميگيرد گه نيازمند بر رسي تحقيقي مستقل از طرف متخصصين اقتصادي در اين زمينه است. ليکن تمرکز قريب نود در صد از نيروي کار ماهر کشور در استان مرکزي ، اختصاص سرمايه گذاري ها به مناطق اساسا فارس نشين ، خود نشان ميدهد که چگونه عامل زبان ، فقط يک عامل تکنيکي و ارتباطي نيست ، بلکه با سلطه سياسي و توزيع نابرابر قدرت سياسي در کشور ، و نيز با تسلط اقتصادي ناشي از آن ، عجين شده است. به زبان بايد به عنوان يک سرمايه و عامل سرمايه و قدرت نگريست. 

 

 

سياست يک ملت و يک زبان در ايران

 

 

 

تئوري يک زبان و يک ملت ، نه اختراع فکري رضا شاه بود ونه صرفا ابداع روشنفکران دست راستي  ايراني . همانگونه که اشاره شد ، پايه هاي تئوريک آن در اروپا ريخته شده بود و کشورهاي اروپائي ، خود نخستين کارگاه آزمايشي آن بودند. ايده دولت-ملت که همزاد مفهوم مليت در اروپا بود ، با همساز سازي مليت با زبان نيز همراه بود، بويژه در رمانتي سيسم آلمان که زبان را برجسته ترين نمود مليت تلقي ميکرد.

با اينهمه ، کود تاي رضا خان مير پنج و آغاز سلطنت پهلوي را بايد نقطه چرخش اساسي در رابطه با مسا له ملي در ايران ، و يا بعبارت دقيقتر ، ستم ملي در ايران تلقي کرد.

در اينجا بايد به چند تفاوت اساسي  در باصطلاح " پروژه ملت سازي " رضا خاني و زادگاه تئوريک آن در اروپا اشاره کرد.

1-در اروپا ، بويژه در بين روشنفکران عصر روشنگري و پيشگامان انقلاب فرانسه ، ايده ملت ، با دموکراتيسم و انتقال حق حاکميت از پادشاه به مردم همراه بود. بر عکس ، در پروژه رضا خاني ، با گرفتن حق حاکميت از مردم و انتقال حاکميت به ديکتاتوري رضا شاهي   آغاز ميگردد.

2-برخلاف دوره انقلاب مشروطيت ، که کاربرد  واژه ملت ايران ، اگرچه با تسامح فکري در کاربرد واژه همراه است ، و رمانتي سيسم عصر مشروطيت برحول اين ايده مي چرخد که ايرا ني ها يک ملت هستند که به زبا ن هاي مختلف سخن مي گويند،  ليکن در جوهر خود ، تشابهات جدي با ايده هاي عصر روشنگري دارد ، چرا که خواسته بنيادي آن ، دموکراتيزه کردن نظام حکومتي و تابع کردن شاه به اراده مردم ، محور قرار گرفتن مجلس ملي بعنوان تبلور اراده آن در ساختار سياسي کشور  و استقرار  حاکميت قانون همراه بود. ليکن رسالت رضا خان ، بر استقرار سلطنت مطلقه و از بين بردن آزاديهاي سياسي و سرکوب ابتدائي ترين اشکال دموکراسي استوار بود.

3-برخلاف اروپا که شکل گيري دولت –ملت ، دستکم تا انقلابات 1848 ، بر ائتلاف پيشرو ترين نيروهاي جامعه تکيه داشت ، مدل رضا خاني ، بر محور اتحاد ارتجاعي ترين نيروها ي جامعه شکل مي گيرد. 

4- پرو ژه  " ملت سازي " رضا خاني ، از يکسو ، خود ملت را از حوزه سياست بيرون گذاشته و تنها نخبگان فارس حامي ديکتاتوري و عناصر همسو با آنرا در بين ديگر مليت ها را ، د ر درون خود جاي ميدهد.از سوي ديگر ، با ستم ملي  و تلاش براي محو هويت ملي ديگر مليت ها آغاز ميگردد.

5- اگر برادري ملت ها ، برابري و آزادي ، شعار هاي اساسي انقلاب فرانسه ، يعني خاستگاه اصلي تئوري ملت و پروژه ملت سازي بودند، پروژه باصطلاح ملت سازي رضاخان ، بر نژاد پرستي آريائي و مقابل قرار دادن آن عليه ديگر مليت ها در ايران و دشمني با هر نوع برابري  و آزادي قرار داشت.

6- تئوري" ملت  زباني " که عمدتا ونه منحصرا، از طرف رمانتي سيسم آلمان عنوان ميشود و زبان را مشخصه اصلي مليت ميشمارد، خود بر زمينه  زباني واحد با لهجه هاي متفاوت قرار داشت. حتي يوناني ها که هويت ملي خود را بر پايه زبا ن يوناني قرار دادند ، زبان يوناني زبان اکثريت غالب  ملت بود.و يا ايتاليائي ها اگرچه که تنها دو درصد مردم به زبان فعلي ايتا ليا ئي امروز در هنگام استقلال آن کشور حرف ميزدند  ، ليکن به چهارده لهجه ايتاليائي سخن مي گفتند و نه چهارده زبان متفاوت[52]. اين فرق مي کند با کشور چند مليتي و چند زبا نه ايران که زبان فارسي  تنها زبان اداري کشور  و زبان فقط مليت فارس  بود و نه زبان اکثريت مردم کشور. همانگونه که در هند نيز فارسي زبان اداري بود که براي مردم هند، زبان بيگانه اي بشمار ميرفت . يا همين نقش را زبان لاتين در آلمان و اطريش داشت، بي آنکه   مردم با آن زبا ن آشنا باشند. در نتيجه ، پروژه ملت سازي رضا خان را بايد پروژه ستم ملي و نژاد پرستي تلقي  کرد ونه ملت سازي، که روان شناسي اجتماعي خود مليت فارس را نيز خواه نا خواه مسموم مي سازد. ميتوان گفت که بخش مهمي از ادبيات سياسي در کشور ، بر همين محور شکل گرفت که تا کنون نيز ادامه يافته است.

7-فلسفه آموزش ملي در اروپا ، بر متصل کردن زبان شفاهي توده مردم و زبان نگارشي ، بدليل ضرورت مداخله توده مردم در سياست و ضرورت يگانگي زبان حاکميت و مردم بود ، حال آنکه آموزش ملي در ايران همواره از چنين الزامي فاصله گرفته است.

 

بايد گفت که تفکر يک ملت و يک زبان در ايران ، از آسمان آبي نازل نشد و طيف هاي مختلف روشنفکري در ايران ، در پي ريزي و ساختن بناي ايدوئولوژيک آن نقش داشتند.عده اي از روشنفکران ترک ، نظير احمد کسروي و عارف قزويني و ديگران،  به اين رمانتي سيسم ماليخوليائي يک ملت و يک زبان پيوستند و عملا از انديشه هاي دموکراتيک انقلاب مشروطيت ، که نام و معروفيت خود را از آن داشتند ، فاصله گرفتند .[53]  کسروي تلاش کرد که بمردم اذر بايجان ثابت کند آنها ترک نيستند و زبان آنان نيز ترکي نبوده است![54]

حتي روشنفکران پيشروي که حامل انديشه هاي سوسياليستي بودند ، نظير امين رسول زاده تبريزي ، در ابتدا بر انديشه ملت واحد ايران و ادغام همه اين مليت ها در يک واحد ملي ، تاکيد ورزيدند.[55]

در يک کشور چند مليتي ، ايده يک ملت و يک زبان ضرورتا پي آمد هاي جدي براي بقيه مليت ها و نيز مليتي دارد  که تبلور و سمبل  سياسي تمام  مليت ها در آن مليت تعريف ميشود.چنين تعريفي متضمن حذف ديگر مليت هائي است که ديگر در چهار چوب آن تعريف جائي نميتواند داشته باشند. زيرا تبديل چند به يک،  حتي اگر نه با حذف فيزيکي ، ليکن با نفي هويت سياسي و تاريخي و فرهنگي آنان ملازمه دارد.   براي توجيه آن ، بايد يک بناي ايدوئولوژيکي را پي ريخت .

 براي تغييرات بزرگ در چهارچوب هاي ايدوئولوژيک  و تغيير در تفکر و ايدوئولوژي رايج  ، بيک حادثه بزرگ سياسي و يک چرخش تعيين کننده سياسي نياز وجود دارد. اين چرخش سياسي در ايران بعد از مشروطيت ، با کودتاي رضا خان و آغاز يک سياست نوين در رابطه با مليت ها بوقوع مي پيوندد.

 

ترديدي نيست که تحول سياسي جديد را صرفا  در پرتو عوامل داخلي کشور نبايد ارزيابي کرد ، هرچند که زمينه داخلي کشور خود زمينه ساز اصلي تاثير گيري از عوامل بيروني بود. انقلاب روسيه ، و نيز فروپاشي امپراتوري عثماني، آرايش سياسي در منطقه را کاملا دگرگون ساخته بود و بعيد بنظر مي رسد که بدون اين تحولات منطقه اي ، کودتاي رضا خان ميتوانست موفق شود. بلوک سياسي در قدرت که اساسا ترک بودند و دستگاه تزاري روسيه برآن تاثير جدي داشت ، با اين تغيير موازنه سياسي در منطقه ،  آسيب پذير تر شده بود.زمان بهره برداري از اين تغيير آرايش فرا رسيده بود و لازم بود که بلوک ملي در قدرت نيز دگرگون شود . اين هم فارس ها را که از قرن ها پيش نقش مهمي در بوروکراسي کشور داشتند و نيز از وزن جمعيتي مهمي برخوردار بودند، بقدرت تصميم گير در ساختار قدرت تبديل ميکرد ، و هم براي امپراتوري بريتانيا ، که در بين سياستمداران فارس، متّحد ين قابل اتکاء تري داشت ، فضاي سياسي  بيشتري را  در   منطقه مي گشود.از اينرو ، لازم بود که نفوذ همه ملتهاي ديگر ، و بويژه نقش  ترک ها ، که بطور سنتي ، با مليت هاي همسايه شمالي که اشتراکات قومي و فرهنگي داشتند ، و نيز با ترک ها در غرب کشور ارتباط تجاري و فرهنگي  قابل ملاحظه اي داشتند، بطور جدي تضعيف شوند.از اينرو ، کودتاي رضاخان ، اساسا تغيير در تر کيب ملي در قدرت بود.اين نکته را ، بيشتر از هر چيزي ، اين گفته محمد علي فروغي ، نخست وزير و ايدئولوگ اصلي دستگاه رضا خاني ، بيان ميکند:

 

"ما احمد شاه را به اين دليل که سلطنت را دوست نداريم ، از تخت به زير نکشيديم. او را از آن جهت ساقط کرديم که قاجار ها  از نسل ترکند... هدف ما از ساقط کردن احمد شاه ، بر پا ساختن سيستم حکومت جمهوري نبود ..هدف ما جايگزين کردن قاجار هاي قلدر صفت با سلسله  نجيب و پاک فارس پهلوي بود.."[56]

 

رضا خان نه آشنائي با تاريخ داشت ،و  نه عصر هخامنشيان و ساسانيان  و نه امپراتوري پارس را مي شناخت که شيفته عظمت گذشته آن شده باشد. اين نوع تاريخ شفاهي را اردشير جي، معروف به اردشير  رپورتر، براي آماده سازي ذهني رضاخان براي کودتا در کله وي فرو کرده بود.   وصيت نامه اردشير رپورتر، عقل منفصل رضاخان و طراح اصلي کودتاي اسفند1299 شمسي ، که عامل سرويس هاي جاسوسي انگليس بود ، بهترين گواه تاريخي در اين زمينه باشد.[57]    

 

همانگونه که قبلا اشاره کردم ، باز توليد نيروي قهر در دولت ، هميشه بصورت متمرکزي انجام ميگيرد ، حال آنکه باز توليد ايدوئولوژِي   ، از خصلت پراکنده اي برخوردار است. کود تاي رضاخان ، نمونه اي از باز توليد فشرده اين نيروي قهر ، در يک تغيير معادله قدرت در شکل تازه اي بود. باز توليد ايدوئولوژِي ملازم با آن ، اولا به همان سرعت تغيير در باز توليد قهر نيست ، ثانيا اجزاء آن ممکن است که در زمانهاي متفاوتي بوجود آمده و يا به هم متصل شود ، در نتيجه ، همه اجزاء ايدوئولوژي ، همزمان بوجود نمي آيد،  ثالثا ، عناصري از آن ايدوئولوژي  در طيف هاي مختلف اجتماعي ، حتي در بين مخالفين آن نيز ، باز توليد شود و در واقع ، در جامعه ، پخش مي گردد. اين امر، گاهي دليل و راز هم سوئي  مخالفين يک رژيم با آن در لحظاتي از تاريخ است، چرا که از طريق احساس اشتراک ايدوئولوژيک با حاکميتي در  حوزه هائي معين ، به حمايت از آن بر ميخيزد ، و يا با وجود تقابل آشکار با آن ، وجوه مشترکي را با آن حفظ ميکند. همين امروز نيز ، گروه ها ، لايه هاي مختلف اجتماعي و احزاب سياسي ، که مخالف حاکميت موجود هستند، نه تنها در تمام حوزه ها ، با آن مخالف نيستند ، بلکه در حوزه هاي معيني از انديشه و ايدئولوژي ، با آن اشتراکات جدي دارند.

 ترديدي نيست که هر رژيم سياسي ، هسته سفتي از نهاد ها و حاميان ايدوئولوژيک خود را دارد . ليکن فقط در آن خلاصه نميشود. گاهي عناصري از همان ايدوئولوژي  در مخالفين آن نيز حضور دارد. اين امر در مورد رضا خان نيز صادق بود. در نتيجه ، سازمان يابي ايدوئولوژيک سيستم رضا خاني ، فقط در خود رضا خان و هسته سفت مر وجين ايدوئولوژيک او ، نظير فروغي  و محمود افشار و امثال آنان خلاصه نميشود . ديگران نيز در آن شريک بودند.ديگران نيز امروز در آن شريک هستند.اگر رضا خان و يا محمد رضا شاه ، به سرکوب قهر آميز مليت ها مي پرداختند ، کساني چون صادق هدايت ، برغم مخالف بودن با دم و دستگاه شاهنشاهي ، برغم داشتن روح حساس و انساني ، نگرش خوبي به مليت هاي غير فارس نداشت ودرمجموع نژاد پرستانه بود،  و در اين حوزه از ايدوئولوژي مشترکاتي با همان سيستم سياسي داشت. 

 

با آغاز حاکميت پهلوي ، شعار هاي دوره مشروطيت ، مبني بر اينکه ما يک ملت هستيم  که به زبان هاي مختلف حرف مي زنيم ، تئوري تازه اي وارد حوزه سياست و ايدوئولوژي در ايران مي گردد که عبارتست از اينکه ما يک ملت با يک زبان هستيم.  از آنجائي که ايران نه از يک مليت و از يک زبان تشکيل شده بود ، پياده کردن اين تئوري ، متضمن سرکوب فيزيکي ، سرکوب سياسي و مهمتر از همه ، ترويج يک ايدئولوژي سياسي ضرورتا نژاد پرستانه   عليه مليت هاي ديگر از يکسو، و بر موقعيت قدرت نشاندن و ستايش ايدوئولوژيک مليت فارس بود. نخستين گام ، تعريف مجدد از" ملت ايران" و زبان آن بود. ملت ايران ، ديگر ، نه "يک ملت با زبان هاي متفاوت" ، بلکه بايد در چهره ملت فارس ترسيم ميشد و زبان فارسي نيز، بعنوان زباني که  هويت اين ملت را در طول تاريخ چند هزار ساله نگه داشته است.[58] بقيه مليت ها در ايران ، بسطح قوم تنزل پيدا ميکنند. از اين پس ، از همه مليت ها تحت عنوان اقليت هاي قومي ياد ميشود . بعنوان مثال ، ترک ها که قدرت سياسي مسلط در بخش مهمي از اين تاريخ بوده اند ، ناگهان بيک اقليت قومي تبديل مي گردند. نکته قابل توجه اينست که ، در تاريخ جديد ، بخاطر خصلت متمرکز قدرت دولتي ، يک اقليت کوچکي براي دور معيني از تاريخ بتواند بر سر قدرت بماند ،ليکن در اشکال دولتي پيش سرمايه داري ، رقم جمعيتي نقش تعيين کننده اي دارد، و حاکميت طولاني تر ک ها در ايران ، خود مسخره بودن" اقليت قومي" تلقي کردن آنان توسط ايدوئولوگ هاي رضاخاني  را نشان ميدهد. حتي خواجه نظام الملک در  " سياست نامه" خود  از بنيان حاکميت در ايران بر اساس "پاپا خ به سر ها" يعني ترک ها ، بعنوان قدرت سياسي تصميم گير و " دستار بندان" يعني کادر بوروکراسي اداري ، نام ميبرد. مسا له ميماند بر بيان هويت تاريخي " ملت ايران " از طريق زبان فارسي.

ترديدي نيست که زبان فارسي ، بعد از پوسته انداختن تدريجي از زبان عربي که زبان مسلط بود  ، از قرن سوم هجري ، بصورت زبان اداري در ايران در مي آيد  و حاکميت هاي متوالي از آن بعنوان ابزار ارتباطي دستگاه بوروکراسي استفاده ميکنند.

 زبان لاتين در اروپا قرن هاي قرن همان نقش را در بسياري از کشورهاي اروپائي بر عهده داشت ، مضافاً اينکه زبان متون مذهبي همه اروپائيان بوده است ، نقشي که در ايران بر عهده زبا ن عربي بوده است و هنوز هم هست. ادبيات کلاسيک فارسي نيز از زمان ببعد بتدريج شکل ميگيرد .ليکن در حلقه کوچکي باقي ميماند که اکثريت خود فارسي زبانان نيز ، بدليل بيسواد بودن و نيز تداخل وسيع لغات عربي ، اين زبان مورد استناد ايدوئولوگ هاي رضا خاني در دور بعد را ، با آن آشنا نبودند ، زيرا نه ميتوانستند آنها را بخوانند و  نه به آنها دسترسي داشتند.  همين امروزهم  توده مردم فارسي زبان سهل است ، که نود در صد  معلمين زبان و ادبيات فارسي که دوره دانشگاهي را نيز پشت سر گذاشته اند ، نه بخوبي کليله و دمنه و تاريخ وصاف و حافظ را فردوسي را خوانده اند و نه با بناي ادبيات کلاسيک آشنائي جدي دارند. شايد ياد آوري اين نکته بي مناسبت نباشد که شاهنامه فردوسي ، براي اولين بار در سال 1871 در زمان لوئي بنا پارت ودر تيراژ هزار نسخه ، بصورت چاپ سنگي در پاريس ، توسط ژول مول فرانسوي  ، تصحيح و به چاپ رسيده است . ديوان حافظ نيز از روي نسخه هاي پراکنده دست خطي، براي اولين بار ، توسط محمد گلندام جمع آوري ،و در هند و از طرف اداره مستعمرات انگليس ، براي آشنائي با زبان هاي شرقي به طبع رسيده است و آنهم در تعدادي بسيار معدود .نخستين چاپ آن در ايران نيز توسط رحيم خلخالي انجام گرفت که مورد استناد و تشکيل حافظ شناسان مختلف بر حول آن گرديد. پس اگر سخن زبان شفاهي در تاريخ ايران باشد ، بايد گفت که همه مليت ها ، زبان شفاهي خود را داشته اندو اگر منظور ، ادبيات کلاسيک باشد ، روشن است فقط لايه بسيار باريکي از جامعه و عمدتا بخش بسيار کوچکي از بوروکراسي فارسي زبان و اشرافيت مي توانست در بهترين حالت از آن استفاده کند. همانگونه که در اروپا ، زبان فرانسه ، مدتهاي طولاني ، زبان در بار و زبان اشرافيت و طبقات حاکمه بود که ربطي به زبان توده مردم آن کشورها نداشت. آيا کسي ميتواند ادعا کند که چون زبان فرانسه زبان اشرافيت و زبان ادبي در اروپا بوده است ، زبا ن انگليسي و آلماني را لهجه بنامد و يا هويت مردم انگليس و آلمان را در سايه" نرد بام بلند شعر فرانسه" و تحميل آن به مردم انگليس و آلمان توجيه کند؟ [59]

ستايش از" گذشته شکوهمند تاريخ گذشته ايران"  و ايده آليزه کردن عصر هخامنشيان و ساسانيان و اينکه زبان فارسي ، هويت ملي ايرانيان در طول تاريخ را تشکيل ميداده است ، تنها ستايش از گذشته نبود ، بلکه  سر آغاز يک تعرض ايدوئولوژيک براي استقرار هژموني مليت فارسي زبان و تبديل اسطوره به واقعيت  ، و خاطره زوال يافته افسانه و اساطير به هويت آتي همه مليت ها در آينده بود. اين احضار ارواح اساطيري ، بخشي از جدال سياسي و ايدوئولوژيک در حال را تشکيل ميداد.اينکه مردم ترک ، ترک نبوده اند ، و يا اينکه آنها به زبان فارسي حرف مي زدند و يا فارس بوده اند ، در حقيقت ، تبديل يک خيال بافي تاريخي به يک واقعيت در زمان جاري بود ، و القاء اينکه آينده واقعي از آن زبان فارسي است و ترک ها بايد هويت فارس بودن خود را دوباره کشف کنند و بخود باز گردند.  

محمود افشار ، يکي از مبلغين تئوري نژاد آريايي دوره رضا خان ، مي نويسد:

"در ايران ، وحدت ملي ما ، متکي بر يگانگي نژاد، اشتراک مذهب و زندگاني اجتماعي و و حدت تاريخ] به[ مدت چندين هزار سال است.

ادعاي عثماني ها بر آنکه نصف ايران ترک است يا فضولي تازي ها از اينکه قسمتي از ايران "عرب" هستند ، بکلي واهي و  بي پا مي باشد.چه کاملا معلوم است که مملکت ايران ، پيش از حمله عرب و تاخت و تاز مغول ، از نژاد ايراني مسکون بوده و تر ک ها که از نژاد زرد و عرب ها از نژاد سامي هستند ، فقط با ملت بومي آريايي در آميخته ونه اينکه قائم مقام آنها شده باشند. اگر در بعضي نقاط مثل آذربايجان و قسمتي از سواحل خليج فارس ، لسان ترکي و عربي ، زبان اهالي شده است ، بکلي عارضي و منشا و علت آن کاملا معلوم ميباشد".[60]

محمود افشار ، ضمن ابراز نگراني ، ادامه ميدهد :

"اگرچه مليت ايران بواسطه تاريخ پر افتخار چندين هزار سا له و نژاد ممتاز آريايي  ، از همسايه هاي زرد پوست توراني و عرب هاي سامي مشخص است ولي ميتوان گفت که وحدت ملي ما بواسطه اختلاف لسان ميان ترک زبان هاي آذر بايجان و عرب زبان هاي خوزستان و فارسي زبانان ساير ولايات از حيث زبان ناقص مي باشد... چه معلوم نيست که تا کي مذهب مشترک ، عامل قوي در وحدت ملي ما خواهد بود...اهالي گنجه و

 باد کوبه و قسمت جنوبي قفقاز که شيعه مذهب هستند ولي ترک زبان بودند ، در احساسات و تمايلات خود ميان ما و عثماني ها ، آنها را اختيار کردند ، يعني عامل زبان بر عامل مذهب پيشي گرفت"[61] 

و ادامه ميدهد:

 

" هر نقشه جغرافياي اروپايي را برداريد و به قسمت نژاد ها نگاه کنيد ، اين حقيقت بر شما چون آفتاب روشن ميشود ] و [ بر هيچ کس هم پوشيده نيست که زبا ن هاي ترکي و تازي بر اين نواحي تحميل شده و يک چيز عارضي است و نه طبيعي.واقعاً بهانه غريبي براي مملکت گيري است که توراني ها بيک ملت تاريخي مي گويند چون اجداد خونخوار ما چنگيز و تيمور و سلجوقيان و غيره در چندين قرن پيش به مملکت شما تاخته ، بعد از خرابي ها و قتل و غارت ها که قرن ها طول آن بوده ، زبان خود را نيز بر شما تحميل نموده ، حال شما بايد از برادران ملي ، وطني ، ديني ، اخلاقي و تاريخي خود ايراني ها دست کشيده و بما ملحق شويد... هموطنان

آذر بايجاني ما از اين زبان توراني ، يعني ترکي که چنگيزيان و ساير غارت گران اين مملکت بر آنها تحميل کرده اند..متنفرند".[62]

محمود افشار ، سپس اضافه ميکند که نبايد فقط در اين خوش بيني شريک بود که" اهالي آذربايجان ترک نيستند و مردم عربستان ايران عرب نمي باشند "  ، بلکه " بايد با اين سخنان منطقي ، مطبوعات جري ، ديپلماسي زبر دست و سر نيزه تيز داشت" و يک سلسله اقدامات باصطلاح بسيار اخلاقي و وطني در مورد اين برادران وطني پيشنهاد مي کند که در زير بطور خلاصه به آنها اشاره مي کنم :

 

1-ترويج کامل زبان و ادبيات فارسي و تاريخ ايران در تمام مملکت ، مخصوصا در آذربايجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان و نواحي ترکمن نشين.  جرايد و مجلات فارسي زبان محلي را تشويق کرد ، کتب و رسائل ارزان قيمت سهل و ساده بزبان فارسي ، مخصوص آن نقاط تهيه نمود( و اينکه روزنامه هاي فارسي را ارزانتر از مناطق فارس در آنجاها فروخت و ماموران بسيار وطن پرست به ادارات معارف آنجاها فرستاد).[63]

2-کشيدن را آهن و مربوط و متصل نمودن کليه نقاط مملکت بيک ديگر ، تا بواسطه خلطه و آميزش زياد ميان طوايف مختلف ايراني ، يگانگي کامل پيدا شود.

3-کوچ دادن بعضي ايلات آذربايجان و خوزستان را به نقاط داخلي ايران و آوردن ايلات فارسي زبان را از داخله باين ايالات و شهر نشين کردن آنها ، با رعايت شرايط اختلاط و گشودن مدارس...

4-تقسيمات جديد ايالات و ولايات و از ميان بردن اسامي آذربايجان و خراسان و کرمان و عربستان و غيره ..

5-تغيير اسامي ترکي و عربي که ترک تازان و غارت گران اجنبي ، به نواحي ، دهات ، کوه ها و رود هاي ايران داده اند، به اسامي فارسي و از ميان بردن کليه اين قبيل آثار خارجي. 

 6-بايد استعمال السنه خارجي را]  منظور همان زبان هاي ترکي و عربي و غيره  [بطور رسمي براي اتباع ايران در محاکم، مدارس، ادارات  دولتي و قشو ني منع کرد...[64]

 

در نوشته ديگري تحت عنوان " مليت پارسيان " ، که نام نوشته اي از يکي از پارسيان هند نيز است ، محمود افشار ، دو مرتبه منکر عرب بودن عرب ها و ترک بودن ترک ها در ايران ميشود:" .. در اين ايالت( يعني خوزستان)  که در قديم يکي از مراکز تمدن ايران بود ، بواسطه همسايگي با نواحي عرب نشين و پناه دادن به طوايف عرب مهاجر ، يک عده از سکنه به زبان تازي تکلم ميکنند .عرب ها اين مساله را  بهانه کرده و ادعا دارند اين قطعه ايران ، عرب است و آنجا را عربستان ايران ميخوانند-همچنانکه ترک ها هم با يک مغلطه کاري مدعيند که آذر بايجان ترک مي باشد!".[65]

در اولين شماره مجله آينده که ارگان تبليغات نژاد پرستانه رضا خاني عليه مليت هاي غير فارس بود ، عليه کردها و ترکمن ها  تبليغات مشابه و راه حل هاي مشابهي ارائه ميشود :

" چند سال است که زمزمه استقلال کردستان بميان آمده و بعضي از کردهاي عثماني ، با ساز آن مي رقصند...بايد خاطر اولياي امور خو درا ياد آور شويم که سياست داخلي ما بايد طوري باشد تا بمرور زمان ولي هرچه زود تر ، کردهاي ايران که از نژاد ايراني هستند و زبان آنها نيز يکي از لسان هاي ايراني است ، با ساير ايرانيان آميخته و يکي شده ، فرقي در ميان نماند.چاره قطعي ، تاسيس مدارس در آن نواحي ، ترويج زبان فارسي ، تعليم تاريخ ايران و توليد حس ايرانيت در ميان اهالي و بالاخره کشيدن راه آهن از قسمت هاي مرکزي مملکت به آن نقاط است تا روابط   اجتماعي و اقتصادي زيادتري بين کرد و فارسي زبان ايجاد گردد.هر زمان اين امر ، يعني" فارسي شدن " کردهاي ايران صورت گرفت ، آنوقت براي ما هيچ مضر نخواهد بود اگر روزي کردستان عثماني مستقل شود و بين ما و دولت ترک ، يک دولت کوچک ايراني نژاد در آن حدود فاصله باشد.."[66]

 

بايد گفت که تاريخ تمامي امپراتوري ها و سلسله هاي پادشاهي ، بر حمله و فتح و کشور گشايي و کشتار و به انقياد کشيدن  مردم سرزمين هاي فتح شده ، استوار بوده است. در تاريخ ، هيچ سرزمين فتح شده اي نبوده است که خود بخود فتح شده باشد ، بلکه به ان حمله کرده ند ، و هر فتح و کشور گشايي با قتل و کشتار و وحشي گري همراه بوده است . اين امر در مورد امپراتوري هاي پارس  و ساساني  و شجره طيبه نژاد آريا  نيز صادق است.ليکن احضار يک جانبه" ارواح مطهر  آريايي " ، و ذکر شناعت هاي بنيانگذاران امپراتوري هاي غير آريايي ، که در حقيقت هيچکدام از آنها براي زندگي در کنار هم مليت ها در دنياي امروز ، و در صورت وجود يک نظام دموکراتيک، موضوعيتي نداشتند ، در خدمت توجيه بکارگيري ستم ملي و انکار حقوق اوليه و طبيعي آنان بود.

اين تمثيل سازي ها ، فقط  تفسير دلبخواهي از گذشته نبودند بلکه در خدمت يک سياست شنيع در زمان جاري بودند که مليت هاي غير فارس را نشانه گرفته بود و از آنان   عملا دشمنان بالقوه اي را ترسيم ميکرد.حمله به چنگيز و مغول ، فقط کتک زدن مرده هاي تاريخ و  يا ابراز بيز اري از چهره هاي خشن در تاريخ نبود. بلکه يک نوع سمبل سازي براي استفاده در زمان حاضر و عينيت بيروني دادن  به اين سمبل در چهره خلق ترک وزبان ترکي  بود ودر مقياسي گسترده تر عليه همه مليت هاي غير فارس و توجيه اعمال خشونت  از طرف رژيم کودتايي رضا خان عليه مليت ها بکار بسته ميشد .در عين حال  اين يک نوع سمبل سازي ، براي ساختن يک نوع هويت ، و نفي هويت هاي ديگران بود.هويت سازي ايکه هويت همه ايرانيان را فقط در هيات تاريخي مليت فارس و زبان آن  مي ديد و لازم مي دانست که براي از بين بردن هويت ديگر مليت ها، از " مطبوعات جري ، ديپلماسي زبر دست و سر نيزه تيز" استفاده شود. هويت سازي ايکه در جوهر خود نژاد پرستانه بود و

 مليت ها در ايران را به ملت خودي و مليت هاي غير خودي تقسيم ميکرد.

  ايدوئولوژي نژاد پرستانه ، معمولا به غرايز عقب مانده آدم ها متوسل ميشود تا کينه  و نفرت نژادي ، غرور کاذب در خود و حس تحقير عليه مليت هاي ديگر را بر انگيزد.  نوع نگرش روشنفکران رضا خاني نسبت مليت

ها ، فارغ از اين روح نژاد پرستانه نبود. ليکن ايدوئولوژي نژاد پرستانه ، که بار ستم ملي در آن نهفته بود،

تنها در هسته سفت مبلغين رضا خاني خلاصه نمي شد.

 

 ايدوئولوژي نژاد پرستانه ، تنها خود را در تئوريهاي نژادي حاميان فکري و سياست پردازان اطراف رضا خان ظاهر نساخت ، بلکه شعر و ادبيات نيز در پي ريزي چنين ايدوئولوژي ، نقش مهمي بر عهده گرفت.

با آغاز داستان نويسي در ايران ، محمد علي جمال زاده که يکي از نخستين بنيان گذاران آن بود ، تزريق ذهن نژاد پرستا نه و انکار هويت ديگران نيز در داستان نويسي جديد ايران نيز آغاز مي گردد. جمال زاده در" فارسي شکر است " مي گويد که آذر بايجاني ها  هر چند که" تر ک" زبانند اما تر ک محسوب نمي شوند و آذر بايجاني هستند، " يا يک زبان فارسي مخصوصي که بعد ها فهميده اند سو غات اسلامبول است". شخصيت آذربايجاني داستان " فارسي شکر است " از نظر داستان نويس، ترکي حرف نمي زند بلکه فارسي را با لهجه ترکي ادا ميکند تا هويت ترکي او نفي شده باشد! شخصيت ديگر همان داستان نيز يک عرب است که حرف آدم سرش نميشود و به زبان جني ها حرف ميزند.باعتقاد جمال زاده ، همه ايراني ها فارسي حرف ميزنند که در بعضي جاها با واژه هاي ترکي و کردي قاطي شده است و اگر کسي فارسي حرف نزند ايراني نيست [67] 

 

شايد بتوان گفت که صادق هدايت ،  برجسته ترين داستان نويس آن دوره، در عين حال نژاد پرست ترين آنان نيز بوده است. نگرش ضد مذهبي او ، بويژه نسبت به اسلام ، که آنرا مظهر و دليل عقب ماندگي ايران مي پندارد ، هدايت را به طرف يک ذهنيت نژاد پرستانه عليه عرب ها مي کشاند. در عين حال ، ناسيوناليسم هدايت بر پرستش نژاد آريايي استوار است و ايران و ايراني فقط در چهره نژاد آريا براي او معني مي دهد. همين امر هدايت را بطرف يک روح نژاد پرستانه اي نه فقط عليه اعراب ، بلکه عليه يهودي و ترک نيز سوق مي دهد. با اينهمه ، لبه تيز نژاد پرستي او عليه عرب ها متوجه است.  او در " سايه مغول " مي نويسد:

".. آن روزي که مغول آمد ،آنروزي که اين نژاد  چهره خونخوار به سر زمين آن ها ( يعني عرب ها ) تاخت و تاز کرد، اين نژاد پاچه ور ماليده نا پاک ، دشمن آبادي ، دشمن آزادي ، با چشم هاي کج که علم شکنجه را به آخرين پايه ظرافت رسانيده  ودر فکر پست ، فکر کوتاه  و زمخت اش ، با آن هيکل نتراشيد ه ، جز دريدن، آتش زد نو چاپيدن ، چيز ديگري نقش نبسته بود .. آنوقت فهميدند که مغول ، دشمن جنبنده ، دشمن جان همه و دشمن انسانيت بود".[68] و يا در " زنده بگور" همان تم را را از قول يکي از شخصيت هاي داستان ، که  بيشتر بيان حال وروح خود هدايت است، و قصد خود کشي دارد ، تکرار ميکند:

" اگر مرده بودم ، مرا مي بردند به دست عرب هاي بي پير مي افتادم، دوباره مي مردم.از ريخت آنها بيزارم". و باز در " طلب آمرزش":

" عرب هاي پاچه ور ماليده ، صورت هاي احمق  فينه بسر ، قيافه هاي  آب زير کاه ، عمامه اي با ريش ها و ناخن هاي حنا بسته و سر هاي تراشيده ، تسبيح مي گرداندند و با نعلين و عبا و زير شلواري ، قدم ميزدند. زبان فارسي حرف مي زدند ، يا ترکي بلغور مي کردند، يا عربي از بيخ گلو و از توي روده ها شان در مي آمد ودر هوا غلغل ميزد .زن هاي عرب با صورت هاي خال کوبيده ي چرک ، چشم هاي وا سوخته ، حلقه از پره بيني شان گذرانده بودند. يکي از آنها ، پستان سياهش را تا نصفه در دهن بچه کثيفي که در بغلش بود ، فروکرد".[69]

همچنين در " اصفهان نصف جهان":

 

" مجتهد گفت فردا صبح از دروازه بيرون ميروي ، اولين کسي را که ديدي يقه اش را بگير و ول نکن ، بتو پول مي دهد. آن مرد صبح زود رفت بيرون دروازه ، ديد يک عرب نکره بد ترکيب مثل ديو منگولوسي از دور پيدا شد، رفت جلو سلام کرد.عرب اورا با خودش برد توي يک غار. ديد انجا دو نفر را با زنجير بسته اند و استخوان هاي آدم دور غار ريخته.فهميد که عرب آدم خور است..آمد فرار کند که عرب مچ دستش را گرفت".[70]

 

ترسيم هدايت از يهودي اي بنام ملا اسحاق، در " داش آکل" نيز ، دست کمي از توصيفات او از اعراب ندارد . در مقابل ، هدايت، لحن ستايش گري از " نژاد آريا" دارد . او در مقدمه اي که براي " ترانه هاي خيام " نوشته است ، خيام و رباعيات وي را "شورش روح آريايي بر ضد اعتقادات سامي" معرفي ميکند . اينکه  دهري گري و يا لائيسيسم خيام متوجه و عليه نژاد سامي است ، بيشتر منعکس کننده ذهنيت خود هدايت است تا خيام .خيام بيشتر يک جهان بيني مادي و نگرش مادي به جهان را بيان ميکند تا يک نگرش نژادي را. از اين نظر ، تشابه جدي با آزاد انديشاني چون   ذکرياي رازي و عبيد زا کاني دارد تا محدود نگري نژادي.هدايت باز در "پروين دختر ساسان " مينويسد :

" نه نژاد ايراني نمي ميرد. ما هماني هستيم که ساليان دراز زير تاخت و تاز يونانيان و اشکانيان بوديم .در انجامش سر بلند کرديم ..چه برسد باين تازي هاي درنده لخت پا پتي که هيچ از خودشان ندارند، مگر زبان دراز و شمشير." [71] در صحنه پاياني نيز ، پروين ، دختر آريا تبار ، با خنجري خود را مي کشد که بدست "عرب سوسمار خور" نيفتد.

پرستش نژاد آريائي که وجه ديگر و شکل اثباتي نژاد پرستي است ،گاهي شکل بيمارگونه " هنر نزد ايرانيان است و بس " بخود ميگيرد:

" آنچه که بنام صنعت هندي ، مغول و عرب در اروپا معروف بوده ، به خصوص عرب ها که پا برهنه بدنبال  سوسمار مي دويده ا ند، فکر صنعتي نميتوانسته در کله شان  رسوخ پيدا کند  و آنچه باسم آنها معروف است  ، مال ملل ديگر است ، چنانکه امروز هم معماري عرب يک تقليد مسخره اي آميزي از معماري ايراني است ".[72]

متاسفانه ذهن نژاد پرستانه حاکم بر ادبيات ايران که رگ و ريشه هاي آن در گذشته نيز وجود داشت ، ليکن عمدتا عليه اشغال بيگانه بود ،  از زمان رضا شاه ببعد نه فقط  بر آن حاکم شد ، بلکه بصورت ابزار سياسي-ايدوئولوژيک عليه  هموطنان عرب در ايران بکار گرفته  شد. ايدوئولوژي نژادي حاکم بر ادبيات فارسي ، باعث شد که نويسندگاني چون هدايت ، نقش زبان و فرهنگ عرب در انتقال فلسفه يونان و آثار ارزشمند تمدن رم به اروپا ، و از آن طريق به تمام جهان را ، که زمينه ساز عصر رنسانس بود ، ناديده بگيرد.فرهنگ و زبان عربي بود که در هاي فلسفه و آشنائي با تمدن و تاريخ گذشته غرب را بروي زبان فارسي گشود.در تمامي قرون وسطي ، اين فرهنگ و زبان عربي بود که بار انديشه و فرهنگ بشري را بر دوش کشيد و به ديگر ملت هاي جهان انتقال داد.از اين نظر ، هيچ زباني در آن دوره از تاريخ ، با زبان عربي قابل قياس نيست.

 

روانشناسي نژاد پرستانه ، که حس نفرت از بيگانه ، را تبليغ ميکند و بيگانه از نظر او همه مليت هاي غير فارس است ، موج بزرگي از نويسندگان را مي پوشاند  که اکثر آنان مخالف دم و دستگاه استبدادي سلطنت بودند.ليکن مشترکات ذهني آنان در ضديت با مليت هاي غير فارس در ايران ، در ک نژاد پرستانه از رابطه مليت ها در ايران ، پرستش  نژادي خود و اطلاق واژه ايراني به آنهائي که فقط  فارس هستند،  آنان را از اين نقطه نظر در يک ائتلاف ايدئولوژيک با استبداد رضا خاني قرار ميداد.در نتيجه ، بخش مهمي از ساختمان ايدوئولوژيک استبداد رضا خاني و محمد رضا شاه ، خارج از حاميان مستقيم او، و توسط مخالفين آنها توليد و اشا عه داده شد. يعني آن چيزي که باز توليد پراکنده ايدوئولوژي ناميده ميشود، فراسوي دستگاه قهر و حاکميت سياسي و در ميان مخالفين آن نيز باز توليد ميشود. اين امر بنوبه خود ، باز توليد دستگاه قهر در يک شکل مجدد استبدادي را اسان ميسازد  ، چرا که هر نظام سياسي  از يک بافت ايدوئولوژيک تغذيه ميکند و تا زمانيکه

نگرش ضد دموکراتيک در حوزه هاي متعددي از انديشه ، ازجمله  نسبت به  مليت ها وجود دارد ، باز توليد دستگاه سياسي غير دموکراتيک و استبدادي نيز ، نزديک ترين فرض قابل تصور است ، حتي اگر دستگاه سياسي حاکم نيز ، بهر شکلي سرنگون شود.

سرنگوني سلطنت ، باز توليد دستگاه قهر در شکلي متمرکز تر و خشن تر بود .جمهوري اسلامي ، از هر نظر  استبدادي خشن تر از دستگاه سلطنت بوده و هست. ليکن بخش قابل توجهي از مخالفين رژيم ،برغم دشمني خود با آن ، مشترکات ايدوئولوژيک جدي با هم دارند.

 خصلت باز توليد پراکنده ايدوئولوژي ، نيرو هاي نا همايند اجتماعي را در حوزه هاي معين بهم متصل ميکند  و به شکل معيني از ايدوئولوژي در آن حوزه خاص ، بلور بندي مشخصي ميدهد که معمولا دير پاست و باوجود تغيير يک سيستم حکومتي و باز توليد دستگاه قهر بعنوان يکي از دو بازوي باز توليد سيستم ، توسط قدرت جديد ، مورد استفاده قرار ميگيرد. در جامعه ايران و در جوامع مشابه آن ، اين انديشه در رابطه با مسا له ملي ، بصورت يک بلور بندي ايدوئولوژيک در آمده است که عنوان کردن حقوق مليت ها ، بلافاصله به معني تجزيه تفسير ميشود. اين منشور ايدوئولوژيک ، طيف هاي مختلف و گاها متضاد اجتماعي را در کنار هم قرار ميدهد.  

نا همزماني باز توليد ايدوئولوژي ، رژيم هاي سياسي نا همزمان را نيز دقيقا در همان حوزه ها بهم وصل ميکند.

دقيقا در اين رابطه است که بر غم سر نگوني سلطنت ، جمهوري اسلامي ، وارث سياست هاي رضاخان در مورد مسا له زبان و مساله ملي ميشود و گاهي خشن تر از آن ، سياست هاي رضا خان را دنبال ميکند و يا ايدوئولوژي نژادي را همچنان ترويج ميکند.[73]

نا همزماني و خصلت پراکنده باز توليد عناصري از ايدوئولوژِي در بسياري از زمينه ها ، از جمله در مورد مساله ملي که مساله زبان نيز يکي از مؤلفه هاي اساسي آن است، بسياري از مخالفين جمهوري اسلامي را که بظاهر داعيه دموکراسي و ضديت با استبداد را دارند، به هم انديشي و قرابت فکري و ايدوئولوژيک خواسته و نا خواسته اي با جمهوري اسلامي و  دستگاه فکري استبداد رضا خاني قرار ميدهد.

 

 

 

ضرورت يک باز نگري در مورد مسا له زبا ن و مساله ملي

 

اگرچه فروريزي شوروي و سيستم ايدوئولوژيک آن ، و نيز فرآيند جهاني شدن ، به عوامل شتاب در موج تازه اي در بازگشت مساله ملي در صحنه سياست تبديل شده است، ليکن ما امروز از بسياري جهات از جوهر عصر دولت –ملت  و تئوري يک ملت و يک زبان دور شده ايم.مساله زبان و مساله ملي ، از جهات متعددي نيازمند يک باز نگري جدي است.چراکه مساله ملي و همزاد آن زبان ، نقش يک دينام انفجاري در هر جامعه چند مليتي ، بويژه از نوع کشور هاي جهان سومي را دارد و گردانندگان سياسي در اين کشورها معمولا چيزي فراتر از"

مطبوعات جري ، ديپلماسي زبر دست و سر نيزه تيز " در تفکر سياسي خود ندارند. در دنياي امروز ، اين راه حلي نه براي مساله ملي است و نه مسا له زبان . همچنين ، سلطه قومي-زباني يک مليت در يک کشور چند مليتي را نميتوان مبناي اتحاد کشور تلقي کرد.چنين نگرشي  ، زمينه هاي دست به يقه شدن همه با هم ويک تنش دائمي و کينه کور  را در خود حفظ مي کند.

 احياء هويت ملي و قومي از جانب آن مليت هائي از جامعه ، که در ساختار دولت-ملت ناديده گرفته شده بودند ، جزوي از مدرنيته است ، چرا که خواهان اين است که آن جنبه تاريک دولت-ملت که بر سلطه سياسي و فرهنگي يک مليت و نفي حقوق و کنار گذاشتن ديگران استوار بوده است ، پايان داده شود. از اين نظر بايد اين فرايند بازگشت مساله ملي به صحنه سياست را ، خواست تعميم دموکراسي در جامعه و عقلاني تر کردن ساختار د ولت تلقي کرد. چرا که هم مفهوم مليت و هم شهروندي ، خود مفاهيم انتزاعي هستند و از واقعيت اجتماعي و قومي جامعه مدني گذر ميکنند.[74]

در جهان امروز ، بجز سه کشور بنگلادش، پرتقال و ايسلند ، همه کشور ها به درجات متفاوتي چند مليتي هستند و در غالب آنها مساله زبان ، مساله ملي و حقوق اقليت ها بنحوي مطرح است. مساله مليت و مسا له  اقليت ، تا حدي از هم متفاوت هستند . زيرا يک اسپانيايي و يا يک مکزيکي ، جزو مليت اسپانيايي و يا مکزيکي خود در کشور خود هستند ، ليکن در يک کشور خارجي ، نظير فرانسه ويا آمريکا ، جزو اقليت قومي در آن کشور ها به حساب مي آيند.

اگر مساله ملي دو مرتبه به صحنه سياست جهاني برگشته است ، خود دولت-ملت از دو طرف ، يعني از پائين از سوي زير مجموعه هاي آن ، نظير مليت ها و اشکال مختلف اقليت هاي قومي و فرهنگي ، و نيز از بالا ، از طرف نهاد هاي فرا ملي و اشکال مختلف کنوانسيون هاي جهاني ، زير فشار جدي قرار گرفته است که  اعمال حاکميت آنرا محدود مي سازد. در نتيجه ،  نميتوان با همان رمانتي سيسم يک ملت و يک زبان ، به مسا له مليت ها و زبان نگريست. 

حتي در کشورهائي مثل آمريکا ، که مهاجرين بدون فشار مستقيم سياسي ، زبان انگليسي را داوطلبانه ياد مي گرفتند و مساله مليت ها به آن مفهوم در آنجا وجود نداشت ، بعد ارز مهاجرت وسيع به آن کشور از دهه 1960، بويژه از طرف کشورهاي آمريکاي لاتين، مساله آموزش دوزبانه در مدارس از زمان دولت جانسون ببعد ، مورد توجه سياستمداران آمريکا بوده است

در طول هشتاد سا ل گذشته ، مليت ها برغم سرکوب فيزيکي و فرهنگي  ، به حيات خود ادامه دادند .سياست يک ملت يک زبان ، آنهم فقط زير لواي ملت فارس و زبان فارسي ، با شکست روبرو شده است  و نيازمند يک پاسخ دموکراتيک است و گرنه کشور را بطرف يک نوع بالکانيزاسيون و در گيري هاي ملي سوق خواهد داد. مساله ملي خوست بحق و آتش زير خاکستر است که اکنون در همه نقاط ملي بسطح مي آيد. شايد تجربه کشورهائي مثل اسپانيا که از ديکتا توري  فرانکيستي بطرف يک دموکراسي سياسي گذر کرده اند، نمونه هاي آموزنده اي باشد که زبان مشترک ، ضرورتا يک ملت نمي سازد.بر سميت شناختن حقوق ملي و زباني کاتالوني ها و باسک ها ، که زماني آنان را تجزيه طلب لقب مي دادند ، نشان داد که ميتوان بعنوان يک مليت در درون يک دولت زندگي کرد ، بي آنکه دولت مستقلي تشکيل داد. مضافاً اينکه مبارزه آنان براي حقوق ملي خود ، يکي از بلوک هاي سازنده دموکراسي و بردن اسپانيا بسوي شکلي از فدراليسم بوده است ، و زبان پايه هويتي آنان را تشکيل مي دهد.[75]

مسا له زبان و مساله ملي ، نگرش دموکراتيک تازه اي را مي طلبد و همانگونه که مانوئل کاستلز گفته است:

"از ايالات متحده آمريکا گرفته تا کشورهاي آفريقايي زير خط صحرا، قوميت زير بناي تفکيک اجتماعي و باز شناسي اجتماعي و نيز تبعيض هاي اجتماعي است. قوميت همچنين پايه و اساس قيام براي عدالت اجتماعي بوده و هست: نظير قيام سرخ پوستان مکزيک در چيباس در سال 1994". [76]

ما در زماني زندگي مي کنيم که خود زبان فارسي ، از طريق وسايل ارتباط جمعي ، و زبان هاي ديگر بشدت زير فشار قرار دارد. زبان انگليسي ، امروز به زبان ارتباطي اصلي در بين ملت هاي مختلف عمل مي کند و خواه نا خواه بر روي آن اثر خواهد گذاشت.[77] از سوي ديگر ، پيشرفت تکنولوژي و امکانات جديد استفاده از رسانه ها ،  به مليت هاي ديگر در ايران ، امکان بهره گيري از آنها و تاکيد بيشتر بر هويت خود را مي دهد.

 

زماني ارنست رنان، ملت ها را به دو مقوله تقسيم کرده بود :" ملت هاي غريزي" ، که بر پايه اشتراک در نژاد ، پيوند خوني ، مذهب و زبان بو جود آمده اند  ، و" ملت هاي عقلاني". و مي گفت که من فقط يک ملت عقلاني را سراغ دارم ، و آن سويس است،  که خود ، پيش تصويري از اروپاي امروز بود. [78]

اروپاي امروز ، که خود خاستگاه اصلي تئوري مليت ، حق تعيين سرنوشت و دولت-ملت بود، بيشتر از هر نقطه

اي از جهان ، از شکل ملت هاي غريزي فاصله گرفته است و عامل نژاد، مبناي قومي، و يا زبان ، عوامل متحد

کننده آن نيستند. آنچه که روزي غير عادي تلقي ميشد ، يعني اينکه حاکميت مليتي معين ، ضرورتا تعريف کننده

دولت نمي تواند باشد، امروز به نورم عادي تبديل ميشود.کشور هاي اروپايي ، با تجمع در واحد سياسي

بزرگتري بنام اتحاديه اروپا ، بسياري مشخصات دولت –ملت خود را از دست مي دهند . وجه مشخصه اين اتحاد

 سياسي ،  ديگر نه زبان است ونه مليت ، ضمن آنکه هريک از آنها هويت هاي فرهنگي ، ملي و زباني خود

را حفظ ميکنند. اگرچه اروپا هنوز بصورت يک دولت نيامده است  ، ليکن بسياري از مشخصات يک دولت ،

حتي قوي تر  از روزهاي اوليه تولد دولت آمريکاي بعد از جنگ استقلال را دارد.شايد روزي هويت اروپايي ، به

هويت جمعي و حتي ملي همه اروپائيان تبديل شود. اين همان ن چيزي است که ارنست رنان آنرا "ملت عقلاني"

مي ناميد.  بايد توجه داشت که اروپايي ها  بر خلاف آمريکائي ها پيش از جنگ استقلال، هرگز زير چتر دولتي

 واحد زندگي نکرده بودند. حال آنکه در کشورهاي چند مليتي ، نظير ايران و اسپانيا و بسياري از کشور هاي

ديگر جهان ، سابقه طولاني زندگي مشترک با هم در چهار چوب يک دولت ، خود ميتواند عامل شتاب دهنده اي

براي عقلاني تر کردن سازمان دولتي عمل کند و همه مليت ها مي توانند بي آنکه هويت ملي و زباني و فرهنگي

خود را از دست بدهند ، و بي آنکه دولت مستقلي تشکيل دهند ويا دولت با هويت صرفا يک مليت مشخص

شود ، در درون يک دولت باهم زندگي کنند. در آنصورت ، "ملت عقلاني" ايران نيز معني پيدا خواهد کرد.

آيا در فعالين سياسي  ايران ، بويژه نيروهاي دموکراتيک جامعه ، آن خرد سياسي لازم وجود خواهد داشت که از

راه تاريخي ايکه ديگران پيموده اند درس لازم گرفته و ايران را بسوي يک جامعه واقعاً دموکراتيک ، و يک

"ملت عقلاني" و نه "ملت غريزي" و نژادي ، هدايت کنند؟

 

 

 

 

 



[1] Shinar در زبان عبری به بابل گفته میشد

[2] Saint Isidor. کتاب نهم

[3] -در این زمینه مراجعه شود به جلد اول سرمایه کارل مارکس.ص43.متن انگلیسی

[4]  واژه خود انگیخته و یا خود جوش ، واژه ای است که از طرف توماس ها بس    Thomas Hobbes,وارد فرهنگ  انگلیسی گردیده است که از لغت لاتین sponte   ، یعنی عمل کردن با اراده آزاد خود و در برابر عمل از روی قهر و اجبار معنی میدهد. گرا مشی نیز این واژه را  در این مفهوم بکار میبرد.

[5] Peter Ives: Language and Hegemony in Gramsci.Pluto press. London.2004.p82

[6] همانجا

[7] به نقل از:

Richard Harvey Brown: Cultural Representation and Ideological Domination .Social Forces.March 1993,71(3)657-706.The University of North Carolina press.

[8] Luis Althusser .Positions. Ideology et Appareils Idéologiques d’ Etat.p95

آلتوسر ، تحقق یافتن مفا هیم  ایدوئولوژیک را از طریق یک سلسله از نهاد ها ، نظیر کلیسا، مدارس و مطبوعات میسر می داند، که آنها را دستگاه های ایدوئولوژیک می نامد.

[9] M.M. Bakhtin ./P.N.Medvedev: The Formal Method in literary Scholarship. A Critical introduction to sociological poetics.p.14

 

[10]  آلتوسر ، توضیح خود از ایدئدولوژی را و اینکه ایدوئولوژی چگونه در جامعه عمل می کند، بر مدل Lancan   Jacques استوار ساخته است.از اینرو در توضیح خود از ایدوئولوژی ، از تبین پیشین مارکسیسم از ایدئولوژی ، تا حدی فاصله میگیرد.مدل پیشین مارکسیستی و از جمله خود مارکس ،ایدوئولوژی را" آگاهی کاذب" تلقی می کند ، یعنی ادراک کاذبی از جریان زندگی در جهانی که در آن زندگی میکنیم. بعنوان مثال ، اگر ما کالائی را از بازار می خریم ، ایدوئولوژی ، پرده ساتری بر واقعیت جریان استثمار در آن میکشد. آلتوسر می نویسد که از نظر مارکس ، ایدوئولوژی یک ساختمان تخیلی اندیشه است ، بنیاد تئوریک آن مانند ادراک بسیار از نویسندگان پیش از فروید در مورد خواب(Dream   ) است. از دیدگاه این نویسندگان ، خواب را صرفا یک تخیل ، معادل  صفر و نتیجه پس مانده های روز میدانستند(آلتوسر، لنین و فلسفه ،ص108، {اچ انگلیسی.مانثلی رویو).

آلتوسر ، توضیح خود از ایدوئولوژی را بر مدل درک Lancan  از" واقعیت" ، نزدیک می سازد، بدین معنی که ما ، جهان اطراف خود را بعد از وارد شدن به یک "نظم سمبولیک" می سازیم. نظم سمبولیک( یا بزرگتری که شخصیت دیگری است) با وارد شدن کودک به دنیای زبان و پذیرش قواعدی که جامعه از آن طریق بر ما دیکته می کند ، ما قادر به ارتباط با دیگران میشویم. نظم سمبولیک با پذیرش نام پدر آغاز میگردد که دال بر قوانین و محدودیت های حاکم بر خواسته های ما  و  قواعد حاکم بر ارتباط ماست. نام پدر یا نظم سمبولیک ، از سپیده دم تاریخ ، همچون قدرت قانون عمل کرده است. آلتوسر می گوید ، بخاطر اتکاء ما به زبان ، دستیابی به" شرایط واقعی هستی" نا ممکن است  ، لیکن بواسطه برخورد بسیار دقیق علمی نسبت به جامعه، اقتصاد و تاریخ ، به شناخت شرایط واقعی زندگی ، بسیار نزدیک میشویم. آلتوسر نتیجه می گیرد که ، ایدوئولوژی ، واقعیت را منعکس نمیکند ، بلکه انعکاس دهنده یک رابطه تخیلی افراد انسانی نسبت به جهان واقعی است.آنچه را که ایدوئولوژی انعکاس می دهد ویا دقیق تر گفته باشیم واژگونه ارائه می دهد ، دوری خود از دنیای واقعی است. بعبارت دیگر ، ما بخاطر اتکاء خود به زبان ، همیشه در درون ایدوئولوژی زندگی می کنیم .از این نظر ، ایدوئولوژی یک هستی مادی دارد و خود را در ساختارها ، اعمال ، رفتار ها و ایدوئولوژی تپیده به کردار انسانی و آداب و رسوم ، خود را باز تاب می دهد.

رجوع شودبه:

Felluga,Dino : “ Modules in Althusser”. On Ideology.” Introductory Guide to critical theory”.

http://www.cla.purdue.edu/academic/engl/theory/psychoanalysis/lacanstructure.html

[11] فیزیوکرات ها نخستین جریان فکری در تاریخ اندیشه اقتصادی بودند که بر فر آیند تولید و باز تولید یک سیستم انگشت گذاشته بودند و پدیده های اقتصادی را، بصورت اتمیزه و منفرد از هم نمی نگریستند.اگرچه در تفکر اقتصادی آنان ، کشاورزی  نقش اصلی را داشت ونه صنعت ، لیکن  نفس کشف فرآیند تولید و باز تولید یک سیستم ، جهش بزرگی  در دانش اقتصاد بود  و بهمین دلیل ، مارکس  فیزیوکرات ها را بنیانگذاران  اقتصاد سیاسی  می نامید.این نکته از این نظر اهمیت دارد که نه  تنها خود تولید و باز تولید یک سیستم ، بلکه رابطه ارگانیک اجزاء آن با همدیگر و در رابطه با باز تولید کل سیستم،  در نظر گرفته شود.

[12] .Althusser. همانجا.ص94

[13]  بوجود آمدن پنج زبان فرانسه ، رمانیائی ، ایتالیائی، اسپانیائی و پرتقالی از زبان لاتین که پدیده چند صد سال اخیر است ، خود گواه این تحول درونی در زبا ن است. و یا ،هفتاد درصد از لغات زبان انگلیسی امروز ، اساسا ریشه لاتین و یونانی دارد.

[14] زمانی که نویسنده ای در تنهائی خود، به نوشتن موضوع معینی می پردازد، ضرورتا طرف خطاب خیالی یا غایبی ، طرف گفتگوی اوست .با این تفاوت که حتی کوچکترین درجه از نگارش ، نیازمند سطح بالائی از انتزاع است که در آن تصاویر صوتی زبان محاوره ای ، بصورت علائم نگارشی، سمبلیزه شده اند .همچنین ، در زبان محاوره ای ، گوینده ، بر آنچه که موجود است تکیه میکند ، زیرا اندیشه ، برای طرف مخاطب تا حدی شناخته شده است ، حال آنکه در زبان نوشتاری ، برای قابل فهم شدن موضوع ، نویسنده باید حد اکثر توصیف را بکار گیرد و به شبکه وسیعی از مفاهیم و ساختار دادن به آن نیازمند است. در این زمینه رجوع شود به :

Vygotsky:Thinking and Speaking. 

http://www.marxists.org/archive/vygotsky/works/words/vygotsk1.htm

 

[15] M.M. Bakhtin  : The Dialogic Imagination.Ed.by Michael Holquist.University of Texas Press.1981.p291

[16] M.M.Bakhtin.Discourse in Novel.p35

[17] همان منبع.ص.293

[18] در سال 1855 ، اعراب ساحل غربی عربستان ، علیه فرمانروایان عثمانی خود شورش کردند ، زیرا آنان تجارت برده را ممنوع کرده بودند.شیخ جمال ، مفتی مکه ، این اقدام عثمانی ها را اقدامی علیه قوانین مقدس اسلام اعلام کرده و آنان را مهدور الدم نامید. قابل ذکر است که تا سال 1960 ، مسامانانی که به زیارت مکه می آمدند ، بردگان آفریقایی خود را بهنگام رسیدن به مکه می فروختند ، که حکم تراول چک برای آنان را داشت.بنقل از:

Richard Harvey: Cultural Representation and Ideological Domination. Social Forces.Vol.71No3 (March 1993)657-676.pp665,666

[19] Michel Foucault مینویسد:

در هر جامعه ای ایجاد گفتمان ، کاملا کنترل شده ، انتخاب شده و سازمان یافته است و بر اساس یک سلسله تشریفات  باز توزیع میشود که نقش آن جلوگیری از قدرت و خطرات گفتمان و از عهده حوادث احتمالی بر آمدن  است تا از مادّیت یافتن چنین عواقب نا مطلوب آن حذر کرده باشند.از نظر میشل فوکو ، این حوزه ممنوع و مجاز ، بنحوی رابطه قدرت را بیان میکند.بنقل از :

John Lye: Michel Foucault  On The Discourse on Language.

Pierre Bourdieu[20]   می نویسد که ایدئولوژیها در خدمت گروه های اجتماعی خاصی هستند که منافع خود را ، نفع همگانی جلوه میدهند، که گوئی همه گروه های اجتماعی در آن سهیم هستند... ایدئولوژیها ، سیستمی از ایده ها را که بطرز اجتماعی ساخته شده اند ، کاملا عادی وانمود میکنند. کارکرد ایدئولوژی در حفظ وضع موجود و مشروع وانمودن ساختار های قدرت است. بنقل از :

Rene Galindo:Language Wars : The Ideological Dimensions of the Debate on Bilingual Education.Spring&Summer 19997.Vol21 numbers 2&3

[21] William C.Gay: Ricoeur  On Metaphor and Ideology.Darshana International 32 January 1992.59-70

[22]   در مورد نوع رابطه اقتصاد سیاسی ، ایدوئولوژی و زبان ،لوکاچ (Lukacs ) ، اقتصاد سیاسی را عامل تعیین کننده در ایدوئولوژی  می داندوکارل مانهایم  Karl Mannheim معتقد است که زبان نقش یک واسطه در بین ایدوئولوژی   و اقتصاد سیاسی عمل می کند ، و درجه نزدیکی از درهم تنیدگی بین آنها وجود دارد. در این رابطه Volosinov  می نویسد که اقتصاد سیاسی ، هرچند که بصورت غیر مستقیم ، عامل تعیین کننده در طبقات است ، لیکن ستیز بین طبقات ، در چهار چوب زبان ، جریان پیدا میکند. به نقل از:

Paul Friedrich: Language, Ideology and Political Economy. Published in American Anthropologist New Series.Vol91,No.2(June1989)295-312

[23] William C.Gay همان منبع

[24] James Tollefson: Planning Language, Planning Inequality.Longman.New York.1991.p234

[25]  در مورد زبان جنسی در ادبیات ایران ، مراجعه شود به اثر تحقیقی آقای دکتر رضا براهنی ، تحت عنوان  "تاریخ مذکّر" که اولین کسی در ایران بوده است که به ادبیات از این زاویه پرداخته است.

[26] Joan Acker: From Sex Roles to Gendered Institutions. Contemporary Sociology .vol.21.No5(September 1992) 656-659

[27] حتی گاهی ، روایات هبات های اعزامی مستعمره چی ، روابط حاکم بین زن ومرد در اروپا را منعکس میکرد.بعنوان مثال ، سفرنامه " جان آشتد مان" بنام  " گزارش پنج سال از هیات اعزامی علیه شورش  سیاهان سورینام" حاوی یک داستان  به اصطلاح عشقی است که در آن ، دختر باکره برده ای ، در ابتدا در برابر مرد سفید پوست مقاومت کرده و سپس تسلیم میشود. اینگونه روایت ها ، خود شبیه نسخه های اروپائی خود بودند که در غالب آنها ، دختر باکره دهقان در صحنه اول در برابر  مرد نجبب زاده ا مقاومت کرده و در صحنه دوم تسلیم میشود ود صحنه سوم بار رنج انرا بر دوش میکشد. بنقل از :

Richard Harvey. Ibid.p664 

[28]Review Authors. Barrie Thorne: Language and Women’s Place.Signs.Vol1No3( Spring 1976).744-746

[29] Richard Harvey Brown. ibid

[30]Itmar Even Zohar: Language Conflict and National Identity. Published in Nationalism and Modernity :A Mediterranean  Perspective.Ed by Joseph Alpher.New York : Praieger and Haifa.1985.pp125-135

[31] Haralad Haarmann.Publishe in: The Handbook of Language and Ethnic Identity.Ed.by: Joshua Fishman 1999. Oxford University Press.p65

[32] همانجا

[33] با تاسیس امپراتوری رم ، زبان لاتین بعنوان زبان اداری در امپراتوری بکار گرفته شد و با اضمحلال امپراتوری رم نیز ،  زبان لاتین به زبان های منطقه ای رما نس ،  یعنی زبانهای آتی فرانسه، ایتالیایی، اسپانیايی، پرتقالی و رمانیائی تجزیه گردید. این زبان ها نه از زبان قدیم نگارشی لاتین ، بلکه از زبا ن محاوره ای  سربازان بو جود آمد.

[34] همانجا.ص66

[35]  در این زمینه ، همچنین رجوع شود به :

اریک هابسبام : " عصر امپراتوری" .ترجمه خانم ناهید فروغان.نشر اختر .تهران 1382فصل ششم(189-216).

[36] Thomas Hyland Eriksen: the Politics of Identity:  Nationalities and Minorities. Published in, Small Places, Large Issues. An introduction to social and Cultural Anthropology. Plato press.2001 .p275

[37] Patrick J. Geary, The Myth of Nations, the Medieval Origins of Europe. Princeton and Oxford: Princeton University Press, 2002. Review by Steven Fanning, University of Illinois at Chicago

[38] Johan G.Herder, in his: Briefe zu Befoorderung der Humanitat.  Quoted from:

Joshua A. Fishman: Language and Ethnicity in Minority Sociolinguistic Perspective. Multimatters Ltd. Philadelphia , 1989.p.105

[39] Eric Hobsbawm: Language, Culture and National Identity-Multiculturism Based on Language.

[40]Anne Marie Thiesse : La Création des identités nationales.p68

[41] زمانی که ژوزف دوم در سال 1784 ، بمنظور مدرنیزاسیون ، طی فرمانی زبان آلمانی را زبان اداری آلمان اعلام کرد ، با مقاومت خشنی روبرو شد که اقدام اورا ، آلمان نیزه کردن اجباری نامیدند. در نتیجه در سال 1790 زبان لاتین دوباره رسمیت پیدا کرد.بنقل از همان منبع.

[42] Eric Hobsbawm.  همان منبع

[43] همانجا

[44] همانجا

[45] همانجا

[46] به نقل از :

Pierre Bourdieu : Language and Symbolic Power. Polity Press.1997.p43

[47] مارکس بیش از هر فیلسوف دیگری  بر این فرایند تبدیل توانائی های عمومی و فکر جامعه به کالا  پرداخته است. در این تحلیل او حتی جامعه مفروضی را در نظر می گیرد که تمام وظایف کار انسان بدست ماشین سپرده شده است و نیروی کار انسانی مولفه ی از کالا نیست و لی ارزش مبادله در جامعه حفظ شده است. او می گوید که باز ، توانائی فکری و ذهنی جامعه ، توسط تملک خصوصی  استثمار شده است چرا که ماشین ، خود  توانائی انباشته مادی و فکری جامعه است. رجوع شود به:

Marx: Grunrisse.pp.704-705

[48]Pierre Bourdieu. همانجا

[49] همانجا

[50] Pierre Bourdieu. P.45

[51] Ibid.p47

[52]    همانگونه که اتحاد ایتالیا تحت تاثیر رمانتی سیسم بود ، مسا له زبان استاندارد نیز در آنکشور ، تاثیرات جدی از رمانتی سیسم گرفته بود .در واقع ، مساله زبان استاندارد ، به نحوی ، مساله جنوب دهقانی و با نرخ نود درصد بیسواد و شمال نسبتا توسعه یافته و با نرخ جمعیتی و نرخ باسوادی بالاتر را منعکس میکرد.

مانزونی(Manzoni) پدر خوانده اتحاد زبانی و پی ریزی زبان استاندارد در آن کشور .در ابتدا اعنقاد داشت که زبان استاندارد باید زبان عادی مردم کوچه و بازار باشد و از توسل به زبان فاخر دوری جوید.بهمین دلیل ، خود رمانی بنام Betrothed  نوشت که از همه لهجه های رایج در ایتالیا ، لغات و اصطلاحات زیادی را تداخل داده بود.این امر ، فهمیدن خود رمان را مشکل تر کره بود. سپس آنرا به لهجه ی فلور انسی برگرداند.زمانی که او در 1868 ، مسئولیت وحدت زبانی را برعهده گرفت ، لهجه فلور انسی را بعنوان لهجه زبان استاندارد قرار داد که به زبان ادبی و تحصیل کرده ها نزدیکتر بود.لیکن تفاوت در لهجه ها بود ونه در زبان های از بیخ وبن متفاوت.مضافاً اینکه ، استاندارد قرار دادن لهجه فلور انسی ، اقتدار سیاسی  شمال نسبتا صنعتی را بر جنوب دهقانی تثبیت می کرد. رجوع شود به:

Peter Ives: “ Language and Hegemony in gramsci”.Pluto Press.London.2004.pp.37-38

[53] این قطعه شعر از عارف قزوینی  ، نشان دهنده این است که زبان خلق آذربایجان ، یعنی پایتخت انقلاب مشروطه ، باید از بیخ وبن بریده میشد تا رمانتی سیسم یک ملت و یک زبان در کشور تحقق می یافت:

      زبان ترک از پس قفا کشیدن است                                صلاح پای این زبان  ز مملکت بریدن است

      دو اسبه با زبان پارسی ، دواسبه بازبان پارسی                از ارس پریدن است ، خدا جهیدن است

     نسیم صبحدم خیز، بگو به مردم تبریز                            که نیست خلوت زرتشت ، جای صحبت چنگیز(تکرار)

    زبانتان شد از میان ، بگو شه ای نهان                              سیاووش و خاموش ، ز ماتم سیاووش

    گر از نژاد اوئید ، نکرد باید این فراموش                          نکرد این دو را فراموش

 

عارف ضمن حمله به رسول زاده نبریزی و نثار القاب "ارقه" و" حقه باز"   بخاطر عقاید سوسیالیستی وی و بنیانگذاری فرقه دموکرات ایران ، دوباره به  مساله ترک بودن و زبان ترکی او اشاره میکند:

    بجز زبان ثمر ازاین "اجاق ترک" چه برداشت         با خود این چه ثمر داشت ، با خود این چه ثمر داشت

رجوع شود به دیوان عارف قزوینی.ص273

 [54] گویا کسروی بعدها از این نظر خود عدول کرده است و خلاف نوشته خود در " زبان آذر ی " به نتیجه گیری رسیده است.بهر حال ، کسروی به هر نتیجه ای در اواخر عمر خود رسیده باشد ، تاثیر منفی او را در این زمینه نمیتوان نادیده گرفت.

در زمینه تغییر نظر کسروی در باره مساله زبان ترکی در آذربایجان ، رجوع شود به آدر س اینترنتی زیر:

http://mehran1.persianblog.com/ و http://sozumuz-gecmis-yazilar.blogspot.com/

[55]  در این زمینه رجوع شود به کتاب  تورج اتابکی:

Azerbaijan    Ethnicity and struggle for power in Iran. I.B Tauris Publishers .New York 2000.p37

همچنین رجوع شود  به کتاب فریدون آدمیت : "فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران" ص 98. و نیز اثر دیگر آدمیت :"ایدوئولوژی نهضت مشروطیت ایران" ص.286 که اندیشه های رسول زاده را برغم سوسیالیستی بود نشان ، در اساس ناسیونالیستی، ، یعنی بر پایه "ملت ایران " ارزیابی میکند.

[56]  جلیل محمد قلی زاده : "مقصد چه بود؟" مجله ملا نصر الدین ، شماره1 ،(سال؟) باکو.1926. رجوع شود به :

  http://www.ocaq.net/meqale/mql0041.pdf

 

همچنین ،در باره همین نکته ، مراجعه شود به سندی که آقای علیرضا صرافی منتشر کرده اند. نقل قول مورد اشاره از طرف محمد علی فروغی ، در روزنامه "سلامت" شماره سوم ، چاپ گیلان ذکر شده است که طرفدار رضا شاه بود و با پول آن منتشر می شده است:

" مقصد از خلع سلاح احمدشاه ، نه اینکه تبدیل اصول نظام به جمهوریت بود ، نه نه ، نعوذ بالله ، بلکه تعویض طایفه قلدر آسای قاجارین ترکی به سلاله طاهره نجیب پهلوی فارسی بود". رجوع شود به:

http://www.azbiltop.com/abtam

محمد علی فروغی ، باز می نویسد:

"من از کسانی هستم که خط ایرانی(فارسی) را ناقص و دارای معایب میدانم .. ما باید یک مدت عوض شدن خط تر ک ها ( ترکیه ) و ابقاء خط حالیه خود مان را برای مصالح سیاسی مغتنم بشماریم و استفاده بکنیم. یعنی اختلاف خطی را که بین ترک های ترکیه و تر ک های آذر بایجان (ایران) حادث میشود ، وسیله دور شدن آذربایجانی ها از ترک های تر کیه و مزید بینونیت ] فاصله و جدائی[ بین آنها قرار دهیم.، ولو اینکه بالمال مصلحت ما هم در اصلاح و یا تغییر خط باشد"

از مکاتیب خصوصی مرحوم فروغی.مجله یغما.1327.شماره7. و باز :

" اول اینکه باید خرسند باشیم از  اینکه مبتلا به تعهد اتی راجع به  اقلیت های خودمان نشده ایم و عهدا قانوناً کسی نمیتواند به جامعه ملل و یا هیچ مقام دیگر از دولت ایران نسبت به این موضوع ، شکایت کند... ارمنی و یهودی و نصرانی( اسوری) چون عددا قلیل هستند  ، کمتر محل ملاحظه اند. و لیکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نباید غافل بود.حاجت به تذکار نیست که مجاورت خوزستان یعنی اراضی عرب نشین ما با عراق و مجاورت کردستان ما با ترکیه عراق و مجاورت تمام شمال و شمال غربی ما که بسیاری از سکنه اش ترک زبانند ، با ترکیه ، قفقاز و تر کستان ، موجب نگرانی و بلکه مخاطره است .. برای متحد الجنس نمودن ایران ، بهترین کارها نشر معارف فارسی و ایرانی است.اما آنهم نه بطوریکه محسوس شود که میخواهند آنها را فارس کنند.. اقلیت های ما یه ادبی و معارفی ندارند". ] مجله یغما.شماره 7.مهرماه ه 1329، سال سوم [همان منبع فوق:

http://www.ocaq.net/meqale/mql0041.pdf 

[57]  رجوع شود به مجله " ره آورد" به کوشش حسن شهباز. چاپ آمریکا.شماره (1370)28.صفحات86-103

وصیّت نامه اردشیر جی معروف به اردشیر رپورتر ، عضو ساز مان اطلاعاتی انگلیس که زیر دست آیرون ساید فعالیت میکرد، بنا بر وصیّت او ، که باید 35 سال  بعد از مرگ وی  به پسرش شا پور رپورتر  داده می شد ، در نوامبر سال 1931 نوشته شده است و حاوی اطلاعات مهمی در این زمینه است . از فحوای وصیّت نامه چنین بر می آید  که دولت انگلیس از انقلاب روسیه به هراس افتاده بود و ترس این را داشت که هنگ قزاق  به دولت جدید وفا داری نشان دهد. بار ها به احمدشاه و دیگر عناصر متنفذ در بار قاجار مرا جعه می کند لیکن احمد شاه   به خواسته های انگلیس در مقابله با روس ها تن در نمیدهد. بعد از آن بود که عوامل اطلاعاتی انگلیس به سراغ رضا خان و آماده کردن او برای کودتا  از طریق اردشیر جی رفتند.

 [58]  در دوره های متاخر در ایران ، کسانی چون شاهرخ مسکوب نیز از چنین داعیه ای طرفداری کرده ا ند.شاهرخ مسکوب ، "هویت ایرانی" را بر پایه "زبان و تاریخ " تعریف کرده است.او می نویسد:

" در مورد ملتی که استقلال سیاسی ندارد و تحت تسلط خارجی است ، تشکیل حکومت ملی ،یعنی بدست گرفتن سرنوشت اجتماعی خود، یعنی پی افکندن  و بنا کردن تاریخ خود.کاری که در ایران قرن چهارم هجری شدو دولت های ملی شکل می گیرند یا "صورتمند" میشوند.علت وجودی این حکومت ها ، پیدایش "ملیت ایرانی"بود.این حکومت ها چون عرب نبودند تشکیل شدند.بنلبراین ، از همان آعاز سعی کردند تا علت وجودی و پایگاه خود ،"ایرانی بودن"را تقویت کنند و " ایرانیت"هویت وحس ملی ایرانی همانطوری که گففتم، بر دو شالوده و دوستون استوار بود-زبان و تاریخ". شاهرخ مسکوب،" ملیت و زبان".ص40.و باز اضافه می کند که " مهمتر از اینها ، رسمیت زبان فارسی است". همانجا ص41 و نیز :"فرمانروایان ترک ، وسیله گسترش فرهنگ و ادب ایران و زبان ما بودند.زور آنها بر ما و فرهنگ ما بر آنها حکومت میکرد".ص42

باید گفت که مسکوب ، تعریف نا دقیقی از مفهوم "ملت " و"ملیت ایرانی" ارائه می دهد.زیرا تا پایان قرن هیجدهم ، هیچ ملتی بمعنی سیاسی کلمه در تاریخ وجود نداشته است. آنچه بود ، فقط سلسله ها ی پادشاهی بود و نه ملت. بلکه ایده ملت ، خود محصول یک انقلاب ایدوئولوژیک در پایان آن قرن است. دوم اینکه زبان فارسی ، زبان همه نبود.زبان رسمی و درباری را نمیتوان زبان همه ملیت ها در ایران تلقی کرد . اگر عده ای از شعرای بزرگ به فارسی شعر سروده اند، همین وضعیت درکشورهای اروپائی نیز وجود داشته و عده ای از نویسندگان غیر فرانسوی ،عمدتا به زبان فرانسه نوشته اند ویا در در بار اکبر شاه در هند نیز به زبان فارسی شعر گفته میشد وفارسی زبان رسمی یا اداری هند بود.با اینهمه ، کسی زبان فارسی را هویت هندی ها بحساب نمی اورد و یا از فرانسوی نوشتن  "لایپنیز" ، هویت فرانسوی به آلمانی ها قائل نمیشود.مضافا اینکه ، اگر بخش مهمی از تاریخ ایرا ن با حاکمیت ترک ها مشخص میشود ، چگونه میتوان ، تاریخ حاکمیت  تر ک ها را که جزو "انیران" یعنی غیر ایرانی تلقی میشدند، جزو "هویت ایرانی" در نظر گزفت؟

تردیدی نیست که زبان یکی از مؤلفه های هویت  ملی است .لیکن سوال این است که هویت کدام ملیت؟ آیا فارسی میتوانست هویت ملیت ها ئی باشد که به آن زبان در تاریخ نه می نوشتند و نه می توانستند به آن زبان حرف بزنند؟

 [59]  نخستین اشکال بیداری ملی در کشورهای اروپائی که زمینه ساز تشکیل دولت –ملت بود ، بصور ت و اکنش علیه سلطه زبان فرانسه در بین روشنفکران در اروپا بود. از اینرو ، آنان در جستجوی زبان "ناب" گذشته خود بر آمدند. از آنجائی که زبا ن متداول در شهر را ملغمه ای میدانستند ، بطرف ستایش زبان دهقانان ، بمثابه زبانی دست نخورده و محفوظ بر آمدند. ستایش زبان روستائی ، خود آغازی بود بر یک انقلاب زیبائی شناسی و شکل گیری شعر و موسیقی پاستورال.رک:

Anne-MarieThiesse  . منبع فوق.فصل : La Revolution Esthetique

[60]  محمود افشار، " مساله ملیت ووحدت ملی ایران".مجله" آینده".مجلد دوم ،( شمار8) 1925

[61]  همانجا

[62]  همانجا

[63]  عبدالله مستوفی ، از جنس همان ماموران بسیار وطن پرستی بود که بعنوان استاندار به تبریز فرستاده شده بود که در آنجا " وحدت ملی" مورد نظر را برقرار ساخته و "زبان داریوش" را ترویج کند. او در سرشماری تبریز که خود نیز جزو آن محسوب می شده ، سر شماری در تبریز را "خرشماری" می نامید.او حتی اجازه نمیداد که پیر زنان و پیر مردان فرزند داغدیده وکه یک جمله فارسی  نمی دانستند ، در ذکر دردها و و مصائب خود و در سوگ عزیزانشان از زبان مادری بهره گیرند.ضمن اعتراف به این جنایت ود ررد مقاله سلطان زاده تبریزی می نویسد:

"بلی من هیچوقت اجازه نمیدادم که روضه خان در مجالس ختم ترکی بخواند ودر سخنرانی های خود می گفتم که شما اولاد داریوش و کامبیز هستید، چرا به زبان افراسیاب و چنگیز حرف می زنید؟و از این بیانات هم جز ایجاد حس وحدت ملی و جلو گیری از ترک مابی و کوتاه کردن موضوع اقلیت ترک زبان در نزد خارجی ها که به عقیده  من بزرگترین توهین به اهالی آذر بایجان است ..".این وطن پرست رضاخانی ، که به زور" سر نیزه تیز " مورد توصیه محمود افشار ، غله آذر بایجان را به قیمت  خرواری 160 ریال  و غله پوسیده انبارهای رضا خان در گرگان را به قیمت 600 ریال فروخته بود که جو انرا اسب های سربازخانه نیز نمی خوردند ، در ملا عام گفته بود که " باکی نیست ، حالا که  اسب های ارتش نمی خورند ، می دهم خر های تبریز بخورند".رجوع شود به :

"گذشته چراغ راه آینده است ".پژوهش گروه جامی.به ویراستاری بیژن نیک آئین .صفحات 260-262

وطن پرست دیگری بنام "ذوقی" ، رئیس اداره فرهنگ نیز  از قماش همان وطن پرستان ارسالی از تهران بود که برای ترکی حرف زدن کودکان در مدرسه ، جریمه گذاشته بود.روزی ، هنگامی که "میرزا قنبرنامی" سر کلاس اول ابتدائی تدریس می کرد و طبق معمول به بچه ها میگفت : "آب " یعنی "سو"، " نان " یعنی " چورک "، "بابا نان داد" یعنی "دده چورک وردی" که" ذوقی" همراه بازرسی که از تهران آمده بود، و مدیر مدرسه وارد کلاس میشوند."ذوقی" پس از شندن نحوه تدریس "میرزا قنبر" از مدیر مدرسه می پرسد چرا آموزگار شما ترکی صحبت می کند؟و مدیر توضیح می دهد که بچه ها معنی کلمات را نمی فهمند و او کلمات را به ترکی تفهیم می کند."ذوقی " می گوید این درست نیست. برای تفهیم کلمات باید آنهارا به بچه نشان داد.آموزگار برای فهماندن معنی نان باید تکه نانی را به آنها نشان دهد و برای تفهیم صدای خروس ، باید صدای خروس در بیاورد تا بچه ها ، فارسی را بجای زبان مادری یاد بگیرند.." همانجا. صفحات 263-264

[64]  محمود افشار" مساله ملیت و وحدت ملی ایران". همانجا

همچنین: غیر از خطر زرد( یعنی ترک ها) که وحدت ملی ما را تهدید می کند ، خطر دیگری نیز در کمین  ملیت ایران (فارس) است که عبارتست از خطر عرب باشد ..که ما آنرا به خطر سبز تعبییر می نمائیم..".مجله آینده .شماره ملسل 24 ، ص930. تصریح داخل پارانتز از من است.

[65]  محمود افشار " ملیت پارسیان" ، مجله آینده.شماره مسلسل 24

در نوشته دیگری تحت عنوان "زبان فارسی در ترکستان" بقلم محمود عرفان ، همان ذهنیت نژاد پرستانه آریائی تکرار میشود:" در ایام قدیم که نژاد آریا از مسکن اصلی خود به سایر نواحی و قطعات دنیا مهاجرت کرد ، گروهی در بلخ ماوا گزیده ، تدریجا بسمت فلات ایران سرازیر گردیدند و تمدن ایران را بنا نهادند.در حقیقت ، تمدن باستان ما از ناحبه ای شروع شد که بعد ها آنرا ترکستا ن خوانده اند...زبان فارسی ، در ترکستان تا قبل از حمله قوم وحشی مغول رواج کامل داشت ولی قساوت آن عنصر خونخوار ، کاری کرد که...ترقی و اعتبار زبان فارسی در آن نواحی همه پایمال گردیدند..".

 [66]  مجله" آینده" شماره نخست.ص62

در همان شماره ، تحت عنوان " سرکشی ترکمانها " بعنوان بد ترین طوایف ، غارتگر و وحشی نام برده شده که اسباب مزاحمت بوده اند!

[67]  ب نقل از : جویا بلوندل سعد :" عرب ستیزی در ادبیا ت معاصر ایران". ترجمه خانم فرناز حائری .ص45-41

[68]  بنقل از همان منبع.ص52

 [69]  همانجا

[70]  " اصفهان نصف جهان".ص107

[71]  همانجاص58

[72]  " اصفهان نصف جهان".بنقل از همان منبع

[73]  در ترجمه کتاب " تاریخ کامل " ، اثر ابن اثیر ، که مترجم آن آقای حسن روحانی است ، ایشان جابه جا ، حاشیه نویسی هائی کرده اند که همان ذهن و اندیشه نژاد پرستانه و عرب ستیز ایدوئولوگ های رضا خانی را به نمایش گذاشته است که به چند نمونه از آن اشاره میکنم:

" قیسیان در" جنگ نشاش " از چپاول گری دست بداشتند ولی] از آنجا که تاراج گری در خون این مردم است [ ( منظور مورد اشاره در این جمله معترضه، عرب ها هستند).ص.3158 و یا در پاورقی شماره2 همان کتاب در صفحه 3182: " اینان همگی از دار و دسته های تازیان تبه زاد و شوم اندیش بودند". باز اظهار نظر در پاورقی شماره1 ص3112 : "..مرا نیز شگفت می آید که مردی سوسمار خوار چگونه تواند به ارزش ان جامه های گرانبها پی برد.گرچه در آن  روزها نزدیک به نیمی از دارائی های سراسر جهان به در بار این بی سر و پایان سرازیر میشد ". همچنین در پاورقی شماره 2در صفحه3065: "بنگرید که در سایه دولت اموی ، یک تازی بیابانگرد گرسنه سوسمار خوار چه در آمد هنگفت و سرسام آوری دارد". تاریخ کامل. اثر ابن اثیر .جلد هفتم .ترجمه حسن روحانی. در اینجا میتوان

مشا هده کرد که چگونه صادق هدایت ضد مذهب و ضد رضاخان ، با حسن روحانی مبلغ توتالیتاریسم حکومت اسلامی و محمود افشار ، یعنی ایدئولوگ رضا خانی ، که جریان های فکری نا هما آیندی را تشکیل میدهند ، در نژاد پرستی ضد عرب ، که درعین حال روحیه ضد ملیت ها و یا زبان آنان را نیز دربر میگیرد ، بهم گره میخورند .

[74]Justine de la Croix: Nationalism and Republicanism in Contemporary France.

http://www.psa.ac.uk/cps/2001/Lacroix%20Justine1.pdf

 [75]  کاتالونی در 1978، براساس قانون اساسی اسپانبا ، به حق خود مختاری دست یافت و پارلمان کاتالونی در 1983 ، با تصویب"قانون عادی سازی زبان" ، به استفاده از زبان کاتالونی رسمیت قانونی داد ، که مطا بق آن ، باید در تمام مادارس و دانشگاه ها و رسانه ها و ادارات دولتی ، از زبان کاتالونی استفاده شود. رج.ع شودبه:

مانوئل کاستلز: عصر اطلاعات ، قدرت هویت.ترجمه حسن چاوشیان. به ویراستاری علی پایا.جلد2.صص.59-73  

[76]  همانجا .ص73

 [77]  از زمان لایپ نیتز تا کنون ، یافتن یک زبا ن ارتباطی برای تمام جهان ، دغدغه فکری بسیاری از اندیشمندان بوده است .خود لایپ نیتز ، نخستین کسی بود که  به طرح ریزی آن پرداخت.  بجز زبان اسپرانتو ، که حدود چهار هزار جلد کتاب به آن زبان وجود دارد ، هم اکنون ، دانشمندان روی دویست زبان تصنعی(artificial ) کار می کنند.

[78] Henry de Torrente : The Role of Language in the National Development  of Swiss National Consciousness.PMLA, Vol.72.No.2(Apr.1957),29-31