يکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ - ۷ اوت ۲۰۰۵

با من حرف بزن برادر...

 

میهمان وبلاگ: ميثم محمدی

http://hamedmottaghi.blogfa.com/post-80.aspx

 

ميثم محمديدر این عهد و زمان به تنهایی حرف زدن و مرثیه سرودن ناشدنی است، تلخ است. باید نامه ای نوشت به تمام آنانی که با تو برادرند، زجر تو را دارند و درد تو را و وجدان بیدار شمع سوسو زن و سوزان تواند. به آنانی که می فهمند چه می گذرد و می دانند چه باید باشد و می بینند چه هست... اندیشیدن به یاد شکوه ایثار تو گنجی عزیز و ایستادگی فراموش ناشدنی ات، ناشدنی است. باید نامه ای نوشت.

 

گریه و سکوت

اشک و آه

نوشتن و قلم

اكبر گنجيفریاد و انزجار

تنفر از خویشتن به خاطر بودن

تمنای مردن

تن را سزاوار زیستن ندیدن

خویش را بر عدم نشاندن

شرافت را بر باد دادن

غیرت انسانی، هیچ...

برادر! سکوت همچو رضا، بیم همچو مرگ، نشستن برای خوشی، آرامش برای من و درد برای غم است. گوش کن:

آی آدمها، آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید...

یک نفر در آب دارد می سپارد جان...

یک نفر دارد دست و پای دائم می زند...

نوشتن زمانی که دست نیاید و دل بلرزد و قلم شکسته باشد، در آن دم که روح انسان در تلاشی میان ماندن در ذلت و لجن یا پرواز به سوی ابدیت تقلا می کند سخت است، ناشدنی است. دستی که بر کاغذی نتواند رفتن، کاغذی که سپیدی اش گویای خاطره ای ناب برای توست، گویای یک انسان، یاد یک مرد، از آنها که همیشه در تاریخ فقط سرگذشتشان را می خواندی، از آنها که سال های سال غرورت، هویتت و خاطره ات شده بودند، نوشتن از آنها که تمام تاریخ به یادشان سروده شد و ناسروده ماند، آنها که فقط مضامین بودند، نوشته شدگان و نه حرافان و بازیگران... نمی شود. اینها همه دردهای عریان است بر کاغذ، نوشتن با چشم هایی پر اشک، با دلی شکسته، با روحی ناآرام و چقدر سخت است آنگاه که "مظلومیت" را یعنی ظلم بر کسی رفتن را درک کنی و بخواهی بنویسی، قیافه بگیری، قد بکشی، چهره نشان بدهی و... چه می گویم. باید حرفی زد. می گویند قدیم مردم، آدمها اهل مروت بودند و صفا. معرفت داشتند، دل شکسته ای را که می دیدند دلشان می گرفت. مظلوم را که می دیدند ساکت نمی نشستند. گریبان ظالمان را می گرفتند. جان ارزش پوچی و بی تفاوت ماندن را نداشت. هر کس به زبانی، با عملی، با کاری! آن وقت ها که ما ندیدیم و فقط شنیدیم گویا حاکمان رویشان نمی آمد که بی پروا با نام مقدس ترین نامها و یادها حرمت انسان را بشکنند و زور بگویند. زور گفتن گستاخی زیادی می خواست، هنر نبود، زشت تر از زشت بود، تنفر بر می انگیخت. اگر یک خانی، پادشاهی دهان دهقانش را می بست با هزار سیاست می بست، اگر فحش می شنید، فحش حق، یک جوری طرف را ساکت می کرد که "آبرویش" نرود. آبرویش، چیزی که امروز هم برای حاکمان دولت و هم حاکمان دین ما بسیار ارزان و بی ارزش است، آبرو دیگر نیست...

نوشتن سخت است، گفتن آسان تر، خالی شدن آدم از بار هزار حرف نگفته، هزار آه نکشیده، هزار حرف حق، حرف راست، نه برای بچه ها که برای بزرگترها، برای آقاها، آقاهایی که به ما گفته بودند ضعیف را آزار ندهید، به کسی زور نگویید، اگر قدرت داشتید بر سر مظلوم نزنید، تهمت نزنید، دروغ نگویید، دلتان به یاد خدا باشد، پروا داشته باشید، آن دنیایی هم هست. برای آقاهایی که جمعه ها می گویند: اوصیکم بتقوی الله... برای آنها که شنیده اند پیامبری به نام محمد (ص) سالها پیش گفته بود: هر کس صبح کند و به فکر دیگر انسان ها نباشد مسلمان نیست. او که گفته بود: آه مظلوم حتی اگر کافر باشد کاخ ظالم را بر سرش ویران می کند.

گفتن این عیان تر از آفتاب روزها دیگر گوینده را  شرمگین می کند نه شنونده را، نوشتن اینجا سخت است، نوشتن با بغض مثل فریاد زدن زیر آب، مثل دست بسته سیلی خوردن و مثل احساسی که به آدم دست می دهد هنگامی که فقط برای ارضای خودش بر سر کودکی می زند. بچه هایی که راست می گویند. از کثافت کاری های ما باخبرند، آگاهند. روح شفاف و زلالشان عمق گندکاری هایمان را می فهمند اما هیچ نمی گویند. لب نمی جنبانند و فقط نگاهمان می کنند، نگاهی که برای یک انسان "خرد کننده" است اما برای آنکه از انسانیت به کثافت فروکاهیده بی اثر و بی حس مثل سقوط یک قطره اشک بر آب دریا.

امروز در ایران و در حالی که همه از دوست و دشمن، مسلمان و نامسلمان، کوچک و بزرگ، زن و مرد، حکومتی و غیر حکومتی و حتی ایرانی و غیر ایرانی می دانند یک مرد، یک انسان ، اکبر گنجی، در حبس و زندان است، به ناحق در بند است، آنکه بر طبل تجاهل و تغافل می کوبد، آنکه می تواند کاری کند و نمی کند، آنکه می تواند حرفی بزند یا چیزی بنویسد و نمی گوید و نمی نویسد و آنکه می تواند از آستین قدرتش دست محبت برآورد و یک لحظه، فقط یک لحظه به آه یک مظلوم و به ندای حق و شجاعانه او گوش فرادهد و "کاری" کند و "نمی کند"، تمام آنانی که کاری نمی کنند در دادگاه تاریخ محکوم هستند. اما این پرسش از برابر دیدگان اینان پاک نخواهد شد که چرا؟ چرا؟

باید حرف زد، دیگر نمی توانم نوشت. چگونه می شود در این لحظات تلخ، سخت، اینجا که ضربان قلب خودت را بیخ گوشت می شنوی، بتوانی حواست را جمع کنی و چیزی بنویسی؟ متن وحشت زا و تلخ می شود که زمانه و زمان تلخ است. تلخ از نامردمی ها و سیاه از دیدن مظلومیت آشکار یک انسان و دم برنیاوردن برای او. پس می توان با یک نفر حرف زد. "حرف". و حرف بزن برادر! با من سخن بگو. بغض نهفته ات، بغض مانده در جانت را بشکن و با من حرف بزن. از مظلومیت بگو و از ظلم. از دین بگو و از انسانیت. از مردم بگو و از قهرمانشان، آنکه در تنهاترین تنهاها باز هم خدا را داشت و از آنان بگو، برایم بنویس که بی تفاوت ماندند و ساکت، اشک ها و آه ها و خروش ها و فریادها را ندیدند و دل به دریا نزدند و از این حصار سربسته، از این زنجیرهای اسارت بال و پر نگشودند و از پرواز ترسیدند، از رفتن و شدن گریختند و ماندند. برایم بگو برادر!

از آنهایی بگو که در این سالها به من و تو و ما دروغ گفتند. ما را نردبان خود کردند. وعده دادند و فریب. فقط خواستند به هر قیمتی آن بالا بمانند. اصلاح طلبانی که سفره شان با سفره مخالفان حقوق انسانی من و تو یکی بود. سقفشان یکی بود و بسترشان نیز یکی و تنها رویاهایشان از دیگران متمایزشان می کرد. از آنها که نام مقدس آزادی را چماقی کردند و به نام قانون فرادستان بر سر من و تو کوبیدند. از آنها که اصلاح طلبی شان فقط حرف بود و نام. اصلاح قدرتشان به نفع خویش بود و نه به سود قوم. چهره ها را رنگ دیگر می زدند و کبوترها را به جای بلبل به ما قالب. گوشهایشان بر حرف های ما بسته بود. اصلاحات حزبی شان دفاع از دیگری را بر نمی تافت. انگیزه شان ماندن بود و نه رفتن و هدفشان... هدفشان چه بود برادر؟ به عمر من و تو نمی آید اما می توانی حس کنی که پدران و مادران زجر کشیده و همیشه محذوف ما در طول سالیان دراز عمرشان چقدر و چندین و چند بار از این طرح های خوش خط و نگار را دیده اند. چقدر کوتاه عزیز دل حاکمان شدند و صاحب اختیار و ولی نعمت. جایشان با فرادستان همیشه تاریخ تغییر کرد. به یاد می آوری در شنیده هایت؟ بهمن 57 که پدران و مادران من و تو ولی نعمت شده بودند و حاکم و حاکمان نوکر و خدمتگزار. مثل زمان محمد (ص) شده بود در مدینه ولی... چقدر زود گذشت... آنها چه دیر فهمیدند که فریب خوردند. رهبری را می دیدند که نه چون آنان جامه پوشیده اما همچو آنان سخن می گوید، دردهای آنان را دارد، زجرهای آنان را کشیده و اینک می گوید ای مستضعفان و محرومان و تهیدستان و پابرهنگان تاریخ شما سروران همیشه مایید... اما این دوران چه زود گذشت برادر! هنوز خط شلاق ها و تازیانه های استبداد و رود سرخ خونی که از انقلاب پاک و آزادیخواهانه شان به راه افتاده بود پاک نشده بود که نفیر گلوله ها؛ زندان ها و دادگاه را در برابرشان نهاد. شهید داده ها، مبارزان و آزادیخواهان باز هم باید شهید می دادند. آنچه بر سر آنان رفت بر سر فرزندان هر انقلابی رفته بود که مادرشان خود فرزندان خویش را می خورد. آن سال ها گذشت و هشت سال پیش چهره مردی برایمان آشنا آمد. آنک دیگر همین من و تو هم دست اندرکار و مست شور و غوغای او بودیم. گویا مردی از تبار خودمان آمده بود. گمان می بردیم آمده تا زنجیر سال ها اسارت، مدت ها تحقیر و قرن ها استبداد را از دوشمان بردارد و پابند محکومین و محذوفین را از پاهای ما بازگشاید. مردی با حرف های ما، دردهای ما و آرمان ها و خاطرات ما، مردی از جنس خودمان که زجر تهمت و فریب را چشیده بود. به یاد شریعتی بزرگ و مصدق آزاد افتاده بودیم. یادت هست که پیرمردی رنجور را دیدیم که می گفت راهم بدهید می خواهم به خاتمی رای بدهم من از دوره مصدق تا حال دیگر رای نداده ام...

او تنها بود. لبخند می زد و کنار ما در اتوبوس و صف شیر هم می ایستاد... اما نمی دانم و تو هم شاید ندانی که ناگاه چه شد؟ او از آنهایی که دوستش داشتند دل به راه رفتن و خندیدن و حتی گریستنش بسته بودند ناگهان دل کند. و برادر مگر او نیامده بود که برای ما کاری کند؟ پس چرا ما را از یاد برد؟ چرا با ما قهر کرد؟ آخر دوستی اش کجا رفت؟ هر چند که او هر که بود در تاریخ جمهوری اسلامی نظیر نداشت و دیگر نه به گمانم که پاک تر و شریف ترش بر این تخت و بارگاه پای بنهد! حسابش از حساب دنباله هایش جداست.

و اما باز من و تو ماندیم. به نام او و نهضتی که در دوم خرداد به راه افتاد اما بسیاری بالا آمدند. بدون بلیط سوار قطار اصلاحات شدند. هیچ گاه هیچ کس نفهمید که چه بودند و چه شدند و از کجا آمدند و چه می خواستند. آنها برای من و تو آمده بودند؟ ما را دوست داشتند؟ آدم حسابمان می کردند و یا اینکه همچو آن دیگران و فقط با یک تغییر نام و رنگ اینان نیز ما را "حساب در گردش جیب های سوراخ خود" می انگاشتند. به ما فرمان می دادند که به آنان رای دهیم. می گفتند از شما دفاع می کنیم. آزادی را برایتان می آوریم. محکمه ها را عادلانه می کنیم. از حقوقتان پشتیبانی می کنیم. فریاد شما در کام خود می شویم اما به یک شرط و آن اینکه با ما باشید و ما آن بالا! و بودند برادر و تو دیدی که چه کردند! با من و تو چه کردند! و اینک باز ما مانده ایم و شهر بی تپش. باز ما مانده ایم و فریبی دیگر. ما کجای تاریخ ایستاده ایم؟ حرفمان را باید به که بگوییم؟ به کدام زبان؟ به کدام قلم؟ "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟" باز هم ما غیر خودی ها و غریبه ها و دیگری ها بودیم که باید از اصلاح طلبانی حمایت می کردیم تا "افتخاری" برای خودمان باشد و کلاهی بر سر خودمان و دروغی دیگر به خودمان و فریبی دیگر به خودمان! باز هم ما باید به آنانی که متکبرانه و پرغرور شخصیت ما را شکسته بودند و نالایق و کوچکمان شمرده بودند می چسبیدیم و آیا من و تو چنین کردیم؟

چیزی بگو که حدیث آزادی تلخ است و دعایی بکن که راه حق جویی دشوار و یاری ام کن که رسیدن به سرمنزل مقصود جز با همرهی دوست و برادری ممکن نباشد و حرفی بزن که قصه ها بیشمارند و بغض ها سنگین و هوا تلخ و ناآرام. و از آن یک دوست "اکبر" برایم بگو برادر که انگار همین یکی برای من و تویی که بی خیال سیاست و دروغ هایش و قدرت و گند و کثافت هایش بودیم مانده، از قهرمانم برایم بگو، از او که جانش را برای امروز و فردای من و تو گذاشته است، عضلاتش را تحلیل برده، راه گلویش را به دست خویشتن بسته تا من و تو را از خواب ناز بیدار کند، تا اعتماد شکسته ما را و بغض فروکوفته ما را به ما باز گرداند، تا کاری کند که بدانیم در ایران به چه کسی می توان افتخار کرد و به یادش وضویی ساخت، نمازی خواند و به دعایی نشست در نیمه های شب، آنگاه که ستارگان در آسمان بی کرانه و بی انتها می درخشند، آنگاه که فقط خدا هست، شنونده رازها و حرف ها و دردها و آه هایمان.

آه! برادر! خسته ام؛ غمگین و شکسته؛ حرفی بزن، چیزی بگو! بگو تا کودکان فردا بدانند و پدران و مادران در سینه ها و قلب ها حک کنند که روزی، روزگاری در این عهد غربت اهل دل و وفا و قلت مردان خدا و عزلت جوانمردان و پاکدامنان هنوز هم مردی بود که با یاد ما می زیست... تا کودکی هشت ساله با اشک بر تصویرش بوسه زند و دست کوچکش را شکسته دل بر موهای او بکشد...