6
گریه کردن ممنوع!
بامداد جمعه، برای شرکت در مصیبت، بهسوی بازماندگان
رفتم. درب خانه بسته بود. چرا؟! زنگ در را بهصدا درآوردم. پاسخی نشنیدم. دگرباره،
زنگ در را بهصدا درآوردم. بازهم پاسخی نشنیدم. ولی از کوبیدن در دست برنداشتم تا
عاقبت در باز شد و به درون راه یافتم. سوتهدلان را دیدم گردِهم نشسته و به قرآن
پناه بردهاند و شصتپارۀ قرآن را در میان نهاده بودند. یکی قرآن میخواند، دیگری
میگریست، سومی در سکوت فرورفته بود، انیکی سر بهزیر انداخته، به زمین نگاه میکرد.
هرکس حالتی بهخود گرفته بود، ولی همگی در غم بهسر میبردند. آری، نمود غم رنگها
دارد.
گفتم: «روضهخوانی خبر کنید تا روضه بخواند و خانمها
بگریند.»
گفتند: «ممنوع است! فرمان صادر شده نبایستی صدای گریه از
خانه بلند شود!»
آیا گریه کردن برای مصیبتزده، در اسلام محمدی حرام
است؟! اگر مصیبتزدگان ناله میکردند و زاری میزدند، چه زیانی به دستگاه میرسید؟!
شاید هم به سود دستگاه بود؛ چون خودداری از گریه، ایجاد عقده میکند و انفجار عقده
خطرناک خواهد بود...
بهرهای از زمان با مصبیتزدگان شرکت کردم. نمیدانم
توانستم دلی بهدست بیاورم و دلشکستگان را آرامشی بخشم؟
اقامۀ مجلس ختم جُرم است!
سراغ یکی از دوستان را گرفتم. گفتند: «به منزل
آقای رستگار رفته است، چون ایشان مجلس ختمی برقرار کرده.»
بنا شد ما هم برویم در آن مجلس شرکت کنیم.
آقای رستگار از فضلای مازندرانی حوزۀ علمیۀ قم است و
تفسیری بر قرآن، بهزبان عربی، نوشته است. نامبرده در مجلس درس آقای شریعتمداری
حاضر میشد و نسبت به او عشق میورزید و پس از زندانی شدن «آقا»، در تفسیرش، از او
یاد کرده و انتقاد کرده و همین موجب شد که چند ماه زندانی گردد.
اکنون، اقامۀ مجلس عزا کرده است و همین سبب شد که
دگرباره برای مدتی نامحدود، زندانی شود.
آیا اقامۀ مجلس عزا در وفات مرجع تقلید گناه است؟! و
استحقاق زندان نامحدود دارد؟!
آیا اسلام چنین حکم میکند؟!
ای اسلام! به نام تو، چهها میکنند!
در بیرون خانۀ آقای رستگار، جمعیتی انبوه دیدم که در دو
کنار کوچه، با دیدههای اشکبار، ایستاده بودند چون در خانه جا نبود. فضای حیاط از
کثرت جمعیّت پر بود. همگی ایستاده بودند و باصدا میگریستند. در اثر کثرت مردم،
کسی نمیتوانست بنشیند و یا عبور کند. قطرههای اشک همچون باران میبارید، ولی به
زمین نمیرسید و بر تنها و لباسها میریخت. روضهخوانی در کار نبود. خود مردم نوحهگری
کرده و زاری میکردند. ضجّه و زاری از در و دیوار بلند بود. هرکسی برای خود آهنگی
داشت و نوایی در کارش بود و در عین حال، همه باهم هماهنگ بودند. مردم راه دادند و
کوچهای باز کردند؛ کوچهای که دیوارهایش گوشتی بود؛ دیوارهایی که چشم داشتند، گوش
داشتند، زبان داشتند، سخن میگفتند، میفهمیدند، میدانستند چه شده، چه میبینند،
چه میشنوند و چه باید بکنند...
از فضای حیاط گذشتم، از پلهها بالا شدم و به درون
کتابخانه قدم نهادم. همهجا از سوگواران پر بود: پلهها پر، اتاقها پر، چشمها از
اشک پر، قلبها از خون پر. شیون بلند بود. همگی میگریستند و میزاریدند. من هم با
آنها هماهنگ شدم و خودداری نتوانستم؛ گریستن آغاز کردم.
وًه که گریه چه چیز خوبی است! غم را تسکین میدهد؛ آتش
دل را خاموش میکند؛ خون دل را از دیده بیرون میریزد تا از انفجار جلوگیری کند.
نیروها اگر متراکم شوند، خطر انفجار دارند. اشک نمیگذارد نیروی دل زندانی گردد؛
راه را برایش باز میکند تا هرکجا میخواهد برود.
عزاداری ممنوع!
قرآنها که خوانده شد، پیشنهادی کردند بدین مضمون:
«اجازه میدهید دستهجمعی حرکت کنیم و بهسوی منزل آقای شریعتمداری برویم؟»
در شرق اسلامی، از دیرزمان، رسم شده که دستههای عزا راه
میاندازند و در وفات علما و دانشوران، از واجبات احترام میباشد.
اجازه ندادم؛ چون میدانستم که مأمورین انتظامی دستور
جلوگیری دارند و من احساس خطر کردم مبادا جمعیّت مقاومت کنند، که میکردند، و قطره
خونی ریخته شود و من مسؤل خون در برابر خدا باشم. مردم بسیار داغ بودند و بهحدّ
اعلاء عصبانی و خشمناک و آمادۀ هرگونه مقاومت. اگر این پیشنهاد عملی میشد، نمیدانم
چه میشد... مسؤلیّت با کسی بود که اجازه داده بود. آنها هم خوب پاداش مرا دادند!
شاید سزاوار چنان پاداشی بودم!
بازگشت به بیت مرجع مظلوم
برخاستم، از منزل آقای رستگار بیرون شدم. مشارالیه بیش
از مقدار انتظار، مراسم احترام را بهجا آورد که حُسن اخلاق را نشان میداد.
گروهی در پی من روان شدند. رفتیم تا به نخستین زنجیر
منزل آقای شریعتمداری رسیدیم.
در آنجا، روی به مردم کرده، گفتم: «خواهش میکنم آقایان
در پی کار خود بروند و بهدنبال من نیایند...»
اطاعت کردند و پراکنده شدند و بهدنبال کار خود رفتند.
دگرباره نزد مصیبتزدگان شدم و در سوگ آنها شرکت کردم.
اندی به ظهر مانده بود که رخصت گرفته، از آنجا بیرون
شدم و نیاز به استراحت داشتم.
در قم، یکی دو ساعت به نماز شام مانده، وقت پذیرایی من
از آقایان است. در خانه باز است و صلای عام برقرار.
آن روز عصر، بسیاری از آقایان آمدند که سوگوار بودند،
ولی مُستی نمیکردند. دلهای ارادتمندان آن مرد بزرگ آکنده از غم بود و سینهها پر
از اندوه. هرکدام سورۀ «حمد»ی قرائت میکردند و پیامی برای جسمی که تبدیل به روح
شده، میفرستادند. چه پیام لطیفی! برای زنده، آرامش و برای مُرده، آمرزش. لبخندی
بر لبان کسی ندیدم، ولی اشکی بسیار در دیدهها میدرخشید. از اقامۀ مجالس عزا
جلوگیری شد.
اگر مجالس عزا اقامه میشد، چه میشد؟! قرآن خوانده میشد
و اشکی جاری و دلهایی از غم خالی میگردید.
روز شهادت امام کاظم (ع)
روزِ دگر شد؛ روز شنبه؛ روز شهادت حضرت موسی کاظم (ع).
عجب تصادفی!
آیا میان این «کاظم» و آن «کاظم» رابطهای برقرار بود؟
آیا حیاتشان به یکدیگر شباهت داشت؟ آیا مماتشان همانند بود؟
حضرت کاظم (ع) را خلیفۀ وقت، بهنام «اسلام»، دستگیر کرد
و سالها به زندان انداخت و سرانجام شهید کرد. حضرتش ششمین زادۀ پیامبر اسلام و
هفتمین وصیّ آن حضرت و پیشوای بزرگ انسانها بود. پاکیزهترین فرد زمان و
دانشورترین مرد روزگار.
اقای شریعتمداری هم نامش«کاظم» بود. از سلالۀ پیغمبر
اسلام بود. شاید حکومت وقت وجودش را برای اسلام زیانبخش میدید که سالها وی را
زندانی کرد و سرانجام، چنانچه میدانید، به خاک سپرد و از اقامۀ مجلس ترحیم و عزا
برای او جلوگیری شد!
در آن روز، بسیاری از مردم از دگر شهرها به قم آمدند،
چون شهر قم مزار دخت حضرت کاظم (ع) میباشد، تا سالروز شهادت آن حضرت را زنده
بدارند و از روان پاک و روح مقدسش بهرهای برگیرند...
پوشیدن لباس سیاه ممنوع!
آن روز، سالروز وفات حضرت موسی بن جعفر (ع) بود. بسیاری
از مردم پیراهن سیاه بر تن داشتند. شنیدم هرکس پیراهن سیاه بر تن داشت، دستگیرش میکردند،
چون سوگوار آقای شریعتمداریاش میپنداشتند!
چرا؟!
مگر عزاداری برای شریعتمداری در اسلام گناه است؟!
مگر پیراهن سیاه پوشیدن گناه است؟!
پخش خبر زندان
خبر وصیت نماز خواندن من بر آن مرد بزرگ پخش شد؛ چنانچه
خبر جلوگیری از نماز من نیز برملا گردید. خبر زندانی شدن من نیز انتشار یافت و
همان شب، رادیوهای خارج خبر دادند.
از کجا این خبر به این زودی به آنها رسید؟! آیا در میان
مأمورین انتظامی ما، خبرنگار و یا گزارشگر دارند؟!
در همان شب، تلفنهای احوالپرسی دوستان و اشنایان از قم
و غیرِ قم شروع شد.
روز دیگر، آمد و رفت به خانۀ من بیشتر شد. ولی از سوی
شبان حوزۀ علمیۀ قم[1] از این فرد ربودهشده از گله، اظهار مهری پدید نگشت! واکنشی
هم از طرف مردم قم دیده نشد! شاید من لیاقت چنین واکنشی را نداشتم!
روزنامهای در لُبنان چنین نوشت و سخنوری در اجتماعی
چنین گفت:
«قذافی امام موسی صدر را زندانی ساخت و حکومت ایران
برادر بزرگتر او را!»
تلگراف تسلیت، ممنوع!
تلگرافهایی از داخل و خارج از کشور بدینجا مخابره شد،
ولی هیچکدام به دست من نرسید. چرا؟! مگر ایصال امانت در اسلام واجب نیست؟! مگر
مزد گرفتن و کار را در برابر مزد انجام ندادن گناه نیست؟!
حضرت اقای حاج میرزا حسن سعید از تهران تلگرافی مخابره
کردند که نرسید. اقای سید علی باقری، مدیر مجلۀ پیام صلح که در دهلی منتشر میگردد،
تلگرافی مخابره کردند و نرسید و مرجوع شد که: «آدرس شناخته نشد!»
تلگراف آیتالله حاج سید حسن طباطبائی قمی
حضرت آقای قمی از مشهد، تلگرافی مخابره کردند که به دست
من نرسید، ولی رونوشت آن را برای من فرستادند؛ بدین مضمون:
قم
حضرت آیتالله آقای صدر، دامت برکاته!
از پیشامد بد و بیشرمانه و ظالمانهای که نسبت به جنابعالی
انجام شد، فوقالعاده موجب تأثر و تألم گردید. عجبا، در کشوری که به نام جمهوری
اسلامی نامگذاری شده، برای تشییع جنازۀ رهبر شوروی کافر که دشمن خدا و منکر خدا
بوده، هیئتی فرستاده میشود، ولی عالم دینی و مرجعی که عدۀ زیادی در داخل و خارج
کشور مقلد و پیرو دارد، رحلت مینماید، جنازۀ آن عالم بدون تشریفات لازمه حمل میشود
و مانع میشوند از نماز خواندن جنابعالی بر جنازۀ آن مرحوم که برطبق وصیت خود
رحوم، لازم بوده شما انجام دهید و مصداق «یَنهَونَ عَن المَعروف»[2] ظاهر میشود. عجبا! عجبا! عجبا!
بالاتر آنکه شما برطبق اداءِ وظیفۀ تسلّی دادن به مصیبتزدگان،
برای تسلیت دادن به بازماندگان، در منزل آن مرحوم تشریف میبرید، باکمال بیشرمی،
جنابعالی را بازداشت نموده و مدتی در بازداشت نگاهمیدارند. دردی بزرگ برای اهل
دین این است که همۀ این اعمال و کارهای دیگر که آنها هم خلاف شرع انور است، به
اسم دین و مذهب انجام میشود.
«انّا لِله و انّا الیه راجعون» الی الله المُشتَکی.
ونسئل الله تعالی ان یفرّج عن ولبَه ویصلح به کلّ فاسد من اُمور المسلمین و اسئل
الله لکم النصر و العزّ و التأیید.
القمی
*
در آخر، امیدوارم آقای ریشهری و همفکرانش با خودداری از
تحریف حقایق و واقعیات مربوط به ایتالله العظمی شریعتمداری و با تلاش بر جبران
گذشتهها، مشمول آیۀ شریفۀ «یَومَ لایَنفَعَ الظّالمین مَعذِرتُهُم و...»[3] نگردند انشاءالله.
قال الصادق (ع): مَن اَکرَم فَقیها مُسلِماً لَقی الله
یَوم القیامَهِ وَ هُوَ عَنهُ راض. وَ مَن اهان فَقیها مُسلماً لَقی الله یَومَ
القیامَهِ وَ هُوَ عَلَیهِ غَضبان.
حضرت امام صادق (ع) فرمودند: «هرکس به فقیهِ مسلمان
احترام نماید، خداوند در روز قیامت، از او راضی خواهد بود. و هرکس به فقیهِ مسلمان
بیاحترامی نماید، خداوند را روز قیامت، هنگامی ملاقات مینماید که از او غضبناک
میباشد.»[4]
تهران
عبدالرحمن راستگو
5/9/1383
[1]. اشاره به آیتالله گلپایگانی
است.
[2]. سورۀ توبه، آیۀ 67.
[3]. سورۀ عاد، آیۀ 52.
[4]. بَحارالانَوار، جلد 2، ص 44.